دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65983

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
ديروز ظهر من آشپز بودم. عاقا غذا رو گذاشتم رو گاز و اومدم رو تختم گرفتم خوابيدم. بعد كه بيدار شدم ديدم دير شده؛ الانه كه غذا بسوزه براي همين دويدم تو آشپز خونه. وقتي كه رسيدم ديدم يكي رفته سر ديگ خورشت و يه ناخنک حسابي زده. خلاصه من رفتم به جانشين فرمانده گفتم كه "كي بي اجازه رفته تو آشپزخونه‏"‏ (آخه كليد آشپزخونه رو فقط آشپز داره و جانشين فرمانده‏)‏ و از اين حرفا؛ اونم بهم گفت "هيچكس نرفته‏"‏ تا ظهر شده غذا رو كشيديم...‏‏
تو آسايشگاه نشسته بوديم غذا ميخورديم كه دوباره از تو آشپرخونه صدا اومد؛ منم پريدم تو آشپزخونه كه مچ طرف رو بگيرم كه با يه صحنه فوق وحشتناك رو به رو شدم...‏
ديدم يه گربه‏!‏ پاي ديگ خورشته و داره غذا ها رو ليس ميزنه‏!‏‏!‏‏!‏
من كه آرووووم و بي سر و صدا غذاي خودم رو ريختم دور و رفتم براي خودم يه ساندويچ خريدم؛ به كسي هم چيزي نگفتم...‏!‏‏!‏