ی روز داشتم رو ی پروژه که قبلا ی نفر خرابکاری کرده بود کار میکردم که درستش کنم
پروژه ی افتضاح
بعد برگشتم جلو خانوم رئیسم گفتم وااااااااای عجب خری بوده اونیکه اینو درست کرده مثلا
یهو دیدم خانوم رئیسمون گفت من درست کردم _ _
خاطرات خنده دار
یه از همکلاسی هام از دوستم حسابی خوشش میومد ولی این دوست ما یکی دیگه رو میخواست آقا این پسره هرکاری میکرد دل دوست مارو بدست بیاره
یه مدتم گفته بود من شعر میگم یکی از شعراشو این دوست ما واسم خوند حالا جالب اینجاست یکی از شعرای معروف استاد فاضل نظری بود! من که به روش نیاوردم ولی برادر من حداقل شعر کش میری از این شعرای معروف ندزد خب!!!
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
چند وقت پیش مسابقه صحیفه سجادیه بود،منم هیچی نخوندنم شانسکی اول مدرسه شدم!بعد منو فرستادن مرحله شهرستان کانون!چهار نفر بودیم با هزار ماجرا رسیدیم دقیقه های قبل از شروع آزمون بود منم هول شده بودم همین طور در نزده پریدم تو!ینی مث این دزدایی که از دست پلیس فرار کردن نفس نفس میزدم..
یهو دیدم همه زوم شدن روم!
من:سلامٌ علیکم و رحمة الله خواهران،.به مرحمت الهی خوبید؟
داور:خانوم سالنو اشتباه اومدید،.آموزش خودآرایی سالن بقله!
من:نه به جان عم..ینی نه ب خودا من برا صحیفم..(مقنعمو تا رو دماغم جلو کشیدم!)
داور:اسم شریفتون؟..از کدوم مدرسه اید؟
من:زهرا....م..از مدرسه شاهد..
کل سالن:نچ نچ..
داور:اسمتون اینجاس..ولی مطمئنید از مدرسه شاهدید؟
من:بلی بلی..ام شر(Im shure)
داور:آخه..هیچی بفرمایید!
یه نگاه به اطراف کردم دیدم خواهران همه با هدبند،مقنعه ها تا روی ابرو،ساق دست،مانتوهای تا قوزک پا،کفشای طبی مشکی..
خودم:..شلوار ورزشی..تونیک ورزشی..عه من چرا سالن بودم لباس عوض نکردم؟
و اینگونه بود که نتوانستم افتخار بیافرینم..ان شاالله در سالهای آینده..
*واقعی*
اولای مهر بود ...
داشتم زیست میخوندم (فهمیدین سوم تجربیم یابیشترتوضیح بدم؟)
ی صفحرو تموم کرده بودم ک یهو ب خودم اومدم دیدم با تمام قدرت(!!) دارم انگشتمو رو صفحه میکشم بالا!!تازه فکرمیکردم هنگ کرده کتابم!!
اون موقه بود ک فهمیدم چقد بدبخت شدم!!
آیسودا بدبخت ^_^
مچکرم!
یادتونه گفتم بابام گفته تا آخر سال ظرف بشور برات لب تاب می خرم؟
(به پست های قبل مراجعه شود)
.
.
.
.
.
.
این اولین پستمه که با لب تابم میذارم.
بلایکین دیگه شیرینیش می خوام لایک پخش کنم...
پی نوشت: آقا باباها خیلی خوبن این قدر ازشون بدگویی نکنین....
حالا فک نکنین چون برام لب تاب خریده اینو میگم....
من یه دخترم ولی اصن نازنازی نیستم...
اصلا بیشتر از شما پسرا از بابام کتک خوردم...(نوش جونم)
خیلی از دخترام هستن باباشون همه کاری براشون میکنه ولی بازم
میان گیر میدن....
عاقا کتک خوردن از بابا که عب نداره...البت اینم بگم من خیلی زیر کتکاش پوس کلفتم آخم در نمیاد....!
ماکه یه بابا بیشتر تو دنیا نداریم....
بیاید قدرشونو بدونیم...(حال کردید سوتیو.!..جمله دوم جمع بستم خخخخ)
آخ یادم رفت بگم منم خیلی موقه ها تو تابستون زیر کولر خاموش خوابیدم...
تو ماه رمضون....
هععععییی....
بابام که دلش نسوخت به حالم...
مامان بزرگ مرحومم(پست های قبل)
اومد به خوابم بهم ی لیوان خاکشیر داد...
به نظرتون باید قضای روزه هه رو بگیرم؟
چندوقت پیش رفته بودیم خونه خالم یه شهر دیگه. دوس پسرمو که میشناسید (5سالشه تو پستای قبلی توضیح دادم دربارش) ما دوسه روزی موندیم خونشون. هرروز صبح ساعت 7 صبح میومد بالاسر من و آبجی کوچیکم. اونو بیدار میکرد میگفت چقد میخوابی بسه پاشو دیگه به من میگفت تو بخواب بخواب هنوز زوده ....
خدایی میبینید چه دوس پسر باحال و دوست داشتنی دارم من!!!
معلم به محض ورود به کلاس: پاشید صندلی هاتونو ردیف کنید برا امتحان
ما (که لای کتابم باز نکردیم): کدوم امتحان؟؟ چه امتحانی؟؟ (الکی)
-هفته پیش گفته بودم دیگه!!
-آقا کی گفته بودین؟ ما امروز امتحان نداشتیم که!!!
-میدونستم سرما آدمو مریض میکنه اما نمیدونستم توهم هم میاره!!
من: میاره آقا میاره، مثلا الان شما خیال میکنین ما امتحان داریم!!!!
معلم:.......
.
.
.
میگن استارت ماشین معلمه تو کوچه از خنده چرخیده ماشین راه افتاده خورده ب دیوار....
دیکته داشتیم. دفترم تموم شد . بغل دستیم خواست مث اون تبلیغه یه برگ از دفترش بکنه بهم بده . آقا چشمتون روز بد نبینه ، همین که برگه رو کند معلممون فکر کرد میخواد تقلب کنه، اومد تا میخورد مث سگ زدش :|
بعدشم از مدرسه اخراجش کردن . طبق آخرین خبری هم که ازش دارم معتاد شده شبا تو پارک میخوابه .
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
این خاطره از دوستمه:
از وقتی پامو توی آبادان و خرمشهر و مناطق عملیاتی گذاشته بودم حالم عوض شده بود..احساس میکردم من برگزیده الهی شدم و خدا بهم نظر کرده تا دختر خوبی بشم..منم تلاش خودمو کردم همه رم گوشیمو فرمت کردم اینستا و تلگرام و..رو دیلیت اکانت کردم با مخاطب خاصام بهم زدم و..
رفته بودیم طلایه خیلی با خضوع و خشوع نماز امام حسن(ع)خوندم توی قنوت نماز خیلی دعا کردم به خدا گفتم:خدایا من خیلی بنده بدی بودم حداقل توفیق بده اینجا شهید بشم خدایا منو شهید کن نمیخوام از اینجا برگردم خدایا یه مین خنثی نشده تپل برام کنار بذار برم روش صد تیکه بشم..
به اینجا که رسیدم دیدم یه صدایی میاد:دین دین..دین دین..دین دین..
گفتم بسم الله خدا این همه چیزی ازت خواستم فقط اینو شنیدی؟بعدم نمازو وسایلم رو کلا بیخیال شدم فقط شروع کردم به دویدن..حدود ده متر که دور شدم دیدم دوتا از بچه ها داشتم پشت سرم سلفی میگرفتن صدای تایمر گوشیشون بوده!!
خودش:^_^
راهیان دور:0_o
جوجه من(جوکر):جیک جیک جیک..
ﺩخترﻩ ﺗﻮ ﭼﺖ ﮔﻔﺖ :ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺫﻫﻨﻤﻮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩﺑﭙﺮﺳﻢ؟؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﭙﺮﺱ
ﮔﻔﺖ :ﻭﺍﯼ ﻓﺎﯼ ﻫﻤﻮﻥﺍﻧﺪﺭﻭﯾﺪﻩ؟..
.
.
.
.
ضمنامجلس زنانه درهمان مسجدازساعت۱۴/۳۰الی۱۶برپاست
حضورشماسروران گرامی باعث شادی روح آن مرحوم میگردد
داشتم موهامو شونه ميكردم مامان اومده ميگه:
نيگا چن تا از تار موهات سفيد شده :/
بعد همينطور كه به دست خودش ميزد ميگفت: اي واي پير شدي ديگه كسي نمياد بگيرتت...
مادره ديگه نگرانه :|
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
چند وقت پیش داشتیم با مامانم دست پخت های خودمونی رو میدیدیم.بعد مهموناشون دوتا فوتبالیست بودن،این مجری آقاشون(فامیلی شونو نمیدونم)یه توپ فوتبال آورده بودن هی اذیت میکردن و هی مهمونارو به بازی میگرفتن.
بعد مجری خانم(نسرین مقانلو)میخواست جو رو آروم کنه:
آقایه..از پشت صحنه صداتون میزنن..ماشین تون از تعمیرگاه تماس گرفته..
ینی من همچین زد زیر خنده مامانم ترسید!کلی براش توضیح دادم که آخه ماشین که از تعمیرگاه تماس نمیتونه بگیره!!
تازه برای دوستام هم تعریف کردم نمیفهمیدن!!کلی هم برای اونو توضیح دادم!
شما گرفتین؟؟؟
سر کلاس شیمی بودیم .دبیرمون گلوش درد میکرد به من گفت زود برو واسم یه لیوان آب بیار.
من رو هم جو گرفت مثل فامیل دور گفتم:
من:برم؟
دبیر:برو دیگه
من: با اتوبوس برم یا با ماشین برم ؟
دبیر:چی؟؟
من:با موتور برم زودتر میرسم ؟
دبیر:0-0 آب نمیخوام .برو بیرون .
من:(دوباره) برم؟
دبیر: بروووووو بیرون ......
با عرض سلام خدمت تک تک دوستان
بریم سر داستانمون
کلیپس مهناز دخترهمسایمون تو گوش چپ همتون اگه دروغ بگم
ابتدایی بودم یه معلم داشتیم ک خیلی سخت گیر بود قبلا گفته بودم بهتون یعنی طوری میزد ک صدای بز و گاو رو باهم میدادیم یعنی شکنجه هایی که تو مدرسه از دست ایشون خوردیم گربه تو کارتون تام و جری نخورده بود یه بار تو کلاس بودیم هیچ کاری ام نکرده بودیم از در اومد تو شترررق زد پس کلمون گفتم چرا میزنی میگه پس چکار کنم
میدونم که امتحان فردا کم میارید گفتم امروز بزنمتون
مام میدونسیم ک راس میگه گفتیم بیا امروز ما رو بزن تا فردا کتک دیگه نخوریم
اینم رحم نکرد یعنی چنان میزد
الان ک یادش میوفتم گریم میگیره که چقد دانش آموزای مونگولی بودیم
این خاطره بیشتر گریه داره برام تا خنده
دوم دبیرستان که بودم یه دبیر شیمی داشتیم فقط و فقط از من درس می پرسید بقیه بچه ها اصلا واسه پرسش کلاسی نمیخوندن منم شاگرد درس خونی بودم نمی دونم چرا اینقدر رومن گیر بود کار به جایی رسیده بود که دبیر زبان که قبل شیمی داشتیم هربار که داشتم تو ذهنم شیمی مرور میکردم متوجه میشد و میگفت داری خودتو واسه شیمی آماده میکنی؟؟!!یه بارم که یکی دیگه رو صدا زد طرف یه جوری منو نگاه کرد که انگار....
شانس آورد بعد اون سال دیگه ندیدمش وگرنه...
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21621
کل بازدید: 531627158










