دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 116593

تاریخ انتشار : مهر 1392

آخ آخ یادش میوفتم تمام بدنم تیر میکشه!!! آقا من یه مادر بزرگ دارم (خدا حفظش کنه) که هرچند وقت یکبار میاد خونمون بیچاره دندون بالا هم نداره غذا میخوره یبن دندونای عقب بایینش گیر میکنه!! جاتون خالی ناهار میخوردیم (لوبیا بلو) آخراش بود که چشمم افتاد به انگشت اشاره مادربزرگم که آغشته شده بود به برنجای دندون آخریه که نگاش کردو باز دوباره داخل دهان مبارکش گذاشت!! آقا خلاصه من باید میرفتم جایی و رفتم که مسواک بزنم!! شادمان بعداز مسواک از خلا (دسشویی) اومدم بیرون و مادربزرگم گفت ممدجون مسواک قرمزه ماله تو؟ گفتم آره خوشگلم میخای لنگشو برات بخرم؟ گفت دست درد نکنه فقط حلالم کن من قبل از ناهار زدم به دندونام!!! نمیدونم چرا اینو که گفت صحنه انگشت اشاره و برنجای سر انگشتش اومد جلو چشمام!!! به جون خودم تا 2 روز هرچی میخوردم مزه ی لوبیا بلو میداد!!!