دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  233464

سست ترین رفاقت های دنیا تو آموزشی خدمت شکل میگیره. آخرش یه گردان به هم شماره میدن و خاطره مینویسن، گریه می کنن، میگن بیا شهرمون خوشحال میشیم داداش، بعد برمیگردن خونه و هیچکی به یادشون نیس.

  233451

مامانم تعریف میکرد یکی از دوستاش ک پایین شهر زندگی میکرده خونه زندگیشو فروخته رفته بالا شهر(سعادت اباد)بعد حوصلش سر میره با خودش میگ برم در همسایه هارو بزنم باهاشون دوس شم رفته در همسایه رو زده بعد یه زنه درو بازکرده دوست مامانم برگشته گفته سلام من تازه اومدم اینجا میشه باهم دوس شیم:| بعد همسایه برگشته گفته ببخشید باید برم بیمارستان بعد دوست مامانم گفته اخی الهی بمیرم فداتون شم مریض شدین همسایه یه نگا بهش کرده گفته نه پزشک هستم :/
:$

  233445

نبوغ ونقشه هایی که من تو فرار کردن از مدرسه داشتم مایکل اسکوفیلد توی فرار از زندان نداشت....من حیف شدم

  233444

بدشانس فقط خودم
امدم از جوب رد بشم دیدم ماشین داره میاد
اومد برگردم پام پیچ خورد افتادم تو جوب تبدیل به پری جوبی شدم+ـــ+
الانم مثل بادمجون کبود شدم!:
نمیدونم آه کی پشتمه/:

  233428

سلام به دوستای فور جوکی
اقا امروز تو کلاس نشسته بودم معلمم خواست امتحان بگیره یهووو یکی از دخترا بلند شد گفت
اقای بوق(معلم) خیلی بیشعوری
معلم یه لبخند پر معنا زد و تو افق محو و کلا نیست و نابود شد.مدیر اموزشگاه هم خدا خیرش بده از بس صندلی و دیوار و کف اتاقو جویدیم گفت نفری ۵۰ هزار تومن بیارید
از اون روز به بعد معلم سر کلاس نمیاد ما هم کلی کیف میکنیم

  233419

ناهار تَچین داشتیم
مامانم گفت فاطمه الان داریم غذای امیرکویت رومیخوریم
گفتم مامان دیروزم خورش بادمجون داشتیم گفتی غذای امیرِکویته چرایهو دایورت شد به تَچین Oـــo
گفت اون موقع پیازگرون بود وضع فرق میکرد -_-

  233388

یروز داشتم برای بار سوم ی فیلمو میدیدم
عاغا ی صحنه هم نداشت حتی بوس
عاغا چشمتون روز بد نبینه مامانم اومد برام چای بیارع
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.فیلم صحنه دار شد... *_*

  233382

امروز روز اول کلاسای تابستونمون بود متاسفانه دوستامم نیومده بودن و مثل همیشه که تنها میشم رفتم تو کار شرلوک بازی هیچی دیگه معلم اومد منم شروع کردم به استنتاج : فکر من / حرفای معلم
- اه بازم یه معلم خسته کننده دیگه از تیپش و راه رفتنش معلومه سواد درست حسابی هم نداره
- من درکترای سلولی ملکولی دارم
_ امم..... معلومه از اون دکتراهای الکیه سواد مهمه
_من مولف کتاب زیست سوم دبیرستان و ویراستار کتاب شمام
_ اممم........معلومه اصلا نمیتونه درست درس بده همش سرش تو کتابای دانشگاه بوده
_دبیر زیست سمپاد کل کشورم
_ امممم.........به ما چه مثلا اومدیم کلاس تست باهامون تست کار کنن نه درس بدن
_سوالای کنکور اول زیر دست من میان میرن برای چاپ بالاترین درصد زیست تا حالا92.5 بوده که اونم شاگرد من بوده
_ اممممم.............عمرا همش دروغه این حتی فراموش کردهحلقه ازدواجو بندازه
_من ازدواج نکردم
_ امممممممم.........کفشاش خاکیه پس پیاده اومده امممم خونش نزدیکه پس و ... آها اگه راست میگفت تهران زندگی میکرد
_ماشینم خراب شده مجبور شدم تاکسی بگیرم باورتون نمیشه چقدر خسته کننده بود از تهران تا اینجا ...
_ .......یه کیف کوچیک که توش هیچی نیست پس برای تدریس نیومده .... خوب اومده بازدید از مدارس آره ..
_کلاسای تابستونو در خدمتتون هستم . مدیرتون خواستن دبیر ثابتتون بشم اما باید ببینم .......
_ آها جلوی چشمم بود چرا ندیدمش وای من یه احمقم موبایلش کله پوک جان، یه آدم با این همه دنگو فنگ موبایلش باید یه ریز زنگ بزنه
_دیری دیم دینگ دیری دیم دیم دیری دیم دیم دینگ ( زنگ موبایل )
_ ...خودتو نباز .....مطمینم مامانشه
_اوه ببخشید بچه ها از وزارتخونست
یه روز عادی و من و استنتاجام

  233369

یادش بخیر اون موقع ها که دبستان بودم ناظممون می خواست عدالت ایجاد کنه ، چون بعد از اینکه زنگ تفریح خورد کسی نباید از آب خوری آب می خورد ، یه سری از ماها هم آب معدنی داشتیم با خودمون و می تونستیم بعد از زنگ تفریح هم آب بخوریم ، واسه همین گفته بود آوردن آب معدنی ممنوعه ، لامصب مدرسه نبود که یزید خونه بود :|

  233358

هر وقت ماهواره کلیپ گوگوش رو نشون داد داییم گفت جوونیام دنبال من بود ولی پا ندادم تا با سکینه آشنا شدم و زن دایی سکینه هم کف اتاق پخش میشه از خوشحالی :))))

  233356

خانواده ی خالم اومدن چند روزی پیش ما بمونن یه دختر 5 ساله ی دهه نودی دارن . خدا میدونه چه اعجوبه ایه.
یه بار شب بود داداشم داشت مسواک میزد مسواکو شست گداشت سر جاش خواست دهنشو بشوره که یهو دختر خالم دیدش بعد یهو طول خونه رو دوید و داد زد : ممد هار شده فرار کنین!!!
من : D-:
داداشم : !،!
کف دور دهن داداشم : |

  233328

چن تا از دوستای برادرم داشتن میرفتن استخر همین که داشتن از جلوی زندان رد میشدن رو کیف یکیشون یه ملخ میشینه اقا اینم میترسه کیفو میندازه زمین میره اونور سربازه فک میکنه داعشه اسلحه میکشه و خواسته بزنه که فهمیده داعش نی :|

  233300

اقا یک روز عموم در مغازش یه سوسک میبینه این سوسک رو میکشه بعد میزاره تو جیبش تا به بچش نشون بده هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه این یادش میره تو جیبش رو نیگا کنه ( تو جیبش پسته بوده)این میخاسته از تو جیبش پسته دراره بخوره که بجاش سوسک رو میخوره بعد که میره خونه میبینه سوسکه نیست
الان 1ماه از اون موقع میگزره اما هنوز اگه سوسک ببینه فرار میکنه
دستم درد گرفت از بسکه تایپ کردم تو هم بزن اون لایک قشنگرو

  233273

ادامه خاطره کد 233254
ناظم گفت:خب بیا بریم ببرمش دفتر
منم واس اینکه تابلو نشه ناظمو تا کلاس همراهی کردم و وفتی رسیدم یکم مکث کردم با نگاه به دور و بر
بعد ناظم گفت کی بود
منم گفتم اقا رفته
ناظم گفت:مگه بچه کلاس خودتون نبود
منم گفتم :نه آقا ،فکر کنم سوم یا دوم بود !!
ناظم گفت:خب هیچی
منم رفتم نشتم تا معلم اومد و درس رو شروع کرد که 10 دیقه بعد ناظم اومد با اجازه معلم منو برد بیرون
آقا ماهم با خودمون گفتیم فهمیده که دیدم منو برد داخل یکی از کلاس های سوم و گفت کدومشون بود
منم که فهمیدم ول کن ماجرا نیست عادی ادامه دادم و گفتم تو این کلاس نیست
همینجور ادامه دادیم که رسیدیم به یکی از کلاسای دوم و من همون پسره که کلمن رو شکسته بود دیدم و سریع گفتم خودشه آقا
اونم اومد بگه که من نشکوندم در جا پریدم وسط حرفش و گفتم دروغ نگو نصف بچه ها دیدنت(حال قضیه یه چیز دیگه بود بیچاره کلمنو شکوند ،ولی من بهش اتهام تف کردن رو زدم و خوش نفهمید خخخ)
اونم سرشو انداخت پایین و گفت آقا عمدی نبود
ناظم هم گفت عمدی یا غیر عمدی ،کارت اشتباه بود
منم فرستاد سر کلاس

یکی حق من کمتر از وزیر خارجه بودنست آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  233268

ویژه ♡ K:E ♡
جــلــســه اول ریـاضـی بود اسـتـاد اومـد سر کلاس شـروع کـرد بـه درس دادن
یـه مـعادلـه چـنـد خـطی نـوشـت . منم جـونـمـو گـذاشـتـم کـفــ دسـتـم بـلـنـد شـدم گـفـتـم : اسـتـاد راستش من ریـاضیم داغـون . صفر صفرم . مـیـخوام خودم یـاد بگیرم دیـگـه بـسـه بـا پارتـی و الـتـماس نـمـره اوردن .
اسـتاد من اصـلا نمیدونم این x چیه این y چیه اصـلا مـعادله چیـه . اسـتادم کـه مـنقلب شـده بـود شروع کـرد به معرفی کتاب جزوه
گفت: خودم کمکت میکنم کلاس خصوصی رایـگان بـرات میزارم . بـچـه ها بلند شدن و شـروع کـردن استاد رو تشویق کردن . استاد گفت نــهههههه باید رفیقتون رو تشویق کنید که راه رو پیدا کـرد میـخـواد خودشو عـوض کـنـه . با صـدای بلند تـشـویقا رئـیـس دانـشـگـاه هم اومد .
وقتـی داسـتـان رو شنــیـد گـفـت : از طرف دانشگاه پول تمام کتابای ریاضیم رو میده . دیگه آخرای کلاس بود استاد گفت خب درس که نـدادیـم حد اقل حضور غیاب کنـیـم . اسـم هـمـه رو خـونـد ولی اسم من نبود O-o
گـفـت پـس چرا اسـمـت تو لیست نیست ؟؟
گفتم : استاد راستش من اصلا دانشجو این دانشگاه نیستم .
خانـمـم با شـمـا کـلاس داره امـروز نـتونـسـت بـیـاد گـفـت: مـن بـیـام تا میتونم وقـت کـلاسـو بـگـیرم نذارم زیاد درس بـدین!!!!
مـیـگـن: اسـتـاد خـودش رفـت کـتابـو حـذف کـرد ^_^