دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 217982

تاریخ انتشار : بهمن 1394

دوستان ما یک بار با خانواده رفتیم خاستگاری به بنده خدایی که از طرف یکی از همکار های مادرم معرفی شده بود( مادرم معلمه). خلاصه بخش اولش که صحبت خانواده ها بود به خیر گذشت و کاملا معلوم بود حانواده ی فهمیده ای هستند. وضع مالیشون هم مثل خودمون متوسط بود. دختره هم مثل خودم دانشجو بود و آی تی می خوند. خلاصه یه اتاق داشتند که ما دو نفری رفتیم تو اتاق و شروع به صحبت کردیم. دختر سرزبون داری هم نبود ولی خجالتی هم نبود. تموم حرف هامون رو زدیم و به قول ظریف به توافقات مهمی دست یافتیم. تقریبا از همون مدل دختر هایی بود که می خواستم. محجبه ، با ادب، خانواده دار، قانع و کم توقع به قول خودش تفاوت های زیادی با هم نداشتیم. با اینکه تازه جلسه ی اول خاستگاری بود ولی تقریبا دو نفری راضی بودیم تا اینکه خانوم برگشت گفت: ببخشید من هنوز اسم شما رو نمی دونم؟
من: اتفاقا من هم اسم شما رو نمی دونم. اسم من رضا است. شما؟
اون: کیمیا.
من: بله؟؟؟
اون: کیمیا!
من: *_*
اون: ^_^
جواد افشار: o_O
.
.
هیچی دیگه همینم مونده اسم خانومم کیمیا باشه.
ایشاالله به پای هم پیر شن.