انقد سر کلاسا موقه پرسش که میشد، ختم قرآن و صلوات نذر کردیم که الان باید مدرسه رو جم کنیم تا دو سال بریم جلسات ختم قرآن^___^
خاطرات خنده دار
ﺑﺎ ﺩﺧﺪﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﺳﮕﻪ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺩﺧﺪﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﯿﺸﺶ ﮐﻦ ﺑﺮﻩ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﻧﻤﯿﺎﻡ. ﯾﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺯﺩﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺘﺮﺳﻪ ﺑﺮﻩ . ﺳﮕﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺳﮕﺎﯼ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﺭﺱ ﮐﻨﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻤﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﺳﺮﯾﻊ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﭼﺮﺍ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﯿﮑﻪ ﭘﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﻣﯿﮕﻪ :
.
.
.
.
.
.
.
ﺑﺮﻭ بابا ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺯﺩﻡ !
ﻣﻦ o-O
سنگهO-o
دیوار O-O
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺳﮕﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺧﻨﺪﯾﺪ که ﻫﻤﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺵ ﺭﯾﺨت.
ما تو خونمون ریا نباشه دوتا پراید داریم(بله پولداریم مشکلی هست) یه سفید یه مشکی
سفید مال خواهرمه مشکی مال من و برادرم
چند روز پیش خواهرم ماشین نبرد گفت بعد ظهر بیاید بعد کار بریم خرید
منم صبح با پراید مشکی رفتم دانشگاه استادمو ببینم
برگشتم به بابام میگم بریم
بابام:صبر کن پراید مشکی رو بذارم تو پارکینگ
مامانم:چرا!؟سفید و مشکی فرقی ندارن که؟!!!!!
بابام:نه پراید,مشکی از صبح بیرون بوده خسته است میفهمید خسته است
من و مامانم و خواهرم@_@
بابام:-)
پراید مشکی که خسته است:-P
پراید سفیدهo_O
آقا تو اتاق انتظار ییمارستان نشسته بودیم یه مادر و دختری داشتن با هم جر و بحث میکردن البته فقط پانتومیم بود و صداشون نمیومد. یه گودزیلا کوچولو موچولو هم داشتن که با بهت حیرت تماشاشون میکرد و بعضی وقتا بلند بلند یه چیزی میگفت همه تو سالن زیر لب میخندیدن. آخرش مامانش بهش گفت برو پیش داداشت بشین اومد اینور اتاق داداشش بهش گفت چی شد اومدی اینجا؟ گفت هیچی بابا فک کنم مهرنوش شوهر میخواد
یعنی یه جوری گفت که نصف سالن رسما موقعیتو ترک کردن
a.m
یکی از بارزترین موقعیتهای که تو زندگی نصیب من شد
این بود که راننده مینی بوس گف پاشو کرایه ها رو جمع کن بعد از اون هم چین موقعیت چش گیری که بتونم توانایییها واستعدادامو نشون بدم نصیبم نشد
البته دستهای پشت پرده و لابی ها هم بی تاثیر نبودن
اصن باید از مملکتی که قدر ادمو نمیدونن رفت ...
خواهرم رفته بود مغازه ساعت فروشی
یه اقای میانسالی فروشندش بود
خواهرم برا اینکه تخفیف بگیره گفت
من همیشه مشتری شمام همش از شما خرید میکنمو اینا(الکی)
حالا طرف برگشته میگه اره من همین که شمارو دیدم قیافتونو شناختم....
یعنی دروغ تا چه حد..
خواهرمم خودش مونده بود چی بگه...
اس دادم به داداشم که شنیدم عمه شدم تاج سر همه شدم . جواب داده
.
.
.
.
.
نه بابا
فحش خورت بالا رفته
:-(
عاقا یه روز مخاطب خیلی خاصم منو رسونداموزشگاه کلاس داشتم
پیاده شدم برم سمت کلاسم داشت خیره نگام میکرد منم داشتم لبخند میزدم بهش و میرفتم که حس کردم یه چیزیو بغل کردم سرمو چرخوندم دیدم درختو بغل کردم.صحنه ی رمانتیکی بود با درخت
مخاطب خاصم داشت فرمونو گاز میگرفت از خنده
منم شدم لبو میفهمین لبو?
چند روز پیش توی خونه بحثی راه انداختم برای خرید یک حیوان خانگی.به بابام گفتم که باباجون یه بره داشته باشیم بد نیست.پدر گرام هم سریعا پاسخ داد عزیزم تو خودت بره ای!!!هیچ وقت تا این حد قانع نشده بودم.......به سلامتی همه پدارن گرام.....
امروز سر کلاس جبر و احتمال دبیرمون میخواست امتحان بگیره
گفتش اشکالاتونو بپرسین
.
.
.
.
.
یعنی یه سوالایی پرسیدیم که با خودش میگفت به یه کیلو هویج درس میدادم بیشتر از اینا یاد میگرفتن
ما :)))))))))))
معلم :|||||||||||
ولی نامرد امتحانو گرفت
هعی
با مامانم و بابام و خواهرم داشتیم بر میگشتیم خونه
بابام:خانم شما تا شام بذارید من جایی کار دارم بر می گردم
من و خواهرم:کجاااااا؟!
بابام:یه جایی:-)
من و خواهرم:مااااامااااان
مامانم:تا برنگشتی و نگفتی کجا بودی شام بی شام
بابام:میرم لاستیک بخرم:-(
من و خواهرم:-D:-D
یعنی عاشقشونم
آقا در جریان هستید که روز وفات امام حسن عسکری امامت امام مهدی تو یه روزه حالا من پنج سالم که بود داشتم تلوزیون می دیدم که آغاز امامت امام مهدی رو به همین مناسبت اعلام کردم منم فکر کردم امام ظهور کرده بلند داد زدم تو خونه راه میرفتم و دست کی زدم تازه به بابا هم که سر کار بود زنگ زدم این خبر خجسته رو دادم........... چیه خوب خنگم خودتی
・・・○o 。S 90。o○・・・
اعتراف میکنم بچه که بودم وقتی منو جو اسکی رو یخ میگرفت یه پلاستیک فریزر پام میکردم رو فرش هم روغن میمالیدم بعد روش لیز میخوردم :|
يه روز سر كلاس رياضى بوديم بعد معلمون از اون آدماى باهاله به يجايى رسيديم گفت بچه ها اين تمرينا تكرار زياد ميخواد هرموقع بى كار شدين به جاى اين كه بزنيد زير آواز يا دست بكنيد تو دماغتون اين تمرينا رو انجام بديد . آقا اينو گفت ظهرى كه داشتيم ميرفتيم خونه توماشين سر چار راه سرمو بر گردوندم ديدم معلممون دستشو تا مغزش كرده تو دماغش آقا ما اين ماجرارو ديديمو تا خود خونه خنديديم .
یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .خیلی تشکر کرد. وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه. : نه حاج خانم!زحمت نکشین! یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه. پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم! مارو میگین ضایع شدیمممم
.
.
.
.
.
.
بازم ع****ن شدم
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21910
کل بازدید: 535357257










