دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  218115

بچه که بودم به شدت از دوربین عکاسی وفیلمبرداری میترسیدم...جوری که الان دویاسه عکس ازبچگیم دارم اونم ترس شدید توش موج میزنه...
الان یهویادش افتادم دلم میخواد برم پیش بچگیام واسش توضیح بدم که بابا دوربین ترس نداره...
بخدا عقده شده برام عکس بچگی میخوام.... نخند میام دوربین عکاسی میکنم توحلقتا

  218113

امروز صبح از خواب که پاشدم مامانم ترکید از خنده گفتم مامان چی شده؟!!
مامانم به زور خندش رو نگهداشت و گفت دیشب پاشدم اب بخورم حواسم نبود پام خورد به پات که دیدم ی دفع از جا پریدی و بلند گفتی: بسم الله الرحمن الرحیییییییم ، یاااااااابوالفضل یا امام حسیییییین یا خداااااا بعدم گرفتی خوابیدی) منو میگی!!!!مردم از خنده ...o(^▽^)o
تموم بالش و پتوهامو گاز زدم از خنده..
فکر کنم استرس ناشی از کنکور اینجوریم کرده :-)

  218105

یه بار مامانم شام قارچ سوخاری درست کرده بود گذاشت جلو بابام.
بابام گفت این چیه؟
مامانم گفت قارچ.
بابام گفت مگه هر کی سیبیل داره، قارچ‌خوره؟

  218103

اغا یا خانوم فرقی نمیکنه
ما بچه بودیم و عشق عکاسی یک بار رفتیم مقازه ی عموم که عکاسی داره خیلی خوش گذشت موقع خداحافظی دختری که تو مغازه عموم کار میرد گفت فرداهم بیا منم ازخدام بود هر روز میرفتم تا این که یک روز عموم گفت : تو خانوم .... رو اذیت کردی من گفتم نه عموم گفت خانوم .... ازشنبه دیگه نمیاد من به دختره گفتم جدا اونم گفت اره من دیگه نمیام منم گفتم پس خدا حافظ ما ازاولم بدرد هم نمیخوردیم :ا
من :(
عموم: Olo
دختره: @-@
خو بمنچه میخواس شوخی نکنه در زضمن اینم بگم که همون اول عموم تمام مغازو جوید
الان فقط یک گوشی داره خخخخخ
دوستتون دارم
اگه خوشت اومده بلایک
لایک=گودزیلا بودی عارف
لایک=خاک توسرت

  218097

دوستان من الان کربلام. حالا بماند که وای فای مفت گیر اوردم

خلاصه می گفتم....یه معاون خیلی باحال داریم،
خواستم ازش خداحافظی کنم...واس کربلا،
اومد بغلم کرد ماچم کرد(!)
تو رودربایستی گیر کردم، گفتم: خانوم دعا کنید زنده برگردم
معاونمون:نه مامان...داعش!؟....برو مامان خیالت تخت...
اون یکی معاونمون: چرا نیمدی خدافظی؟زودتر میومدی خوب!
(چنتا ماچ) آلو می خوری بهت بدم؟
شما:@_@
من:°_°
آلو: )

  218090

بازم سلام
اقا یادم میاد یه مدت جو رانندگی بود شدید منم جو گرفته بود (15 سالمه) تو اموزشگاه بابام (اموزشگاه کنکور داره) هی اصرار که بزار من پشت ماشین بشینم اونم سوویچ به من داد منم جوگیر گفتم بزار مثل پسر دایی هام یه دست امو از پنجره بیرون کنم یه دسته رانندگی کنم =| دیگه خودتون فرض کنید یه ادم ناشی یه بار هم پشت فرمون ننشته بعد بخواد یه دستی رانندگی کنه
اقا جاتون خالی یه ژستی هم گرفتم تا ماشین روشن کردم گاز دادم ماشین با یه صدای بدی خورد به در اموزشگاه در حدی که یکی از استادا داشت از در تو میومد همون جا خشک شد رفتن با اب قند و اینا به هوشش اوردن بعد من که پشت فرمون بودم داشتم میخندیدم
بعد از اونم مامانم نذاشت رنگ سوویچ ببینم گفتتا 180 سالگیت هم تو راننده نمیشی =|
ولی درکل حال داد=)

نتیجه اخلاقی:هیچ وقت جو نگیرتتون اگرم جو گیر شدین از پسرا تقلید نکنید =)
ailar

  218074

امسال ی دانش اموز جدید وارد کلاسمون شد که اسمش طاهره قادری بود. سرکلاس معلم لیست نمره هارو داد به من که وارد کنم به اسم ایشون که رسیدم اشتباهی بلند گفتم (قادره طاهری نمرتو بگو) که یدفه دیدم معلم و بچه ها رفتن رو هوا از خنده...
وای منو میگی!!! 〇_o
ینی سوژه شدم رفت....
خو اخه این چه اسم و فامیلیه روی بچه هاتون میزارین⊙︿⊙
دقت کنین خو...

  218072

یه بار با بابام رفته بودیم ست تاپ باکس بگیریم , رو شیشه مغازه نوشته بودن با خرید یک ال سی دی و ست تاپ باکس یک هدیه به شما تعلق خواهد گرفت!...... پدر بنده هم به وارد مغازه شدن و بعد خرید ست تاپ باکس گفتن خب هدیه نمیدین!?????.... فروشنده هم گفت چرررررراااااا میدیم !!..... بعد یه نایلون داد گفت اینم هدیش !!!.... نزدیک بود درگیری پیش بیاد که خداروشکر صاحب مغازه نذااااشت!

  218068

پیچوندن امتحان به سبک فرزانگان
زنگ سوم عربی امتحان داشتیم برق مدرسه رفته بود حدودا 40 دقیقه ای مونده بود زنگ بخوره برق اومد معلممون رفت اتاق تکثیر که برگه رو بده فتو کنن بعدش هم برگشت ما هر چی منتظر شدیم برگه ای نیومد بیکار شدیم نشستیم با معلم اسم فامیل بازی کردیم زنگ بعدش دینی داشتیم معلم دینی اومد گفت نمیدونم چرا زنگ قبل برگه های عربی رو دادن به من؟
ما همه @@
معلم عربی که ميخواست حتما امتحان بگیره ‼‼
بچه های کلاس بغلی

  218059

استاد تاریخ قرآن مون تو دانشگاه یه روحانی پیرمرديه که خیلی هم باحاله
میگفت زمان جنگ یه شب زمستونی تو جبهه(درست یادم نیست فکر کنم کرمانشاه یا کردستان) اومده بوده وضو بگیره برا نماز (خب تو اون شرایط هم آب نبوده و گیر آوردن آب هم مصیبتی بوده) از رفیقش جای آب رو می پرسه رفیقش هم ادرس کتری آب رو بهش میگه، این بنده خدا هم میره وضوشو میگیره و نمازشو هم می خونه، بعد نماز صورتش شروع به سوزش می کنه اون هم میره به دوستش ميگه و تازه اون موقع وقتش رفیقش می فهمه قضیه از چه قراره
نگو دوتا کتری کنار هم بوده یکی نفت بوده یکی آب، اینم با نفت وضو گرفته بوده!
هیچی دیگه مجبور میشه تو سرمای زمستون دست و صورتشو بشوره دوباره وضو بگیره نماز بخونه!

  218051

اهم اهم اقا سلام
یادم میاد من خیلی بچه بودم مثلا کلاس دوم سوم یه بار پسر یکی از فامیلای دورمون اومد خونمون از خودمم زیادی بزرگتر بودا منم نمیدونم باچه امیدی بردمش تو اتاقم در رو هم قفل کردم گفتم باید بامن ازدواج کنی =|
حالا چند روز پیشا عروسیش بود این اقا هم کبکش خروس میخوند هر کی رو تو عروسی میدید قصه اش میگفت ابرو واسم نذاشته بود هی هم میگفت :اشکال نداره ناراحت نباش بعد حمیده (اسم زنش) تورو میگیرم زن دوم منی تو - حمیده نگاه کن این ایلار هوو توعه =|
من=|
زنش=|
اون=)
کبک=|
ازدواج=|
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به پسرای بی جنبه نگین باید بامن ازدواج کنی حتی در کودکی =|
Ailar

  218015

امروز سر کلاس شیمی دبیرمون دید بچه ها خستن.
گفت :شما چی میزنید که همش خسته اید یا خوابید؟
من گفتم:آقا شما چی میزنی که همش سرحالی ؟



مرتیکه بی جنبه منو انداخت بیرون..

  217982

دوستان ما یک بار با خانواده رفتیم خاستگاری به بنده خدایی که از طرف یکی از همکار های مادرم معرفی شده بود( مادرم معلمه). خلاصه بخش اولش که صحبت خانواده ها بود به خیر گذشت و کاملا معلوم بود حانواده ی فهمیده ای هستند. وضع مالیشون هم مثل خودمون متوسط بود. دختره هم مثل خودم دانشجو بود و آی تی می خوند. خلاصه یه اتاق داشتند که ما دو نفری رفتیم تو اتاق و شروع به صحبت کردیم. دختر سرزبون داری هم نبود ولی خجالتی هم نبود. تموم حرف هامون رو زدیم و به قول ظریف به توافقات مهمی دست یافتیم. تقریبا از همون مدل دختر هایی بود که می خواستم. محجبه ، با ادب، خانواده دار، قانع و کم توقع به قول خودش تفاوت های زیادی با هم نداشتیم. با اینکه تازه جلسه ی اول خاستگاری بود ولی تقریبا دو نفری راضی بودیم تا اینکه خانوم برگشت گفت: ببخشید من هنوز اسم شما رو نمی دونم؟
من: اتفاقا من هم اسم شما رو نمی دونم. اسم من رضا است. شما؟
اون: کیمیا.
من: بله؟؟؟
اون: کیمیا!
من: *_*
اون: ^_^
جواد افشار: o_O
.
.
هیچی دیگه همینم مونده اسم خانومم کیمیا باشه.
ایشاالله به پای هم پیر شن.

  217969

آقا(بعله کاملا درست نوشتمممم)بله داشتم میگفتم عاقا...
صبح ناظممون ک قد چنار قد داره!!!!!(انصافا خیلی درازه)کلا تیپ سبز زده بود!!!منم ب طور کاملا ناگهانی زل زدم ب دوستام و گفتم:
سوال:ب نظر شما دوستان عزیز ایشون بیشتر شبیه کدام گزینه میباشند؟!؟!؟ گزینه الف)خیار
ب)جلبک ج)قورباغه د)همه موارد!!!!
دوستام همه یک صدا : گزینه چهار همه موارد
فک کنم ناظم صدا بچه هارو شنید برگشت نگا کرد مام کتاب باز کردیم فک کرد داریم تست حل میکنیم
.
.
.
ینی سکته زدما!!!!!!ولی واقعا خاک تو سرش با اون لباس پوشیدنش

  217958

چند روز پیش ها کرج برف اومده بود شدید خلاصه ماهم بعد از مدرسه رفتیم خونه دم در خونه یهویی پام لیز خورد باهمون جای حساس محکم خوردم زمین درحدی که دیگه نمیتونستم بلند بشم اقا دیگه با بدبختی بلند شدم دوباره زنگ خونمون زدم باز خوردم زمین اقا با بدبختی بلند شدم که مامانم در باز کرد دوباره تلپ خوردم زمین اصن داغون شدم داشتم میمردم هیچی دیگه تصمیم گرفتم گربه ای تا خونمون برم حالا شب با فامیلا میتینگ داشتیم:| منم که به شدت باسنم درد میکرد مامانم زنگ زد بگه دنبالم نیاین حالا فقط مکالمه اش رو با پسر دایی ایم داشته باشین
مامانم:سلام ارسلان جان
ارسلان:سلام بی زحمت به ایلار بگین اماده بشه
مامانم:اممم خوب ببین ایلار از قسمت بالا تنه نه هااز قسمت پایین تنه پاهاش هم نه ها یکم بالا تر لگن لگن هم نه یکم بالا تر دنبالچه هست دنبالچه هم نه یکم بالا تر نشیمنگاهه دیگه حالا یکم بالاتر یه جا هست گوشتی شله بامزه اس
ارسلان:اها باسن
مامانم:اره اونجاش درد میکنه :/
حالا من هی تو اتاق با ناله داد میزدم نگوووو ابروم رفت اونم هی گفت نکه با این پسر داییم هم رودربایسی دارم دیگه خودتون فرض کنید بعد چی شد
حالا اینا هیچ بامزه اس :|
بعد پسر داییم میگه اها فهمیدم مگه بی سوالیه =|
ailar