کوچیک که بودم مامانم روز تولد بابام واسش کادو گرفته بود...
به من گفت دخترم به بابا نگی براش کادو گرفتما
منم گفتم باشه
رفتم رو راه پله، سر پله ها منتظر بابام نشستم...
تا بابام کلید انداخت تو قفل اومد تو سریع گفتم بابایی بایی مامانی برات هیچی نخریده....!!!!!!!! B)
راز داریمو کیف کن!
خاطرات خنده دار
اين خاطره مال يكي لز رزمنده هاست:
تازه آمده بود پيش ما رفته بود جاي پرتي داشت سنگر مي كند آن هم نصف شب يكي دوتا از بچه هارو صدا كردم و گفتم:(بيچاره اينقدر بچه اس كه ترسيده وداره سنگر درست مي كنه يكي دو ساعت بعد كه كارش تموم شد كارش شروع شد.
صداي دعا مي آمد واستغاثه.
براي خودش قبر كنده بود نه سنگر
شادي روح همه شهدا صلوات
اقا امروز معلم سبک زندگیمون داشت صحبت میکرد که اومد درباره قسم خوردن حرف بزنه.
گفت بچه ها هیچ وقت قسم نخورید,به خصوص قسم دروغ هرکس قسم بخوره گناه مرتکب شده.
بعد یهو دراومد گف به خدا قسم اینطوریه.
(دقت کردین گف قسم خوردن گناهه بعد گفت به خدا قسم)
خدایا شکرت حتی تو این اوضاع موجبات خنده و شادی مارو فراهم میکنی.
این خاطره از زبون عموم
تودانشگاه من میرفتم سلف غذا میگرفتم بعد رضا (رضا ام عمومه تویه دانشگاه بودن) میرفت تخم مرغ اب پز و با سیب زمینی له میکرد تویه نون بربری بزرگ میذاش میشست پیش من هرکی ام رد میشد مارو نگاه میکرد منم گفتم: رضا یا گمشو برو اونور یا من میرم هیچی دیگه برای ابرومم که شده خودم رفتم معلوم نبود چه سبزی میریزه توش سر کلاس عارقی میزد همه فوشش میدادن اسن یه وعضی( پست اولمه لاییییییک کنین)
سالها قبل که نوشابه خانواده ای در کارنبود یکروز ناهار عموم مهمان ما بود عموم گفت من توجبهه با چشمم تشتک درب نوشابه شیشه ای را باز میکنم ما باور نکردیم و خواستیم جلوی ما اینکار را بکند عموم یک شیشه برداشت بالاش را گذاشت رو گودی چشمش و کمی تکون داد یکهو صدای پیییییسسس خالی شدن گاز ش بلند شد وما ناباورانه واسش دست زدیم وتشویقش کردیم عموم خندید وگفت باور کردین؟! بابا با دهنم صداش را در آوردم ما چون روی چشمش تمرکز کرده بودیم حالیمون نشد صدا از کجاش درآمد... خدا رحمتش کنه نه سال مفقود الاثر بود
دوستم بهم زنگ زده میگه کجایی؟؟
منم میگم همون جای همیشگی...
میگه یعنی تودستشویی؟؟؟
برا شفاش یک دقیقه سکوت کنیم...
اين خاطره برا يكي از رزمنده هاست:
رفتيم برا آموزش لباس كه ميدادند گفتم كوچك باشد كوچك ترين سايز را دادند آستين هايش آويزان بود گفتم اشكال نداره تاميزنم بالا
پوتين هم همين طور كوچك ترين سايز گشاد بود گفتم جلوش پنبه ميزارم مسئول تداركات خنديد و گفت نري بگي فلاني خر بود نفهميدها توزياد باشي 13سالته نه 18سال
آبجیم تازه ب دنیا اومده بود رفته بودیم بمونیم خونه مادربزرگمینا چون هم عید بود و هم آبجیم تازه ب دنیا اومده بود مهمون خونشون زیاد رفت و آمد میکرد...
بعد این آبجیه من ی ذره تپل بودو ی ذره موهای سرش زیاد بود بعدم همه از موهاش تعریف میکردن ک آره بچه ب این کوچیکی موهاش چ زیاده
عاقا گذشتو روز دوم/سوم عید مهمون اومد زنه این مهمونامونم از این زنای پرحرف بود(ینی فقط حرف میزدا...) نشسته بودیم ک این یهو شرو کرد ک وای چقد این بچه خوشگله واای چقد نازه وااای موهاش چقده زیاده وااااای.....
ک یهو پدر بزرگم برگش گف:ظاهرا واجب شد برم ی بار دیگه ببینم من این بچه رو!!!!!! شاید من خوب ندیدم یا اشتباهی دیدم!!!!....
(خخخخخخخخخ)
ینی مهمونا ک رفتن ما همگی کف زمین از این حرف باحال پدربزگم پخش شده بودی بس ک خندیدیم
پدربزرگ با حاله داریم؟؟؟؟؟؟
سلامتی همه پدربزرگا (اگ دارین خدا عمرشون بده اگ فوت کرده خدا رحمتشون کنه)ی صلوات بفرستیم....
من ک عاشقشم....
■●■/علامت اختصاصی/■●■
☆☆《دخترک آریایی》☆☆
میدونی وقتی بچه بودی و تو یه درس نمره کم میاوردی ... چجوری به پدر و مادرت می گفتی که عصبانی نشن ؟اینجوری
.
.
.
.
.
" اینقدر سخت بود که نگو ... همه صفر شدن "
عاغا دیروز با دوستام رفتیم پیکنیک>>>
هرجا رو نیگا می کردیم چمنا گره زده بودنش^^^
لامصب یکی دوتا هم نبودن یه زیرانداز با چمنا درست کرده بودن
یکمی رفتیم جلوتر دیدیم چندتا دختر اونجا نشستن و دارن چمنا رو گره که چه عرض کنم یه جوری داشتن گره می زدن که ...
حالا بماند یکیشون داشت با چمنا دعوا می کرد و می گفت: چرا شوهر گیرم نمیاد؟؟!؟!؟
من و دوستامو اصن ندیده بودن اصن خودمونم نشون ندادیم گفتیم شاید بگن
.
.
.
.
.
.
کاش این شوهرم بشه
اصن یه وضعی
سابقه نداشت
امروز سرکلاس تاریخ دبیرمون داشت ماجرای جانشینی عمر رو تعریف میکرد.عمر شیش نفرو برای جانشینی انتخاب کرده بود اسم یکیش
سعد وقاص بود.
حالا یکی از بچه ها میخواست درسو توضیح بده.بیچاره به جای سعد وقاص دراومده گفته سعد رقاص.
هیچی دیگه امروز همه با صورت کبود رفتیم خونه.
خالم دیروز به شوهرش گفته بود غذا درست کنه ظهر که از سرکاربرمیگرده میبینه غذایی نیس..بعله شوهرخالم یادشت رفته بود غذا درست کنه!! :)
هیچ دیگه تصمیم میگیرن که زنگ بزنن بیرون بر^_^
میگفت یکی میگفت سوخاری..اون داد میزد کباب..خلاصه ی وضعی!!
دختر خالم 4سالشه (یه گودزیلای مهربونه:))
پاشده رفته تو گوش باباش گفته آفرین بابا همیشه از این کارا بکن O__o
خخخخ
ما چندتا از بچه هامون لپشون چال داره بعد دنبال دبیر میگشتن که اونم لپش چال داشته باشه !یه روز دبیر دینی مون که اومد یهو یکی از بچه ها گفت خانوم بخندین !؟ معلممون خندید و متعجب گفت چیه؟واسه چی؟ بعد گفت عهههههههه بچه ها خانومم چال داره !!!!! بعد معلممون گفت من نمیدونم واسه چیه یکو یکی پاشد گفت خانوم این معلولیته ینی شما معلولین :| سکوتی چند لحظه ای و سپس انفجار کلاس !^ـ^ معلـــــــــول :)
بابام یه گونی ۵۰کیلووووویی سیب زمینی خریده ,این مشکلی نیست ,مشکل وقتی شروع شد که گونی خالی کردیم دیدیم وسطش همه ریزه حالا منو غذایی ما اینجوری شده
سیب زمینی آب پز
کوکو سیب زمینی
سیب زمینی حلوایی
سمبوسه
الویه
و همچنان دنبال انواع غذاهایی هستیم که میشه با سیب زمینی آب پز پخت
من:-(
بابام که خودش عاشق سیب زمینی آب پزه :-)
اقا جاتون خالی چندسال پیش با فک و فامیل رفته بودیم مشهد .
براتفریح رفتیم کوه سنگی ، وقت نهار به رستوران نزدیک کوه رفتیم ماشاءالله انقدر زیادبودیم بنده خداها رفتن از رستوران بغلی قاشق و چنگال قرض کردن :))))
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 27106
کل بازدید: 531661707










