دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 219596

تاریخ انتشار : فروردين 1395

خونه مامانجون خدابیامرزم،تو حیاطش یه دسشویی داره ازینایی که از دو طرف دسته واسه قفل کردن داره...
سه سال پیش که هنوز زنده بودن،هممون اونجا بودیم ینی من و پنج تا نوه کوچیک تر از خودم بقیه رفته بودن بازار و فقط مامانجون خونه بود...
خدا سر هیشکی نیاره رفتم دشوئی!
کارم تموم شد تا اومدم بیام بیرون پسر عموم( هشت ماه کوچیک ترمه) درو از بیرون قفل کرد!
دشوئی اینا هم هر پنج دیقه یبار سوکس میداد بالا!
صدای دعوا می شنیدم از بیرون
آجیم و دختر عمم داشتن سعی می کردن نجاتم بدن....منم داشتم با شیلنگ آماده دفاع می شدم مهلتم داشت تموم میشد!
یهو دختر عمم زرنگی کرد از پسر عموم اومد درو واز کرد
منم عین یه طوفان سهمگین منفجر شدم با دمپایی(!) افتادم به جون پسر عموم
تا پشت بوم دنبالش کرد بعدم دمپایی رو چنان شوتیدم تو سرش که خون اومد....
گفتم که نوه ی اولم برای همشون احساس مادری می کردم(!)
تا یک ساعت نشستم گریه کردم...مامانجونم اومد گفت عب نداره حقش بود....
مامانجون روز مادره! دلم برات تنگ شده!
روحت شاد و لایکت گرامی....