دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 67038

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏‏
خاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر "سلنا گومز‏"‏‏
من معمولا هر وقت ميخواستم تقلب كنم؛ رو يه كاغذ به اندازه يه برگ دفترچه يادداشت جواب سؤالها رو مينوشتم؛ بعد وقتي كه سر جام روي صندلي مستقر شدم؛ پاهامو باز ميكردم و برگه رو ميذاشتم رو صندلي بين پاهام. اينجوري وقتي كه دارم به برگه تقلب نگاه ميكنم همه خيال ميكنن كه دارم به برگه امتحان نگاه ميكنم؛ وقتي هم كه مراقب ميومد يه پامو مي انداختم رو اون پا؛ برگه تقلب قايم ميشد...تا اينكه...‏
يه روز امتحان داشتيم و من از همين روش استفاده كردم؛ در حين امتحان نفر بغل دستيم چندتا سؤال ازم پرسيد؛ منم داشتم بهش ميرسوندم كه مراقب شنيد ما داريم حرف ميزنيم و اومد به من گفت: "بلند شو جاتو عوض كن؛ برو اونجا بشين...‏" ؛ حالا منم كه برگه تقلبم رو صندلي؛ اگه مراقب ميديد‏=امتحان صفر‏!‏
عاقا هر چي من به بهانه ي اينكه وسايلمو جمع كنم لفتش دادم كه مراقبه بره و تقلب رو وردارم؛ لامصب نميرفت؛ تا بلاخره يه فكري به سرم زد...خودكارم رو انداختم زمين و خم شدم برش دارم؛ بعد به بهانه اينكه پشتمو دارم ميخارونم آدامس تو دهنم رو چسبوندم به پشت شلوارم و بعد نشستم رو كاغذ تقلب...‏!‏‏!‏ در حين جابجايي هم مواضب بودم پشتم به سمت مراقب نشه‏!‏‏!‏‏!‏
درسته تا يه هفته سوژه خنده بچه ها شده بودم؛ اما از مهلكه جون سالم به در بردم...‏
لايك‏=ارزشش رو داشت