دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 83866

تاریخ انتشار : تير 1392

///////مهندس مملکت////م؟ک؟////
حدود 2سال پیش بود تو یه شرکت کار میکردم
مدیر عامل لارجی داشت هر چند یه وقت یه بارمهمونی کوچیک تو باغ میگرفت چند نفری میشدیم صفا میکردیم
خلاصه یه روز پسر عمومم گفت منم میام گفتم اخه نمیشه که گفت منو حتما ببری ما هم اخر مجبور شدیم///////
///// خرس گندهی شکمو رو با خودم ببرم //
خلاصه شب موعود فرا رسید همه چی داش به خوبیو خوشی میگذشتو پسر عموی منم واس خودش حال میکرد
بعد از کوفت کردن میوه ها و....
نوبت رسید به شام
چون باغ بود سفره انداخته بودیم
خلاصه جاتون خالی دوستان بله (حال میکنید فن بیانو )
این خرسه گنده غذاشو که داشت میخورد دید چند سیخ کباب زیادی وسط سفره هس (ای کارد بخوره به شیکمش)ا اقا این خم شد که سیخ کبابو برداره یه دفعه ((((صدای ناجوری داد))))
/// همانامردن از خنده همه همانا ///بدبخت اقای سعیدی حسابدار که نزدیک بود خفه شه
خلاصه یعنی من نمیدونسم بخندم یا گریه کنم
ترجیحا اشک شوق ریختم
خلاصه از اون به بعد هر وقت مهمونی داشتیم مدیر شرکت میگفت حتما پسر عموتو بیار
نمیدونسم یه باداین قدر باعث شادیشون میشه