تاریخ انتشار : مرداد 1396
داداشم و پسر خالم پیش هم خوابیده بودن.
یهو داداشم تو خواب شروع کرد به حرف زدن.
داداشم_:امیر(پسرخالم) بارونه! پاشو, بریم بیرون!
امیر_:بذار بارون بند بیاد بعد بریم.
داداشم_:نه بیا بریم بیرون کباب بخوریم.
امیر_:پس وایسا لباسامو عوض کنم، بعد بریم!!!
خودم هزار بار چک کردم، خدا شاهده خواب بودن!
من:O_o
اون دو تا روانی:*^▁^*
بارون:>_<
کباب:::>_<:::











.gif)
.gif)