دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  219813

اوضاع واقعا خرابه
تابستون رفتم آرایشگاه شاگرد آرایشگره موهاش حداقل یک متری بود
زمستون رفتم به زور به شونه هاش میرسید
قبل غید رفتم دوباره حدود یه متری میشد
به آرایشگره میگم چرا اینجوریه؟!
میگه:بلند بود خسته اش کرد کوتاه کرد ,کوتاه کرد خوشش نیومد استکشن کرد(موی مصنوعی چسبونده)
یعنی ملت رسما تعطیل کردن رفتن خب تکلیفتون با خودتون روشن کنید ببینید چند چندین دیگه
ملت خود در گیر ما داریم؟!

  219788

صب کلاس فیزیولوژی داشتم. طبق معمول یه ربع دیر رسیدم!!! استاد این درسم یه استاد بداخلاقیه دومی نداره!(مدیر گروهمونه)
رفتم در کلاس باز کردم رفتم بشینم....
استاد: کجا؟! واسه چی اینقدر دیر اومدی؟!
مطمئن بودم بیرونم میکنه! یهو بهروز (یکی از پسرا کلاس) اومد خوش مزه بازی در بیاره!!! گفت استاد اگه اینو(منو!) را بدید تو کلاس من میرم بیرون -___-
استاد: خب برو بیرون...... پاشو گم شو بیرون..... من خودم شعور دارم میدونم کیو بیرون کنم به کی بگم بیاد تو.. خانم، تو هم دفعه آخریه دیر میای رات میدم
من ^____^ چشم استاد ببخشید.... بهروز گم شو بیرون :-D
کل کلاس :D
استاد -____-
یه همچین استاد لجبازی داریم!!!

  219784

خالم داشت تعریف میکرد یه روز یکی از استاداشون بهشون گفته یه مقاله ک نمیدونم درباره چی بوده بنویسن،بعد این خاله ما وقتی مقالشو نوشته آخرش اومده اسمو وفامیلش رو بنویسه،حالا اول فامیل خاله ما کوه داره(چیه فک کردین فامیلشو میگم؟؟؟؟؟؟؟) وقتی اومده بنیویسه چون جای ک و گ کنار هم بوده اشتباهی به جای ک،گ میذاره...
دیگه خودتون تصور کنین چی شده...
تازه وقتیم میفهمه ک استادشون بعد دو روز اومده میگه"مقالتون خیلی خوب بود فقط فکر کنم باید خودتون یه بار دیگه بخونینش"
خاله ماهم خوشحال مقالشو ک ریخته بود رو فلش گرفتو رفت تو خونه وقتی رسید به اخر مقالش رفت تو شوک و تازه عمق فاجعه رو فهمید...
مثله اینکه ام تا یه هفته سر کلاسای استاده نمیرفته...
وقتیم داشت واس ما تعریف میکر هر ده ثانیه یکبار پقی میزد زیر خنده ک آدم به سلامت عقلش شک میکرد...
خاله اس ما داریم؟؟؟

  219748

به جان خودم واقعیه

عاقا یه روز سر کلاس دبیر شیمیمون دیر اومده بود حالا منو دو نفر از دوستام اومده بودیم وسط کلاس شعر نازنین مریم میخوندیم از قضا اسم این دبیر مون هم مریم بود حالا خلاصه یه دفه من با صدای بلندی گفتم ناااااااازنیننننننن مرییییییییییییییییییییییییییییییییمممممممممممم...
عاقا چش و چالتون روز بد نبینه یه دفه در کلاس باز شد و دبیرمون اومد تو عاقو همچین ک مارو دید خشکش زد کل کلاسم سکوت فرا گرفته بود و اصن یه وعضی یه دفه زد زیر خنده عاغا ما سه نفرم ک قررررمز کرده بودیم ناجور...
ولی چون میفهمیدم ما سه تا شرای کلاسیم هیچی بهمون نگفت...
خیلی شیک رفت نشست سر جاشو درس داد بعد ک درسش تموم شد رو ب ما سه تا گفت چون این واس من این شعرو خوندین(من نفهمیدم این چرا ب خودش گرفت؟؟)امتحانه هفته دیگه لغوه...
یهو کلاس رف رو هوا...ما سه تا هم ک هنگیده بودیم خفن...
خلاصه بعد از اسکل بازی بازار تشکر ب راه افتاد...
خلاصه دستش درد نکنه ک امتحانو لغو کرد...

ولی خدایی دبیرمون خیلی پایه است...

  219722

دبیـرمون دآش میگـفت تـولداتون باس شیـریـنی بدین...

مـنم یک لـبخند ملیـحی تحویل دادم و گفـتم چشم حـتمن ...

بعـد معلمم گف:همچی خبیثانه گفتی چشم...علت؟O_O

رفیـقم:اخه تولدش میوفته عاسوعا تاشورا^ـ^

مونـده بودیـم بخنـدیم یا میـز و گاز بزنیم...

  219688

سلام اين خاطره كه ميخوام براتون بگم كاملا واقعيه
يادمه دو يا سه سال پيش بود موقع تولد امام زمان (عج) قم بوديم و تصميم گرفتيم پياده بريم جمكران خلا صه راه افتاديم نزديك جمكران بوديم ديديم يه جا جشنه مجريه به چند تا از بچه ها گفت بيان بالا به يه پسر بچه (دقت كنيد پسر بچه) اومد پيش مجريه مجريه گفت سلام عمو تو بزرگ شدى ميخواى چه كاره شى پسره يه كم فكر كرد گفت دكتر
مجرى:خب تو چه بخشى
پسره:تو بخش زنان زايمان:O=-O =-O
مجريه با يه قيافه متعجب گفت خب ميخواى اولين مريضت كى باشه
پسره گفت شما
ما=-O =-O =-O
آخه مجرى مرد تو بخش زايمان چه كار داره
ما=-O =-O =-O
مجرى:O :O :O
پسره:-) :-) :-) :-)

  219686

«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
شنبه تو کلاس رسما همه خواب بودیم،بعد من وقتی خوابم بیاد چشام قرمز میشه آب ازشون میاد و..خلاصه خیلی ضایع میشم!
دبیرمون:چرا خوابت میاد؟
من:چون خستم!!
-چرا دیشب زود نخوابیدی؟
+ببخشید هنوز ساعت بدنم به ساعت ایران عادت نکرده...
یهو مهربون شد:بسلامتی کجا بودین!؟؟؟؟؟
+با خانواده سواحل تلگرام اینستگرام بودیم..
مونده بود منو از پنجره پرت کنه بیرون یا خودشو.،

  219661

دیروز سوار اتوبوس بودم یه لحظه یه نفر رو دیدم کپی حسن پور شیرازی بود زل زدم بهش خود خودش بود تا اومدم برم طرفش پیاده شد اما هر چی نگا کردم نفهمیدم کجا رفت.
دوباره چند دقیقه بعد دیدم یکی اون جلو نشسته عین فرامرز غریبیانه یعنی مو نمی زد باهاش. اصلا تعجب کردم واسه چی اینا اومدن تو اتوبوس؟
اما بعدش یه اتفاقی افتاد که خیالم راحت شد...فهمیدم اشتباه دیدم...
.
.
.
اونم این بود که دیدم راننده مثل سیبی که از وسط دو نصف شده باشه عین خسرو شکیباییه . حتی لباس هاشم مثل لباس هایی بود که اون مرحوم تو فیلم اتوبوس شب پوشیده بود!
یعنی خیالم راحت شدا...

  219655

یه بار با یکی از دوستام رفته بودیم خیابون گردی سه تا پسره افتادن دنبالمون این دوست منم گفت بیا یکم براشون کلاس بزاریم منم گفتم باوش و اومدم مثل این مدلای خارجی راه برم چشمتون روز بد نبینه پاهام پیچید توهم سکندری خوردم خفن و به زور خودمو کنترل کردم ولی از شانس گندم سنگ رو جلوم ندیدم و گرومپ دوستم که هیچ اسفالت گاز میزد اون سه تا پسره هم هلیکوپتری میزدن از خنده خودمم مونده بودم بخندم یا گریه کنم خخخخخ نابود شدم اصن
لایک:خاک تو سر کورت کنم

  219649

ساله گذشته که کنکوری بودیم ک البته هنوزم هستیم البت پشتش:|
ی سری دراعماق تست زدن بودم تویکی از شبکه هاگفتن یه خانومی 70ساله با ی روشی موفق شده بچه دار بشه ...
صبح ما رفتیم مدرسه بحثش توکلاس شد دبیرمون میگف مگه میشه 70ساله بچه بیاره اخهo-O
منم فوری گفتم خانوم اره میشه اسمه روشش همAFC بود:|
دبیرمون تا آخر ساعت نگام میکرد میخندید :|
حالا ماهم گفتیم یا خدا نکنه روشه زشتی بوده حرف بد نبوده باشه حالا چ خاکی برسرکنیم :|همین جوری ی چیز پروندیم:|
ازیکی ازبچه ها ک اطلاعاتش بالا بود پرسیدیم گف والا منم نمیدونم:|
خلاصه دبیرمون اخر ساعت منوکشید کنار گف جلو بچه ها ضایعت نکردم AFCروشه بارداری نیس مربوط ب فوتباله :|
الان تازه فمیدم اسمه روشه AVFبوده:|

  219648

اقا چند شب پیش با بچه های فامیل رفتیم دوچرخه سواری....!بعد پسر عموم(11سالشه)دختر اون یکی عموم(23 سالشه)رو سوار دوچرخه کرد و میبرد با خودش..................! . . . .
آخرشم از خنده پخش زمین شدن!!! خدایا این شادیارو از ما نگیر!

  219646

وای روز 22 بهمن بود
قرار بود من و یکی از دوستام که تنبک میزنه باهاش دف بزنم
سر تمرین بودیم
منم اولین بارم بود که داشیم با هم میخوندیم و قرار بود بوی گل سوسنو بخونیم
حالا فکرشو بکنین تمرین نهایی بود و منم با صدای بلند و رسا
باور کنین آدم با ساز بزنه و بخونه جلوی جمع داره ریسک میکنه
منم قاطی کردم و گفتم :بوی گل یوسنو ساسمن آید
تا گفتم بچه هامون از خنده رفتند رو هوا
منم خودم نفهمیدمو مونده بودم
بیچاره ها دیگه از خنده صداشون بالا نمیومد خخخخخخخخخ

  219626

نصففف کـــودکی من بــــه کلــــنـــجار رفتن با مادربزرگم گــــذشت که آتــــــــاری ، تلوزیــــــون رو نمیسوزونـــــــــــــــــه ...............

  219605

ﺯﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ
ﻏﺬﺍ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ ﻫﻨﻮ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ
ﺑﺎ ﻋﺼﺎﺑﻨﯿﺖ ﻣﯿﮕﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺳﻔﺎﺭﺷﺖ
ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﯼ؟؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻋﺬﺭﻣﯿﺨﻮﺍﻡ :|
#ﻭﺍﻗﻌﯽ

  219596

خونه مامانجون خدابیامرزم،تو حیاطش یه دسشویی داره ازینایی که از دو طرف دسته واسه قفل کردن داره...
سه سال پیش که هنوز زنده بودن،هممون اونجا بودیم ینی من و پنج تا نوه کوچیک تر از خودم بقیه رفته بودن بازار و فقط مامانجون خونه بود...
خدا سر هیشکی نیاره رفتم دشوئی!
کارم تموم شد تا اومدم بیام بیرون پسر عموم( هشت ماه کوچیک ترمه) درو از بیرون قفل کرد!
دشوئی اینا هم هر پنج دیقه یبار سوکس میداد بالا!
صدای دعوا می شنیدم از بیرون
آجیم و دختر عمم داشتن سعی می کردن نجاتم بدن....منم داشتم با شیلنگ آماده دفاع می شدم مهلتم داشت تموم میشد!
یهو دختر عمم زرنگی کرد از پسر عموم اومد درو واز کرد
منم عین یه طوفان سهمگین منفجر شدم با دمپایی(!) افتادم به جون پسر عموم
تا پشت بوم دنبالش کرد بعدم دمپایی رو چنان شوتیدم تو سرش که خون اومد....
گفتم که نوه ی اولم برای همشون احساس مادری می کردم(!)
تا یک ساعت نشستم گریه کردم...مامانجونم اومد گفت عب نداره حقش بود....
مامانجون روز مادره! دلم برات تنگ شده!
روحت شاد و لایکت گرامی....