دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 232145

تاریخ انتشار : تير 1396

تولد شایان خواهر زادم بود آبجیم گفت دوستاتو دعوت کن ماهم که بی اکیپ تکون نمیخوریم گفتم دخترم توشونه ها گف باشه. خلاصه روز تولد بچه ها اومدن و فک وفامیلم جمع شدیم وسط تولد حسنا(آبجیم) گف بیا آشپزخونه من رفتم دیدم با مامانم وایسادن حرف میزنن یا خدا باز چی قراره بشه نميدونم. یهو حسنا گفت حسین تا کی میخوای ول مجرد بگردی ها؟
من:حسنا ول کن تروخدا بابا من زن نمیخوام تو چرا همش گیر ميدي
حسنا:غلط کردی،ميگم حسین این سهيلا خوشگله ها همکلاسیتم هس باش حرف بزنم
مامانم:نه سهيلا هم مثل خودش زیاد اسگل بازی در مياره بچشون ناجور در مياد.من در اون لحظهo_O
حسنا:خوب زهرا خوبه ديگه دختر ساکتیم هس
مامانم:دختر مردم ماشالا به این خانمي میخوای بدبختش کنی؟؟
حسنا:آخ راس میگی (یعنی مهر و محبت موج مکزیکی ميره ها)
حسنا یهو گفت خوب شهين و بگیر (شهين خواهر شوهرشه)
من:حسنا ول کن این شهين و بابا اون 180وزنشه 80مستقیم وزن دماغشه. وقتی ميره مانتو بخره ميگه چادر نیسان دارين.
حالا من داشتم همینجوری میگفتم یهو یکی از پشت گفت:خیلی بی شعوری و صدای گریه. بعله شهين خانم پشت سر ما بود رفت همشو به شاهین دومادمون گفت اونم دو روز با موتور دنبال میکرد.
اینم از زن گرفتنشون واسه ما-_-