تاریخ انتشار : آذر 1394
اين خاطره مال يكي لز رزمنده هاست:
تازه آمده بود پيش ما رفته بود جاي پرتي داشت سنگر مي كند آن هم نصف شب يكي دوتا از بچه هارو صدا كردم و گفتم:(بيچاره اينقدر بچه اس كه ترسيده وداره سنگر درست مي كنه يكي دو ساعت بعد كه كارش تموم شد كارش شروع شد.
صداي دعا مي آمد واستغاثه.
براي خودش قبر كنده بود نه سنگر
شادي روح همه شهدا صلوات











.gif)
.gif)