تاریخ انتشار : مهر 1392
يادمه ي بار هف هش سال پيش ب داداش كوچيكم اميرضا گفتم اين ميخ رو بگير بكوبم رو ديوار..
اون بيچاره هم گرفت ولي انگشتش روميخ بود!منم رحم نكردم ومحكم زدم رودستش!!
ناخنش افتاد..
هنوز ياد اونموقع ميوفتم دلم واس داداشم ميسوزه!!!
جالبش اينجاس اميرحسين،اون يكي داداشم ك ازمن كوچيكتره واز اون بزرگتر، ديده بود وچيزي نگفته بود!!
واقعا هيتلرهايي بوديم واس خودمون @/@











.gif)
.gif)