دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  116684

دیروز با دوستم رفته بودیم بیرون;
بگوخب!!
یه ماشین عروس از کنارمون اومد رد شد مام عین ندیدی بدیدا زل زدیم بهشون بعد
من دریک اظهار نظری عجیب در اوردم گفتم :عروس ودوماد چقد شبیه هم بودن فکر
کنم خواهروبرادرن!!!!!!!!!!!
چیه خب چرا اینطوری نگاه میکنی؟
به من میگی منگول؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  116637

یادمه یه بار از مدرسه فرار کردم تقریبا نصف راه خونه را هم پیموده بودم که ناگهان ... فهمیدم که کیفمو جا گذاشتم .خلاصه رفتم مدرسه علاوه بر سر کلاس نشستن یه مورد انضباطی هم واسه خروج از مدرسه خوردم

  116614

K : E @@@@@
سر غذا نشسته بودیم که کامیار گف : مامان و الهام به نظرتون کامران کدودمتون رو بیشتر دوس داره ؟؟؟
مامانم : ^_^؟؟؟ ، الهام: ^_^؟؟
من : ای تو روح عمت گوساله با این سولات @@
مامان و الهام میدونن هر دوتاشون رو چقدر دوست دارم
اصلا هر گلی بوی خودش رو داره ، مامان سر جای خودش عزیزه الهام هم سر جای خودش عزیزه ^__^
مامانم : اون وقت من چه گلی هستم ^_^؟
من : مامان شما گل مریمی ^_^
الهام : اون وقت من چه گلی هستم ^_^؟
من : تو گل رزی خانمم
مامان و الهام باهم : اون وقت تو گل مریم بیشتر دوس داری یا رز ؟
من : گل شقایق ^_^
مامان و الهام : گل شقایق کیهههههههه ؟
من : دوس دخترمه دیگه ^_^ خخخخ
الانم تو دسشویی سنگر گرفتم دارم براتون پست میزارم ^_^

  116593

آخ آخ یادش میوفتم تمام بدنم تیر میکشه!!! آقا من یه مادر بزرگ دارم (خدا حفظش کنه) که هرچند وقت یکبار میاد خونمون بیچاره دندون بالا هم نداره غذا میخوره یبن دندونای عقب بایینش گیر میکنه!! جاتون خالی ناهار میخوردیم (لوبیا بلو) آخراش بود که چشمم افتاد به انگشت اشاره مادربزرگم که آغشته شده بود به برنجای دندون آخریه که نگاش کردو باز دوباره داخل دهان مبارکش گذاشت!! آقا خلاصه من باید میرفتم جایی و رفتم که مسواک بزنم!! شادمان بعداز مسواک از خلا (دسشویی) اومدم بیرون و مادربزرگم گفت ممدجون مسواک قرمزه ماله تو؟ گفتم آره خوشگلم میخای لنگشو برات بخرم؟ گفت دست درد نکنه فقط حلالم کن من قبل از ناهار زدم به دندونام!!! نمیدونم چرا اینو که گفت صحنه انگشت اشاره و برنجای سر انگشتش اومد جلو چشمام!!! به جون خودم تا 2 روز هرچی میخوردم مزه ی لوبیا بلو میداد!!!

  116577

K : E @@@@@
دیشب مخاطب فوق العاده خاصم رو برا شام بردم خونمون ، بعد از شام من و الهام و کامیار به بابام گفتیم بیا یه دست ورق بازی کنیم بابام : نه میخوام سیگار بکشم
من : دی : بابا سیگار با ورق حال میده دیگه ^__^
بابام : دی : @@ ، بیرون هم هوا سرده نمیتونم برم بیرون سیگار بکشم !!!!
الهام : اتفاقا آقا جون سیگار رو حال میده تو هوای سرد بکشی تا بهت بچسبه ^__^
بابام : دی @@ ، کامیار پاشو اون کبریتو بیار !!!!
کامیار : بابا کبریت تو جیبم هست
بابام : گوسپندای معتاد پاشید برید بیرون تا لنگ راستمو نکردم تو حلقتون ^__^
همین قدر براتون بگم که الهام رو رسوندم خونشون خودمم تو جوب اسکان پیدا کردم ^__^

  116571

دوستان جيزي كه ميخوام بكم اصلا خنده دار نيست خودم هر وقت يادم ميفته كلي ناراحت ميشم و به مصببينش فحش ميدم دوم سوم ابتدايي بودم يه روز تو مدرسه كلي دعوامون كردن كه فردا ناخوناتونو نكاه ميكنيم واي به حال كسي كه ناخوناش بلند باشه من يادم رفت صبحش كه مدرسه رفتم ديدم يكي يكي دارن ناخون ميبينند و بعضي ها رو از صف با بس كردني ميكشن بيرون آقا انقدر ترسيدم كه همونجا شروع كردم با دندان ناخونامو كندن بعدشم با به فرار كذاشتم و بدو بدو اومدم خونه بين راه هم ناخونامو ميكندم باورتون نميشه وقتي به خونه رسيدم ناخونام خون ميومد جالب اينجاست كه مامانم هم دعوام كرد تا يه هفته نميتونستم كاري كنم بس كه دستام درد ميكرد كثافتا

  116568

(((((((({{{{{{{{{farzin3000}}}}}}}))))))))
روشهای بیدارکردن درخانه
مامان=قربونت بشم پسرم.... (قربون صدقه)
بابا=فرزین.فرزین.فرزین.فرزین.فرزین (رگباری)
داداش=الان یه بطری آب میریزم روت وایسا وایسا (فیزیکی)
آبجی=اگه بیدار نشی هر چی ازت بدونم به مامان میگم (تهدید)
خدایی دروغ می گم؟؟؟

  116566

خواهرم دوتا بچه داره یکی از یکی گودزیلاتر
کوچیکه با خودکار تموم زندگیمو خطخطی کرد، داد زدم عرشیا این چه کاریه؟
یه دفعه خواهرش یه نگاه عاقل اندر شامپانزه بم کرد بعد گفت: دایی، تو حق نداری تو ذوق داداشیم بزنی!
حالا خودش تا یه جای داداشیشو زخمی نکنه خوابش نمیبره هااا
من دیگه حرفی ندارم

  116542

واقعا بعضیا کار و کاسبی راه انداختن واسه خودشون
داشتم رادیو گوش میدادم طرف داشت از کنکور صحبت میکرد مثلا داشت روحیه میداد
میگفت بچه ها کنکور اصلا سخت نیست و از آسونم آسون تره
دو دقیقه بعدش گفت شما میتونید با روش های تستی که من تو دی وی دی هام توضیح دادم غول کنکور رو از پا در بیارید و موفق شید همین الان با شماره بووق تماس بگیرید و سفارش بدید
تو حرفاش تناقض وجود داره یه بار میگه آسون یه بار میگه غول کنکور اصلا خود در گیری داشت
خدا همه رو به صراط مستقیم هدایت کنه!!!!

  116541

سر كلاس زبان استاد صدام زد گفت قيدهاي جمله رو پيداكن منم ازونجايي كه گوش نميدادم سرمو انداختم پايين و محلش ندادم چند بار ك صدام زد جواب ندادم به جلويي گفت با شمام خانوم!!!و خطر از بيخ گوشم رد شد و استادم كلي ضايع شد همه كيف كرديم ولي عمه بدبختم كلي فوش خورد خخخخخ

  116535

شاید باورتون نشه امروز صبح داشتم صبحونه رو میخوردم که یهو دینگ دینگ دینگ دینگ .ایفونو زدن رفتم دیدم بلللللهههه اقا گدای مهربون اومده .خلاصه رفتیم و 1000تومن دقت کنین 1000تومن دادیم دستش وبنده خدا خیلی هم تشکر کرد .همینطوری که داشت می رفت دیدم با ماژیک یه تیکی زد دم درمون وبعدشم رفت سراغ بقیه .ینی add friendمون کرد آیاااااا .اینجا بود که من به جمله معروف هنر نزد ایرانیان است وبس اعتقاد کاملی پیدا کردم

  116521

عاغا من همدانم الآن،
ديدين تو فيلما يارو تو سرما ميره ي ساعت ميشينه تو حياط؟!
خواستم بگم همش چرت و پرته من الآن رفتم بشينم بعده دو ديقه شبيه پنگوئن شدم!
والااااا با اين فيلماشون

  116514

عاغا یه گودزیلا داریم پنج سالشه هر شب تو رخت خوابش سیل راه میوفته.... یه شب اومدیم کارو درست کنیم گفتیم اگه صبح رخت خوابت خیس باشه میدیم نون خشکی ببرتت.... نصفه شب توی خواب عمیق بودم که با یک بوی دلنگیز خفه کننده بیدار شدم... رفتم اتاقش دیدم داره توی تاریکی رختخوابشو اتو میکنههههههه... نمیدونستم واسش دلسوزی کنم یا از خنده بترکم.... هیچی دیگه افقم نبود توی مهتاب گم شدممممم

  116508

یادمه رفته بودیم شهری که پدرم زمانه بچگیش اون جا زندگی میکرد وقتی که پدرش فوت کرد اومد شمال خلااااصه وقتی که رفتیم اونجا پدرم یه خونه ای رو به ما نشون داد و گفت اونجا زندگی میکردن و اشک تو چشاش حلقه زد مادرم هم بابامو دید گریه کرد برادرم بغض کرد زن داداشم با گریه رفت تو ماشین نشست خواهرم به هق هق افتاد که پدرم یهو گفت: اوو اینجا نیست یه کوچه پایین تره. یعنی واقعا کمرمون شکست.

  116505

يادمه ي بار هف هش سال پيش ب داداش كوچيكم اميرضا گفتم اين ميخ رو بگير بكوبم رو ديوار..
اون بيچاره هم گرفت ولي انگشتش روميخ بود!منم رحم نكردم ومحكم زدم رودستش!!
ناخنش افتاد..
هنوز ياد اونموقع ميوفتم دلم واس داداشم ميسوزه!!!
جالبش اينجاس اميرحسين،اون يكي داداشم ك ازمن كوچيكتره واز اون بزرگتر، ديده بود وچيزي نگفته بود!!
واقعا هيتلرهايي بوديم واس خودمون @/@