بچه که بودم به شدت از دوربین عکاسی وفیلمبرداری میترسیدم...جوری که الان دویاسه عکس ازبچگیم دارم اونم ترس شدید توش موج میزنه...
الان یهویادش افتادم دلم میخواد برم پیش بچگیام واسش توضیح بدم که بابا دوربین ترس نداره...
بخدا عقده شده برام عکس بچگی میخوام.... نخند میام دوربین عکاسی میکنم توحلقتا
خاطرات خنده دار
امروز صبح از خواب که پاشدم مامانم ترکید از خنده گفتم مامان چی شده؟!!
مامانم به زور خندش رو نگهداشت و گفت دیشب پاشدم اب بخورم حواسم نبود پام خورد به پات که دیدم ی دفع از جا پریدی و بلند گفتی: بسم الله الرحمن الرحیییییییم ، یاااااااابوالفضل یا امام حسیییییین یا خداااااا بعدم گرفتی خوابیدی) منو میگی!!!!مردم از خنده ...o(^▽^)o
تموم بالش و پتوهامو گاز زدم از خنده..
فکر کنم استرس ناشی از کنکور اینجوریم کرده :-)
یه بار مامانم شام قارچ سوخاری درست کرده بود گذاشت جلو بابام.
بابام گفت این چیه؟
مامانم گفت قارچ.
بابام گفت مگه هر کی سیبیل داره، قارچخوره؟
اغا یا خانوم فرقی نمیکنه
ما بچه بودیم و عشق عکاسی یک بار رفتیم مقازه ی عموم که عکاسی داره خیلی خوش گذشت موقع خداحافظی دختری که تو مغازه عموم کار میرد گفت فرداهم بیا منم ازخدام بود هر روز میرفتم تا این که یک روز عموم گفت : تو خانوم .... رو اذیت کردی من گفتم نه عموم گفت خانوم .... ازشنبه دیگه نمیاد من به دختره گفتم جدا اونم گفت اره من دیگه نمیام منم گفتم پس خدا حافظ ما ازاولم بدرد هم نمیخوردیم :ا
من :(
عموم: Olo
دختره: @-@
خو بمنچه میخواس شوخی نکنه در زضمن اینم بگم که همون اول عموم تمام مغازو جوید
الان فقط یک گوشی داره خخخخخ
دوستتون دارم
اگه خوشت اومده بلایک
لایک=گودزیلا بودی عارف
لایک=خاک توسرت
دوستان من الان کربلام. حالا بماند که وای فای مفت گیر اوردم
خلاصه می گفتم....یه معاون خیلی باحال داریم،
خواستم ازش خداحافظی کنم...واس کربلا،
اومد بغلم کرد ماچم کرد(!)
تو رودربایستی گیر کردم، گفتم: خانوم دعا کنید زنده برگردم
معاونمون:نه مامان...داعش!؟....برو مامان خیالت تخت...
اون یکی معاونمون: چرا نیمدی خدافظی؟زودتر میومدی خوب!
(چنتا ماچ) آلو می خوری بهت بدم؟
شما:@_@
من:°_°
آلو: )
بازم سلام
اقا یادم میاد یه مدت جو رانندگی بود شدید منم جو گرفته بود (15 سالمه) تو اموزشگاه بابام (اموزشگاه کنکور داره) هی اصرار که بزار من پشت ماشین بشینم اونم سوویچ به من داد منم جوگیر گفتم بزار مثل پسر دایی هام یه دست امو از پنجره بیرون کنم یه دسته رانندگی کنم =| دیگه خودتون فرض کنید یه ادم ناشی یه بار هم پشت فرمون ننشته بعد بخواد یه دستی رانندگی کنه
اقا جاتون خالی یه ژستی هم گرفتم تا ماشین روشن کردم گاز دادم ماشین با یه صدای بدی خورد به در اموزشگاه در حدی که یکی از استادا داشت از در تو میومد همون جا خشک شد رفتن با اب قند و اینا به هوشش اوردن بعد من که پشت فرمون بودم داشتم میخندیدم
بعد از اونم مامانم نذاشت رنگ سوویچ ببینم گفتتا 180 سالگیت هم تو راننده نمیشی =|
ولی درکل حال داد=)
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت جو نگیرتتون اگرم جو گیر شدین از پسرا تقلید نکنید =)
ailar
امسال ی دانش اموز جدید وارد کلاسمون شد که اسمش طاهره قادری بود. سرکلاس معلم لیست نمره هارو داد به من که وارد کنم به اسم ایشون که رسیدم اشتباهی بلند گفتم (قادره طاهری نمرتو بگو) که یدفه دیدم معلم و بچه ها رفتن رو هوا از خنده...
وای منو میگی!!! 〇_o
ینی سوژه شدم رفت....
خو اخه این چه اسم و فامیلیه روی بچه هاتون میزارین⊙︿⊙
دقت کنین خو...
یه بار با بابام رفته بودیم ست تاپ باکس بگیریم , رو شیشه مغازه نوشته بودن با خرید یک ال سی دی و ست تاپ باکس یک هدیه به شما تعلق خواهد گرفت!...... پدر بنده هم به وارد مغازه شدن و بعد خرید ست تاپ باکس گفتن خب هدیه نمیدین!?????.... فروشنده هم گفت چرررررراااااا میدیم !!..... بعد یه نایلون داد گفت اینم هدیش !!!.... نزدیک بود درگیری پیش بیاد که خداروشکر صاحب مغازه نذااااشت!
پیچوندن امتحان به سبک فرزانگان
زنگ سوم عربی امتحان داشتیم برق مدرسه رفته بود حدودا 40 دقیقه ای مونده بود زنگ بخوره برق اومد معلممون رفت اتاق تکثیر که برگه رو بده فتو کنن بعدش هم برگشت ما هر چی منتظر شدیم برگه ای نیومد بیکار شدیم نشستیم با معلم اسم فامیل بازی کردیم زنگ بعدش دینی داشتیم معلم دینی اومد گفت نمیدونم چرا زنگ قبل برگه های عربی رو دادن به من؟
ما همه @@
معلم عربی که ميخواست حتما امتحان بگیره ‼‼
بچه های کلاس بغلی
استاد تاریخ قرآن مون تو دانشگاه یه روحانی پیرمرديه که خیلی هم باحاله
میگفت زمان جنگ یه شب زمستونی تو جبهه(درست یادم نیست فکر کنم کرمانشاه یا کردستان) اومده بوده وضو بگیره برا نماز (خب تو اون شرایط هم آب نبوده و گیر آوردن آب هم مصیبتی بوده) از رفیقش جای آب رو می پرسه رفیقش هم ادرس کتری آب رو بهش میگه، این بنده خدا هم میره وضوشو میگیره و نمازشو هم می خونه، بعد نماز صورتش شروع به سوزش می کنه اون هم میره به دوستش ميگه و تازه اون موقع وقتش رفیقش می فهمه قضیه از چه قراره
نگو دوتا کتری کنار هم بوده یکی نفت بوده یکی آب، اینم با نفت وضو گرفته بوده!
هیچی دیگه مجبور میشه تو سرمای زمستون دست و صورتشو بشوره دوباره وضو بگیره نماز بخونه!
اهم اهم اقا سلام
یادم میاد من خیلی بچه بودم مثلا کلاس دوم سوم یه بار پسر یکی از فامیلای دورمون اومد خونمون از خودمم زیادی بزرگتر بودا منم نمیدونم باچه امیدی بردمش تو اتاقم در رو هم قفل کردم گفتم باید بامن ازدواج کنی =|
حالا چند روز پیشا عروسیش بود این اقا هم کبکش خروس میخوند هر کی رو تو عروسی میدید قصه اش میگفت ابرو واسم نذاشته بود هی هم میگفت :اشکال نداره ناراحت نباش بعد حمیده (اسم زنش) تورو میگیرم زن دوم منی تو - حمیده نگاه کن این ایلار هوو توعه =|
من=|
زنش=|
اون=)
کبک=|
ازدواج=|
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به پسرای بی جنبه نگین باید بامن ازدواج کنی حتی در کودکی =|
Ailar
امروز سر کلاس شیمی دبیرمون دید بچه ها خستن.
گفت :شما چی میزنید که همش خسته اید یا خوابید؟
من گفتم:آقا شما چی میزنی که همش سرحالی ؟
مرتیکه بی جنبه منو انداخت بیرون..
دوستان ما یک بار با خانواده رفتیم خاستگاری به بنده خدایی که از طرف یکی از همکار های مادرم معرفی شده بود( مادرم معلمه). خلاصه بخش اولش که صحبت خانواده ها بود به خیر گذشت و کاملا معلوم بود حانواده ی فهمیده ای هستند. وضع مالیشون هم مثل خودمون متوسط بود. دختره هم مثل خودم دانشجو بود و آی تی می خوند. خلاصه یه اتاق داشتند که ما دو نفری رفتیم تو اتاق و شروع به صحبت کردیم. دختر سرزبون داری هم نبود ولی خجالتی هم نبود. تموم حرف هامون رو زدیم و به قول ظریف به توافقات مهمی دست یافتیم. تقریبا از همون مدل دختر هایی بود که می خواستم. محجبه ، با ادب، خانواده دار، قانع و کم توقع به قول خودش تفاوت های زیادی با هم نداشتیم. با اینکه تازه جلسه ی اول خاستگاری بود ولی تقریبا دو نفری راضی بودیم تا اینکه خانوم برگشت گفت: ببخشید من هنوز اسم شما رو نمی دونم؟
من: اتفاقا من هم اسم شما رو نمی دونم. اسم من رضا است. شما؟
اون: کیمیا.
من: بله؟؟؟
اون: کیمیا!
من: *_*
اون: ^_^
جواد افشار: o_O
.
.
هیچی دیگه همینم مونده اسم خانومم کیمیا باشه.
ایشاالله به پای هم پیر شن.
آقا(بعله کاملا درست نوشتمممم)بله داشتم میگفتم عاقا...
صبح ناظممون ک قد چنار قد داره!!!!!(انصافا خیلی درازه)کلا تیپ سبز زده بود!!!منم ب طور کاملا ناگهانی زل زدم ب دوستام و گفتم:
سوال:ب نظر شما دوستان عزیز ایشون بیشتر شبیه کدام گزینه میباشند؟!؟!؟ گزینه الف)خیار
ب)جلبک ج)قورباغه د)همه موارد!!!!
دوستام همه یک صدا : گزینه چهار همه موارد
فک کنم ناظم صدا بچه هارو شنید برگشت نگا کرد مام کتاب باز کردیم فک کرد داریم تست حل میکنیم
.
.
.
ینی سکته زدما!!!!!!ولی واقعا خاک تو سرش با اون لباس پوشیدنش
چند روز پیش ها کرج برف اومده بود شدید خلاصه ماهم بعد از مدرسه رفتیم خونه دم در خونه یهویی پام لیز خورد باهمون جای حساس محکم خوردم زمین درحدی که دیگه نمیتونستم بلند بشم اقا دیگه با بدبختی بلند شدم دوباره زنگ خونمون زدم باز خوردم زمین اقا با بدبختی بلند شدم که مامانم در باز کرد دوباره تلپ خوردم زمین اصن داغون شدم داشتم میمردم هیچی دیگه تصمیم گرفتم گربه ای تا خونمون برم حالا شب با فامیلا میتینگ داشتیم:| منم که به شدت باسنم درد میکرد مامانم زنگ زد بگه دنبالم نیاین حالا فقط مکالمه اش رو با پسر دایی ایم داشته باشین
مامانم:سلام ارسلان جان
ارسلان:سلام بی زحمت به ایلار بگین اماده بشه
مامانم:اممم خوب ببین ایلار از قسمت بالا تنه نه هااز قسمت پایین تنه پاهاش هم نه ها یکم بالا تر لگن لگن هم نه یکم بالا تر دنبالچه هست دنبالچه هم نه یکم بالا تر نشیمنگاهه دیگه حالا یکم بالاتر یه جا هست گوشتی شله بامزه اس
ارسلان:اها باسن
مامانم:اره اونجاش درد میکنه :/
حالا من هی تو اتاق با ناله داد میزدم نگوووو ابروم رفت اونم هی گفت نکه با این پسر داییم هم رودربایسی دارم دیگه خودتون فرض کنید بعد چی شد
حالا اینا هیچ بامزه اس :|
بعد پسر داییم میگه اها فهمیدم مگه بی سوالیه =|
ailar
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21621
کل بازدید: 531624224










