دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 73846

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

ساعت 7:45صب کنار خیابون ایستاده بودم برا تاکسی که برم دانشگاه(خوابه خواب بودم) دیدم ی ماشین از دور داره میاد و ی پسره(کنار راننده)سرشو از شیشه آورده بیرون و دستاشو تکون میده وشکلک درمیاره...منم دیدم داره جلف بازی در میاره سرمو چرخوندم اون سمت که نبینمش...
آقا چشمتون روز بد نبینه این ماشینه که با سرعت از کنارم رد شد احساس کردم پاهام از زانو قطع شد،ی نگاه به زانوهام کردم دیدم نه هنوز دارمشون!!!تا ب خودم اومدم دیدم بعله اون ماشینه،از هموناییکه ی تانکر آب پشتشون هست وخیابونارو میشورن؟!از اونا بوده!!!فشار آب به حدی بود که انگار با شمشیر پامو زدن...
و اون پسره هم داشته اشاره میکرده که برم تو ایستگاه که خیس نشم.
ولی کصافت لال نبود که!خب میتونست صدا بزنه و بهم بگه برو کنار،وقتی دید خیس شدم وهمونجا خشکم زده،برگشت و با خنده گفت:آخ آخ آخ...اشکال نداره خشک میشی..بازم خداروشکر خونمون نزدیک بود وبرگشتم ولباسمو عوض کردم!اما خوابم از سرم پریدااااااااا... خخخخخخخخخ..