دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  66189

شب قدر داشتیم از بهشت زهرا برمیگشتیم (با موتور)
حسین ترک من بود یهو دیدم رو زمین یه چیزی ریخته
من:حسین اینا شبیه روغن
حسین:اره روغن نباتی
رفتم توش نگو گازوئیله .احمد و محمد انداختن از گوشه اتوبان رد شدن
من و حسین رفتیم رو گازئیل یه متر رفتیم که لیز خوردیم حالا موتور رو پای من و حسین 10 متر لیز خوردیم جرقه میخورد تو صورتمون گفتم الان اتیش میگیریم یا یه ماشین از رومون رد میشه
خداشکر نه ماشین از اونجا رد نه اتیش گرفتیم
حالا مکالمه های فرداش احمد و حمید ترک
احمد :صدای چی بود ؟ ببین اینا زنده ان؟
حمید:امام زمان !!!نه مثل اینکه زنده ان
احمد: حسین که چیزیش نمیشه خداکنه امیر چیزیش نشه
تلفات من :لباسام که هیچی ازش نموند دستم جر وا جر شد پای چپم کلش خونی بود سمت چپ صورتم کبود بود
تلفات حسین :لباساش گازوئیلی شده بود
رفیقه من دارم که هیچیش نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  66187

عید پارسال قرار بود با هم بریم شمال زنگ زدیم برای هماهنگی همه چی حل شد ساکمو بستمو قرار شد فردا صبح بریم
بابام: امیر امسال دیگه با دوستات نرو بیا خوانوادگی بریم سنندج داییت همیشه سراغتو میگیرن
من:من بیام اونجا حوصلم سر میره کسی هم اونجا نیست من برم شمال باشه
بابام: باشه هر جور راحتی
شب خوابیدم صبح اومدم بلند شم دیدم کلا فلج شدم نمیتونم تکون بخورم با داد و بیداد بابامو صدا کردم میگم بابا نمیتونم تکون بخورم بدمم درد میکنه چی کار کنم
بابام :بگیر بخواب خوب میشی
من: بچه ها الان زنگ میزنن باید برم
بابام :خوب پاشو برو
من: یه چیزی بده بخورم خوب شم (بابام دارو سازه)
بابام :من الان چیزی نمیتونم بهت بدم خودت خوب میشی
تا فرداش خوابیدم پاشدم دیدم خوبه خوبم
به بابام میگم مریضی فقط میخواست من نرم شمال
بابام :مریضی نبود من داروی بیهوشی با دوز پایین ریختم تو چاییت اینجوری شدی
من : O:
بابام: حالا با ما میای سنندج :)
من:بابا اگه میمردم چی ؟
بابا :نترس بادمجون بم افت نداره
هیچی دیگه منم زنگ زدم دوستام بیان دنبالم که بریم شمال
(اخه به بابام نگفته بودم منتظرم موندن)
باباهه من دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

  66162

آقا جاتون سبز دیشب رفتیم خونه عموم اینا مهمونی!
نکته: 4تا دایناسوراون هم از نوع گودزیلا تو مهمونی بودن.....
همه خوش وخرم نیشسته بودن و شاد بودن تا موقع شام خوردن رسید(بگید خب!)سفره رو کشیدن و همه نشستیم سر سفره.....
یکی از این گودزیلاهای خوناشام سریع غذاش رو تموم کرد و رفت یه سوکس و یه مارمولک پلاستیکی به این بزرگی ورداشت آورد و انداخت تو قسمتی که خانوما نشسته بودن... حالا خانوما جیق قرمز که دیدی مُنتها آبیش(ای بابا همون بنفش دیگه) و هرکدوم سریع البته با جیغ از سر سفره متواری شدن..
حالا ما مردا رو میگی از خنده نمیدونستیم چی رو بخوریم آخه همه چیز تموم شده بود بنده خدا شوهر عمه م که دیگه نفسش بالا نمیومد.... همه جور گودزیلا دیده بودیم اما اینجوریش رو دیگه نه !!

  66118

یه بوتیکی تو شهرمون بود که لباساشو 77%تخفیف میداد
من موندم استاندارد سودکردن مغازه ها از جنساشون اگه 30%درصد باشه یعنی اون مغازه از فروش هر لباسش 47%ضرر میکنه عایا؟؟؟؟!!!!
ننویس برادر من،ننویس که همه میدونن دروغ نوشتی
دروغم بلد نیستی بنویسی؟؟؟

  66108

امروز توی شرکت شیطنتم گرفت همکارم از اتاقش رفته بود بیرون یواشکی رفتم تو اتاقش که وقتی اومد بترسونمش پشت در کمد بودم که اومد پریدم جلوش گفتم پپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخ نگو آبدارچی بیچارمون بوده پیرمرد داشت قلبش وایمیساد.
این همکار من دارم؟
ادم حسابی مگه نمیبینی من می خوام بترسونمت آخه چرا دیر میای؟؟؟؟؟؟

  66104

مامانم گفت برو ميوه بگير شب مهمون داريم !
گفتم بارون مياد من نميرم !
گفت پاشو برو گمشو بگير بيا ببينم !
بدوووووووووو
رفتم ميوه گرفتم قشنگ تو بارون دوش گرفتم خيسِ خيس شدم رسيدم خونه
درُ باز كردم :
بابام : :))))) اَاااا اينو ببين مثل موشِ آب كشيده شده !
خواهرم : =))))) نه بابا مثل اردك ماهى شده !
مامانم : =)))))))) آخى نگيد اين حرفارو بچم همون خرى كه بوده هستش فقط يه ذره خيس شده !!!!
همون لحظه هم داداش كوچيكم اومده ميگه :چطورى خره ؟؟؟؟
من : :|O
يه لحظه خودمُ باغ وحش يا يه جنگل احساس كردم !!!

  66078

جاتون خالي رفته بوديم خونه جاستين بيبر اينا تولد خواهرش ملوك بيبر.
آقا اين جاستين مفلوك هم ميخواست خودي نشون بده آهنگ واويلا ليلي گذاشت رفط وسط قر بده پاشو گذاشت رو پوست موز, نقش زمين شد ماهيتابه رفت تو حلقش منم كه داشتم از خنده دلار پخش ميكردم با افتابه زدم پس گردنش ماهيتابه در اومد , گفتم : نفله پاشو آبرومونه بردي
ولي دمش گرم كه موجبات شادي ما رو فراهم كرد.

  66052

ســــــــایلار :
دستگاه ATM تو حقلم اگه دروغ بگم ...
چند وقت پیش توی یه روستایی بودم .. بعد یه دستگاه خودپرداز گذاشته بودن واسه یه دفتر خدمات ارتباطی.. اومدم برم پول بگیرم .. دیدم زنبیل و سطل گذاشتن تو صف ؟؟؟ با خودم گفتم شاید ماله مغازه کناریه باشه .. رفتم کارتو بزنم ..نوشته بود (دستگاه موقتا خراب است ) داشتم میخوندم که چند نفر اربده کشان اومدن طرفم .. (یا جد سادات ..) چی شده ؟؟ پیرمرده میگفت تواینجا هم حق خوری ..تو بچه شهری؟؟
منم که مات و مبهوت بودم گفتم آره حاج اقا چی شده؟؟ مگه چیکار کردم>> میگه کوری ؟؟ نمیبینی زنبیل گذاشتیم.. گفتم واسه خودپرداز؟؟؟ گفت آره دیگه دستگاه خرابه .. الانم اول ماهه اومدیم .. حقوق بازنشستگیمونو بگیریم ..
من : (@^*)
کارلوس کی روش : (^_*)
شانگ های چین (&##)

  65991

دبيرستان که بودم يه دوست داشتم بهش ميگفتيم کپل که خيليم شکمو بود هر چي ما ميبرديم ور ميداشت ميخورد تا يه روز با يکي از دوستام رفتيم پشت مدرسه نون پنير بخوريم چشمم افتاد به علفاي تر و تازه يه خوردش چيدم گذاشتم لاي نون دادم به کپل گفتم نون پنير سبزيه وقتي ت

  65990

يادش بخير آب بازيه دوران مدرسه دوستان با بطري نوشابه300Cc آب ميريختن منم که سطل آشغالا رو پر آب ميکردم ميريختم رو اونا خيس شدنش يه طرف بو گندش يه طرف

  65983

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
ديروز ظهر من آشپز بودم. عاقا غذا رو گذاشتم رو گاز و اومدم رو تختم گرفتم خوابيدم. بعد كه بيدار شدم ديدم دير شده؛ الانه كه غذا بسوزه براي همين دويدم تو آشپز خونه. وقتي كه رسيدم ديدم يكي رفته سر ديگ خورشت و يه ناخنک حسابي زده. خلاصه من رفتم به جانشين فرمانده گفتم كه "كي بي اجازه رفته تو آشپزخونه‏"‏ (آخه كليد آشپزخونه رو فقط آشپز داره و جانشين فرمانده‏)‏ و از اين حرفا؛ اونم بهم گفت "هيچكس نرفته‏"‏ تا ظهر شده غذا رو كشيديم...‏‏
تو آسايشگاه نشسته بوديم غذا ميخورديم كه دوباره از تو آشپرخونه صدا اومد؛ منم پريدم تو آشپزخونه كه مچ طرف رو بگيرم كه با يه صحنه فوق وحشتناك رو به رو شدم...‏
ديدم يه گربه‏!‏ پاي ديگ خورشته و داره غذا ها رو ليس ميزنه‏!‏‏!‏‏!‏
من كه آرووووم و بي سر و صدا غذاي خودم رو ريختم دور و رفتم براي خودم يه ساندويچ خريدم؛ به كسي هم چيزي نگفتم...‏!‏‏!‏

  65970

آغا من هي مي گفتم اين گودزيلا ها (دهه80)كه مي گن مگه چجورين آخه خدارو شكر ما توي فاميل نداريمشون خدا صبر بده به اونا كه دارن.
بعد از زلزله همه جمع شده بودن توي كوچه موقع اذان صبح از بلندگوي مسجد صداي اذان اومد يكي از اين گودزيلاها با صداي بلند گفت اشهدمون رو خوندن بريم ديگه كپه مرگمون رو بزاريم.هيچي ديگه دو روزه ميريم شهرداري بيان كوچه شخم زده ما رو اسفالت كنن اوناهم مي گن ما وقت نداريم تصميم گرفتم امروز برم جهاد كشاورزي بذر گندم بخرم بيام بكارم

  65949

کیا اون جعبه های شانسی یادشونه
کیا فالی رو یادشونه
کیا شور نخود رو یادشونه
شما هم داشتین یا فقط ما تو شهرمون ازینا داشتیم ؟؟؟

  65918

در جواب پست سعید واقعا حق داری...شب زلزله اصفهان مکالمه من و خانوادم...
من;سرم گیج رفت از بس نگاه تو گوشی کردم...
خانوادم:خاک بر سرت زلزله شد بدو بیروونننن
من:واقعا.....؟ شما برید الان میام
خانوادم:خاک بر سرت کجایی میمونی زیر آوار بیا بتمرگ بیرون دم مرگم دست از سر آینه بر نمیداری
من:حاضرم همینجا زیر آو‌ار بمونم بمیرم پسرا همسایه یه عمر دستم نندازن الان میام اومدم اومدم.....
انصافا خوب پیش بینی کرده بودم و حدس میزدم افرادی مثل شما توی پارک پیدا بشن...بعله ما اینیم...الام شبا آرایش میکنم مانتو و شلوار لی میپوشم میخوابم که با شلوار گل گلی نیام تو خیابون خدایی نکرده...بعله

  65905

وای بچه ها سوتی داغ داغ مال همین امروز صبح.مامانم روضه گرفته بود مداح دعوت کرده کلی جمعیت داشتم رد میشدم مداحه گفت دخترم ببخشید میشه یه لیوان آب بدی گلوم گرفته منم از اونجا که هر کی گلوش میگیره آب جوش میخوره یه استکان بزرگ آب جوش گذاشتم جلوش.....جاح آقا میکروفنو گرفت دستش آب و برداشت یه نفس داد بالا یهو ..پوفففف.همشو پاشید بیرون....وای بنده خدا فکر کرده بود آب یخ براش بردم خوب خودش نپرسید نه گفت منم ترجیحا آب جوش بردم شروع کرد تو میکروفن بلند بلند فت خوب بابا یه اخطاری بدید گلوم سوخت تا توی روده هام سوخت ,همه ملت زدن زیر خنده...هیچی دیگه نتونس بخونه پاشد رفت...از صبح کلی فحش خوردم 50 هزار تومن حاجی رو هم از من بدبخت گرفتن.از صبحم سعی میکنم حتی الامکان با مامانم روبه رو نشم...مامان بی اعصاب من دارم خوب تقصیر من چی بود حاجی بی دقت بود خوب...ولی هر چی قیافه بدبختو یادم میاد تری میزنم زیر خنده.