دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  73875

رفته بودیم عروسی من ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر نداشتم ....
پدر عروس اومد سلام علیک و بعد رو به من گفت : انشاءالله عروسی آقا وهاب ....
من هم بهش گفتم : هم چنین ....
یه دفه اطرافمون منفجر شد ....

  73874

چند روز پیش داشتم میرفتم خونه دیدم یه خانم وایستاده کناره خیابون کاپوت ماشینشم بالاس ....
منم حس انسان دوستیم گل کردو زدم کنار رفتم جلو گفتم چی شده ....
گفت ماشینم خاموش شده ....
بد یه ذره الکی ور رفتمو ، سیم برقو قطع کردم که بدا الکی بگم از اون بوده ...
نشستم استارت زدم دیدم ماشین اصن برق نداره ....
خانمه بهم گفت آقا مهندس تو سیم برق ماشینو کندی بد میخوای استارتم بخوره ....
از خجالت آب شدم ول کردمو سریع فرار کردم ....

  73871

نشسته بودم پا تلویزیون...بابام اومد تو خسته و اعصابش داغون بود...
یه بوی پا احساس کردم که داشت خفم میکرد نمیدونستم مال بابامه... بلند گفتم:اه اه بازم که بوی گند پا آید همی....یهو همه ساکت شدن و خیره شدن به من...تازه فهمیدم چی کار کردم....
هیچی دیگه اون شب رو خیلی با اقتدار و شیک تو زیر زمین خوابیدم.

  73852

یادش به خیر...
یه معلم ریاضی داشتیم با کیسه فریزر رو پایی میزد.!
دمش گرم آخر سر هم هممون رو قبول کرد
به افتخار معلم های لارج!

  73846

ساعت 7:45صب کنار خیابون ایستاده بودم برا تاکسی که برم دانشگاه(خوابه خواب بودم) دیدم ی ماشین از دور داره میاد و ی پسره(کنار راننده)سرشو از شیشه آورده بیرون و دستاشو تکون میده وشکلک درمیاره...منم دیدم داره جلف بازی در میاره سرمو چرخوندم اون سمت که نبینمش...
آقا چشمتون روز بد نبینه این ماشینه که با سرعت از کنارم رد شد احساس کردم پاهام از زانو قطع شد،ی نگاه به زانوهام کردم دیدم نه هنوز دارمشون!!!تا ب خودم اومدم دیدم بعله اون ماشینه،از هموناییکه ی تانکر آب پشتشون هست وخیابونارو میشورن؟!از اونا بوده!!!فشار آب به حدی بود که انگار با شمشیر پامو زدن...
و اون پسره هم داشته اشاره میکرده که برم تو ایستگاه که خیس نشم.
ولی کصافت لال نبود که!خب میتونست صدا بزنه و بهم بگه برو کنار،وقتی دید خیس شدم وهمونجا خشکم زده،برگشت و با خنده گفت:آخ آخ آخ...اشکال نداره خشک میشی..بازم خداروشکر خونمون نزدیک بود وبرگشتم ولباسمو عوض کردم!اما خوابم از سرم پریدااااااااا... خخخخخخخخخ..

  73824

بچه ها این ماجرا امروز برای خودم اتفاق افتاده
بعد از ظهر فیسبوک رو بستم که برم سرکار.... از خونه که اومدم بیرون دیدم دختر همسایمون داره توی خیابون بازی میکنه.... تا منو دید دوید توی خونه و داشت منو از لای در میدید ... از جلوی در خونشون که رد شدم یهو گفتم (بگیرش)!!!!! عاغا چشمتون روز بد نبینه یه دفعه جوری درو بست که صداش به عرش رسید
درضمن اینو هم بگم که دختر همسایمون 4 سالشه هااااااااا !!!!!!!

  73794

اولین پسته بنده میباشه
عاقا داشتم میرفتم از نونوایی نون بخرم دیدم یه دختر و پسر تقریبا 5 6 ساله دارن تو کوچه با هم صحبت میکنن یه لحظه شنیدم دختره میگه من هردوتاشو میخوام حس فضولیم گل کرد گوشامو تیز کردم چیزی که شنیدم این بود
دختر:من هردتاشو میخوام
پسر:باشه هم عقد میگیریم هم عروسی
اول عقد میگیرم دو روز بعدش عروسی نه 5 روز نه یه هفته بعدش خوبه دیگه
دختر:اره خوبه
ینی من همسن اینا بودم میدونی به چی فکر میکردم؟؟اصن فکر نمیکردم لامصب اون موقع فکر نداشتم

  73790

اعتراف می کنم بچه که بودم دونه های عدس و لوبیا رو بر می داشتم با زور می کردم داخل پرز های فرش تا شاید گلی چیزی ازش در بیاد :|

  73757

آهاي تويي كه چند ساعته نشستي پاي چهارجوك!
پاشو!پاشو!آفرين!برو يه ليوان اب بخور،بعد برو دستشويي،بعدبرو ميوه اي چيزي بردار بخور!نيازهاتو برطرف كن خوشگله!
نميشه كه اينطوري خودتو داري ازبين ميبري!پاشو باريكلا پنج دقيقه بيشتر طول نميكشه.عه هنوز كه نشستي!
صحّتك تهمّ لرابع جوك:سلامتي شما براي چهارجوك اهميت دارد.خخخخخخخخ

  73754

داشتم با مامانم شام درس میکردم من پیاز پوس میکردم مامانم گوجه(البته ریا نشه اینجا گوجه کیلویی 2تومنه)بعد یه دفه مامانم دستشو برید رفتم دستمو ببرم بالا بگم چی شد یواش در گوشم گفت ههههههههیس ساکت باش خون نیاد منو میگی بمببببببب ترکیدم از خنده

  73742

من از بچگی عاشق افق بودم
یادمه بچه که بودم از این پفک های 5 تومنی ذرت نمکی خوردم میخاستم پوستشو که چروک بود صاف کنم ....
چشتون روز بد نبینه درجه اتو رو زیاد کردمو گذاشتم رو پوست پفک .نمیدونم چی شد که ازش هیچی نموند فک کنم تو افق محوش کردم ولی الان که به کف اتو نیگاه می کنم اثار باستانی می بینم
هه هه هه هه

  73739

بچه ها امروز رفتیم خونه بابا بزرگم اینا بعد داییم یه فیلم گذاشته یه مرده رو از مرده سردخونه آوردن بیرون و از این چرت و پرتا.بعد مردهه رو گذاشتن تو یه اتاقکى که بسوزوننش من ترسیدم به داییم گفتم:این چرت و پرتا چیه عوضش کن.داییم:سپهر جون مگه نه تو سرد خونه بوده مى خوان یخش واشه. عاقا این دیگه شد شوزه برا من دیگه ول کنش نیستم که نیستم.تا یه پست دیگه: باى باى!گود باى!

  73722

یادمه سر کلاس ریاضی معلم یه جک گفت کلاس رفت رو هوا من داشتم رو مسئله ریاضی فک میکردم. بعد یه دقیقه که کلاس ساکت بود با صدای بلند زدم زیر خنده.همه برگشتن منو نگا میکردن. معلم برگشت بهم گفت خوب میشی.کصافط همه بهم خندیدن

  73703

دبیرستان بودم نزدیکای عید بچه های کلاسو از رو دیوار مدرسه فراری دادم.نوبت خودم شد وسط دیوار بودم یهو ناظم صدام زد گفت بیا پایین.گفتمش بخدا آقا همه رفتن فقط من موندم گفت احمق بیا از در برو بیرون. خو بچه بودم چتونه؟؟؟

  73688

تو دوران راهنمایی من جزو اشرار مدرسه بودم . یه روز زمستون کل حیاط مدرسه پر برف بود . معلم هم نیومده بود با چند تا از بکس رفتیم برف بازی . ناظممون هم اومد تریپ باحالی و اهل دل بودن و با صفا بودن برداره اومد برف بازی . یه لحظه خم شد برف ورداره یه گوله بزرگ برف زدم تو گوشش.
هیچی دیگه اول که تو حیاط چند تا مشت و لگد بهم زد بعد برد منو دفتر حسابی از خجالت ما در اومد
یکی نیست بگه بش پیرمرد تو رو چه به برف بازی.
کلا سهمیه کتک داشتم .هر روز میرفتم دفتر کتک میخوردم بعد میرفتم سر کلاس