تاریخ انتشار : مرداد 1396
مامانم تعریف میکرد یکی از دوستاش ک پایین شهر زندگی میکرده خونه زندگیشو فروخته رفته بالا شهر(سعادت اباد)بعد حوصلش سر میره با خودش میگ برم در همسایه هارو بزنم باهاشون دوس شم رفته در همسایه رو زده بعد یه زنه درو بازکرده دوست مامانم برگشته گفته سلام من تازه اومدم اینجا میشه باهم دوس شیم:| بعد همسایه برگشته گفته ببخشید باید برم بیمارستان بعد دوست مامانم گفته اخی الهی بمیرم فداتون شم مریض شدین همسایه یه نگا بهش کرده گفته نه پزشک هستم :/
:$











.gif)
.gif)