دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  191284

انقد سر کلاسا موقه پرسش که میشد، ختم قرآن و صلوات نذر کردیم که الان باید مدرسه رو جم کنیم تا دو سال بریم جلسات ختم قرآن^___^

  191228

ﺑﺎ ﺩﺧﺪﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﺳﮕﻪ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺩﺧﺪﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﯿﺸﺶ ﮐﻦ ﺑﺮﻩ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﻧﻤﯿﺎﻡ. ﯾﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺯﺩﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺘﺮﺳﻪ ﺑﺮﻩ . ﺳﮕﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺳﮕﺎﯼ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﺭﺱ ﮐﻨﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻤﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﺳﺮﯾﻊ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﭼﺮﺍ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﯿﮑﻪ ﭘﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﻣﯿﮕﻪ :
.
.
.
.
.
.
.
ﺑﺮﻭ بابا ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺯﺩﻡ !
ﻣﻦ o-O
سنگهO-o
دیوار O-O
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺳﮕﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺧﻨﺪﯾﺪ که ﻫﻤﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺵ ﺭﯾﺨت.

  191217

ما تو خونمون ریا نباشه دوتا پراید داریم(بله پولداریم مشکلی هست) یه سفید یه مشکی
سفید مال خواهرمه مشکی مال من و برادرم
چند روز پیش خواهرم ماشین نبرد گفت بعد ظهر بیاید بعد کار بریم خرید
منم صبح با پراید مشکی رفتم دانشگاه استادمو ببینم
برگشتم به بابام میگم بریم
بابام:صبر کن پراید مشکی رو بذارم تو پارکینگ
مامانم:چرا!؟سفید و مشکی فرقی ندارن که؟!!!!!
بابام:نه پراید,مشکی از صبح بیرون بوده خسته است میفهمید خسته است
من و مامانم و خواهرم@_@
بابام:-)
پراید مشکی که خسته است:-P
پراید سفیدهo_O

  191196

آقا تو اتاق انتظار ییمارستان نشسته بودیم یه مادر و دختری داشتن با هم جر و بحث میکردن البته فقط پانتومیم بود و صداشون نمیومد. یه گودزیلا کوچولو موچولو هم داشتن که با بهت حیرت تماشاشون میکرد و بعضی وقتا بلند بلند یه چیزی میگفت همه تو سالن زیر لب میخندیدن. آخرش مامانش بهش گفت برو پیش داداشت بشین اومد اینور اتاق داداشش بهش گفت چی شد اومدی اینجا؟ گفت هیچی بابا فک کنم مهرنوش شوهر میخواد
یعنی یه جوری گفت که نصف سالن رسما موقعیتو ترک کردن

  191195

a.m
یکی از بارزترین موقعیتهای که تو زندگی نصیب من شد
این بود که راننده مینی بوس گف پاشو کرایه ها رو جمع کن بعد از اون هم چین موقعیت چش گیری که بتونم توانایییها واستعدادامو نشون بدم نصیبم نشد
البته دستهای پشت پرده و لابی ها هم بی تاثیر نبودن
اصن باید از مملکتی که قدر ادمو نمیدونن رفت ...

  191193

خواهرم رفته بود مغازه ساعت فروشی
یه اقای میانسالی فروشندش بود
خواهرم برا اینکه تخفیف بگیره گفت
من همیشه مشتری شمام همش از شما خرید میکنمو اینا(الکی)
حالا طرف برگشته میگه اره من همین که شمارو دیدم قیافتونو شناختم....
یعنی دروغ تا چه حد..
خواهرمم خودش مونده بود چی بگه...

  191189

اس دادم به داداشم که شنیدم عمه شدم تاج سر همه شدم . جواب داده
.
.
.
.
.
نه بابا
فحش خورت بالا رفته
:-(

  191161

عاقا یه روز مخاطب خیلی خاصم منو رسونداموزشگاه کلاس داشتم
پیاده شدم برم سمت کلاسم داشت خیره نگام میکرد منم داشتم لبخند میزدم بهش و میرفتم که حس کردم یه چیزیو بغل کردم سرمو چرخوندم دیدم درختو بغل کردم.صحنه ی رمانتیکی بود با درخت
مخاطب خاصم داشت فرمونو گاز میگرفت از خنده
منم شدم لبو میفهمین لبو?

  191101

چند روز پیش توی خونه بحثی راه انداختم برای خرید یک حیوان خانگی.به بابام گفتم که باباجون یه بره داشته باشیم بد نیست.پدر گرام هم سریعا پاسخ داد عزیزم تو خودت بره ای!!!هیچ وقت تا این حد قانع نشده بودم.......به سلامتی همه پدارن گرام.....

  191078

امروز سر کلاس جبر و احتمال دبیرمون میخواست امتحان بگیره
گفتش اشکالاتونو بپرسین
.
.
.
.
.
یعنی یه سوالایی پرسیدیم که با خودش میگفت به یه کیلو هویج درس میدادم بیشتر از اینا یاد میگرفتن
ما :)))))))))))
معلم :|||||||||||
ولی نامرد امتحانو گرفت
هعی

  191066

با مامانم و بابام و خواهرم داشتیم بر میگشتیم خونه
بابام:خانم شما تا شام بذارید من جایی کار دارم بر می گردم
من و خواهرم:کجاااااا؟!
بابام:یه جایی:-)
من و خواهرم:مااااامااااان
مامانم:تا برنگشتی و نگفتی کجا بودی شام بی شام
بابام:میرم لاستیک بخرم:-(
من و خواهرم:-D:-D
یعنی عاشقشونم

  191061

آقا در جریان هستید که روز وفات امام حسن عسکری امامت امام مهدی تو یه روزه حالا من پنج سالم که بود داشتم تلوزیون می دیدم که آغاز امامت امام مهدی رو به همین مناسبت اعلام کردم منم فکر کردم امام ظهور کرده بلند داد زدم تو خونه راه میرفتم و دست کی زدم تازه به بابا هم که سر کار بود زنگ زدم این خبر خجسته رو دادم........... چیه خوب خنگم خودتی

  191051

・・・○o 。S 90。o○・・・

اعتراف میکنم بچه که بودم وقتی منو جو اسکی رو یخ میگرفت یه پلاستیک فریزر پام میکردم رو فرش هم روغن میمالیدم بعد روش لیز میخوردم :|

  191015

يه روز سر كلاس رياضى بوديم بعد معلمون از اون آدماى باهاله به يجايى رسيديم گفت بچه ها اين تمرينا تكرار زياد ميخواد هرموقع بى كار شدين به جاى اين كه بزنيد زير آواز يا دست بكنيد تو دماغتون اين تمرينا رو انجام بديد . آقا اينو گفت ظهرى كه داشتيم ميرفتيم خونه توماشين سر چار راه سرمو بر گردوندم ديدم معلممون دستشو تا مغزش كرده تو دماغش آقا ما اين ماجرارو ديديمو تا خود خونه خنديديم .

  190997

یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .خیلی تشکر کرد. وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه. : نه حاج خانم!زحمت نکشین! یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه. پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم! مارو میگین ضایع شدیمممم
.
.
.
.
.
.
بازم ع****ن شدم