دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 66187

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

عید پارسال قرار بود با هم بریم شمال زنگ زدیم برای هماهنگی همه چی حل شد ساکمو بستمو قرار شد فردا صبح بریم
بابام: امیر امسال دیگه با دوستات نرو بیا خوانوادگی بریم سنندج داییت همیشه سراغتو میگیرن
من:من بیام اونجا حوصلم سر میره کسی هم اونجا نیست من برم شمال باشه
بابام: باشه هر جور راحتی
شب خوابیدم صبح اومدم بلند شم دیدم کلا فلج شدم نمیتونم تکون بخورم با داد و بیداد بابامو صدا کردم میگم بابا نمیتونم تکون بخورم بدمم درد میکنه چی کار کنم
بابام :بگیر بخواب خوب میشی
من: بچه ها الان زنگ میزنن باید برم
بابام :خوب پاشو برو
من: یه چیزی بده بخورم خوب شم (بابام دارو سازه)
بابام :من الان چیزی نمیتونم بهت بدم خودت خوب میشی
تا فرداش خوابیدم پاشدم دیدم خوبه خوبم
به بابام میگم مریضی فقط میخواست من نرم شمال
بابام :مریضی نبود من داروی بیهوشی با دوز پایین ریختم تو چاییت اینجوری شدی
من : O:
بابام: حالا با ما میای سنندج :)
من:بابا اگه میمردم چی ؟
بابا :نترس بادمجون بم افت نداره
هیچی دیگه منم زنگ زدم دوستام بیان دنبالم که بریم شمال
(اخه به بابام نگفته بودم منتظرم موندن)
باباهه من دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/