دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  83921

تو خيابون يه اتوبوس گل مالي ديدم كه ملت با انگشت كلي دلنوشته روش نوشته بودن:
‏ " جون مادرت منو بشور، بخدا شستن من ترس نداره، جاده غم پايان ندارد .... .....اد گازوئيل بزن، يه بارون هم نمياد كه محتاج اين راننده نباشيم، يه روز خوب مياد كه راننده با آب آشتي كنه، ..." ما هم حماقت كرديم و خواستيم يه جمله روش بنويسيم؛ همين كه انگشتم و بردم سمت ماشين ديدم يارو با نيم متر سيبيل و آچار به دست داره ميدوه سمتم و داد ميزنه: صبر كن بينم يابو، حتما فلاكسمم تو دزديدي...
منم ديدم اين برسه به من آچار رو تو حلق من فرو ميكنه كه پا گذاشتم به فرار رو داد زدم: ميارمش، ميارمش...
هيچي ديگه الان يكي از معصل هام تو زندگي اين شده بدونم اون راننده گم شدن فلاكس رو چطوري به من ربط داد و از همه بدتر اون چه جوابي بود من به يارو ميدادم !!!

  83916

از دخـتـره پـرسـیـدم : گـوشـیـت مـدلـش چـیـه؟
گـفـت : انـدرویـد :|
گـفـتـم : اهـان اونـوقـت سـیـسـتـم عـامـلـش چـیـه؟؟؟؟
گـفـت : xperia mini :|

من : (6_9)
اسماعیل فلاح : (%_*)
ترمز دستی :اوبس

  83911

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺯﺩ، ﮔﻔﺖ :
ﻛﻠﻴﺪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﻴﺎﻡ ﺗﻮ ﺗﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻴﺎﺩ؟
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﺍللهيه ...
ﮔﻔﺘﻢ ما خونه نيستيم .... درو ﺑﺴﺘﻢ ... ^_^

  83894

سلام به همه بچه 4 جوک
عرضم به حظورتون من یه پسر عمو دارم رشته فیزیک هسته ای درس میخونه عاقا این پدر بزرگ مادر بزرگ ما به هر کس میرسن میگن:نوه امون تو انرژی هسته ای در کل کوروش رو خاری توش امریکا میدونن
چند روز پیش پدر بزرگم داشت مثلا نصیحتم میکرد که : بچه جان درس بخون به یه جایی برسی از این کوروش یاد بگیر به اینجا که رسید یه نگاه عاقل اندر صفیح به من کرد گفت: هر چند کوروش یه اعجوبس مخش از اتمه پسر اتم
من:(
کوروش:)
پدر بزرگم:|

  83888

کیا یادشونه که خواب میدیدن تو دستشویی نشستن ودارن ج-ی-ش میکنن ولی بعد که بیدار میشدن خودشونو تو رختخواب میدیدن!

هییییییی یادش بخیرررررررر

لایک=اصلنم اینجوری نیست من که یادم نمیاددد

  83887

aغa مامانم تعريف ميكرده:من بچه كه بودم يه بار مامنم با خالم كالسكه منو بردن قدم بزنن من از همون ابتدا يه جوري محكم پستونكمو گرفته بودم انگار الان ميخواد بتركه.خولاصه مامانم و خالم داشتن به اين موضوع ميخنديدن كه يهو پستونكو با سرعت با دهنم پرت كردم طرفشون!




انتقام جوهم خودتي↓

  83884

اين خاطره مال يكي از اشناهاي مامانمه:
ميگه يكي از اشناهام بچشو صدا ميكنه ميبينه جواب نميده كل خونه رو ميگرده ميره حياط ميبينه غازاشونم نيستن(اين گودزيلا عادت داشته هرجا غازا ميرفتن اونم ميرفته)ميگه بدبخت شدم با غازا رفته.اقا اين كل اهالي اون محل رو خبر ميكنه همه هم دنبالش ميگردن اخر نصف شب نا اميد مادره مياد خونه ميبينه يه صدايي از يه استاد موسيقي تو حموم مياد:هااااااااااااهاهاهاهااا مگوووووو چرا(ديگه خودتون تا ته اهنگه روبرين) ميره ميبينه بععععلع فرزند بزرگوار تو وان حموم نشسته داره ميخونه
☻مادره ميگه هركي منو ميديدا تا يه هفته بعد ميگفتا بجت پيداشد؟☻

  83880

دیشب خواب دیدم اومدم 4جوک شدم پر امتیاز ترین کاربر..
من: :-)
حالاکه بیدار شدم اومدم دیدم امتیازم-15..
من: :-(
......شتر در خواب بیند پنبه دانه......
......ای خدااااااا......

  83878

با دوستم رفتم كافي شاپ (تا حالا خيلي به خودم حال ميدادم يه بستني قيفي ميخريدم) يارو اومد گفت: خيلي خوش اومديد جناب، چي ميل داريد؟
يه نگاه به دوستم كردم اونم گفت: هرچي تو بگي.
هرچي منو رو زيرو رو كردم اسمي نديدم كه به نظرم آشنا بياد يا بدونم چيه!
با كمال خونسردي منو رو تحويل دادم و يه نگاه عاقل اندر سفيه بهش كردم و اونم خودكار رو گرفت دستش تا سفارش رو بنويسه، گفتم: عذر ميخوام، بستني خونك چى داريد؟
بعد ديدم دوستم صورتش قرمز شده و اشك تو چشاش حلقه زده و در معرض منفجر شدنه و همين مشخصات رو تو صورت گارسون هم ميشد ديد منكه تازه فهميده بودم چه گندي زدم خيلي فيلسوفانه چشم دوختم به منظره بيرون از پنجره و گفتم، پس دوتا قهوه لطفا.
يه نگاه انداختم به رفيقم بنده خدا مونده بود بتركه از خنده؟، آبرو داري كنه؟، همراه من به منظره خيره بشه؟...
اين شد كه ديگه از اون ببعد دور بستني قيفي رم خط كشيدم !!!

  83866

///////مهندس مملکت////م؟ک؟////
حدود 2سال پیش بود تو یه شرکت کار میکردم
مدیر عامل لارجی داشت هر چند یه وقت یه بارمهمونی کوچیک تو باغ میگرفت چند نفری میشدیم صفا میکردیم
خلاصه یه روز پسر عمومم گفت منم میام گفتم اخه نمیشه که گفت منو حتما ببری ما هم اخر مجبور شدیم///////
///// خرس گندهی شکمو رو با خودم ببرم //
خلاصه شب موعود فرا رسید همه چی داش به خوبیو خوشی میگذشتو پسر عموی منم واس خودش حال میکرد
بعد از کوفت کردن میوه ها و....
نوبت رسید به شام
چون باغ بود سفره انداخته بودیم
خلاصه جاتون خالی دوستان بله (حال میکنید فن بیانو )
این خرسه گنده غذاشو که داشت میخورد دید چند سیخ کباب زیادی وسط سفره هس (ای کارد بخوره به شیکمش)ا اقا این خم شد که سیخ کبابو برداره یه دفعه ((((صدای ناجوری داد))))
/// همانامردن از خنده همه همانا ///بدبخت اقای سعیدی حسابدار که نزدیک بود خفه شه
خلاصه یعنی من نمیدونسم بخندم یا گریه کنم
ترجیحا اشک شوق ریختم
خلاصه از اون به بعد هر وقت مهمونی داشتیم مدیر شرکت میگفت حتما پسر عموتو بیار
نمیدونسم یه باداین قدر باعث شادیشون میشه

  83865

امروز داشتم کانال عوض میکردم!
رسیدم ب شبکه ی بازار گفتم ببینم چی نشون میده!
دیدم گزارشگره روفته تو میوه فروشی! ب صاب مغازه میگه:
عاغا یدونه از این هندونه های خوبو آب دار بیار واسه ما!
عاغا یارو هم ورداشت هندونه رو با کلی آب و تاب آورد!
گزارشگره گفت: شیرینه؟؟
فروشنده گفت: بهههلللههه (انگار داره سر سفره ی عقد میگه بله!:|)
گزارشگر گفت: میشه ببری ببینیم!
یارو هم برید هندونه رو دیدیم هندونه هه صورتی رنگه!! (دمه این ال ای دی ها گرم! همه چیو تمیز نشون میده!:D)
گزارشگره هم اومد قوپی بیاد اصن خودشم نفهمید چی داره میگه!!!
گفت: اینم یه هندونه ی ترش و شیرین و آب دار!!!!!!!!!!!:-??
فک کنم هندونه هه ملث(ترش و شیرین) بوده!!!!!!!!!!!!!!:|:|:|

  83864

این فورجوک نمونه ی بارز کلید اسراره!
حالا بگو چرا؟؟؟
آقا من هی رفتم از این ور اون ور مطلب دزدیدم هیچکدوم تایید نشد*_*

  83844

دیشب خواب دیدم تو 4جوک برنده شدم یه کارت شارژ5000 ...صب که پا شدم اشک شوق تو چشمام جمع شده بود مامانم گفت چی شده مهسا؟ گفتم یه خواب خوب دیدم.. گفت چه خوابیییییی؟ آره میدونم یه چند وقته سر و گوشت میجنبه گوشیتم زیاد دستت میبینم پس بگوووو ..بعدشم که با یه جارو افتاد دنبالم:((
لایک : عجب بیچاره ای هستی تو مهسا!!:)

  83842

اقا با عموم قهر کردم ميگي واسه چي؟چون رفتم بيمارستان پامو عمل کرده بودم تنها دلخوشيم به اين عيادتا بود با کمپوت ممپوتا اقا اين عموم که باهام لجم بود دوتا تکدانه اورده بود منم خوشحال اومدم بخورم فک کردم تکدانه اناره خوردم ديدم نه تکدانه گوجه فرنگيه حالا اون خنده اي که عموم داشت ميکرد شيطان وقت فريب دادن ما نميکنه به غران T_T لايک =سلامتي همه مريضا

  83827

/////مهندس مملکت ////م؟ک؟/////
اقا من همیشه گوشیم پیشمه
یه روز رفتم دسشوی هیشکی هم خونه نبود
بعد از (تفکرات زیاد و ابداعات زیاد )اومدم بیام بیرون دیدم
((ای خاک تو سر در از پشت قفل شده اخه دستگیره بیرون خراب بود )
موندم چه خاکی تو سر بریزم حالا
فقط باید شیشه رو میشکستم که اونم بعدش فاتحم خونده بود
گفتم زنگ بزنم بابام که نزدیکتر از بقیه بود بیاد
زنگیدم
گفتم بابا یکی اومده در خونه کارت داره
گفت کیه گفتم نمیدونم ولی میگه کار واجبی باش دارم
حتما باس ببینمش
گفت :خب دعوتش کن تو یه چبزی باهم بخورین تا من با مادرتم زودی میایم
خلاصه دوستان من به مدت 45-50دقیقه اون تو بودم
ولی اونقدر با گوشیم بازی کردم که نگو
حیف که تا شب دیگه نمیتونسم بلند شم
با همون حالت تو دسشوی تا شب تو خونه نشسته میرفتم
تازه بابام که عشق میکرد میگفت فکر کنم دیگه ذهنت باز باز شده باشه بعد گفت راسی گشنت که نشد
من دیگه حرفی ندارم