آنچنان ابريزش بينيی گرفتم ک نياگارا بايد جلوم لنگ بندازه!
حالا اگه بشه دم دماغم دو تا توربين احداث کنم ميتونم صدوپنجاهوسه درصد انرژی کل مملکتو تأمين کنم ٨ __٠٠__٨"
تازه شايد با تصفيه اين آب به کم آبي م يه کمکايي بشه:))
٨____________٨
لايک=کصااااافطططط :)))
خاطرات خنده دار
فکر کنید یه دختره خل دقیقا وسط امتحانا اونم به یه دانشجوی دکترا دراورده گفته بگو
درخت!!!
اونم فقط نگاش کرده وسکوت...
بعدشم اومده با یه قیافه ناراحت میگه بهش گفتم بگو درخت نگفت...
«تنها یاد خدا آرامبخش دلهاست»
شما ی لحظه تصور کن سی تا دختر بچه نه،ده ساله ریختن تو سالن خونتون
همه دارن قر میدن
و با آهنگ فریاد میزنن
خدا قسمت کنه این داااااافه واسم جور شهههههه
اینقد با نیت خالص ندیده بودم دیگه
مامانم داشت نماز میخوند.
تلوزیون هم جومونگ داشت نشون میداد.
اومد بره سجده،یهو جومونگ عربده زد:زنده باد گوگوریووووو.
مامانم سرشو گذاشت رو مهر میخواست ذکر بگه،یهو بلند داد زد:زنده باد گوگولیوووو....
من:〇_o
جومونگ:(◍•ᴗ•◍)❤
مامانم:(^_-)
خدا: :|
انفولانزا گرفته بودم روز اول به بابام گفتم بابا این موس کامپیوتر خراب شده اگه میشه یه موس بخر برام گفت باشه گفتم بابا تو راه داری میای یه شارژ 5 تومنی ایرانسل هم بخر یکم چپ چپ نگاه کرد گفت باشه آقا خلاصه خرید اورد روز دوم گفتم بابا صد تومن میشه بدی یه کفش دیدم واسه سالن بخرم دوباره چپ چپ نگاه کرد و گفت تو میمردی خرجت کمتر میشدا و با نگاه نافذش رفت :|
محبت موج میزنه تو خونه ما اصلا -__-
با دوستم رفته بودم کافی شاپ ، سر میز دوستم عصبانی شد بلند گفت : خفه شو کثافت احمق عوضی بیشعور :/
منم دیدم همه برگشتن دارن نگامون می کنن ، خیلی شیک برگشتم گفتم : اونوقت این حرفا رو که بهت زدن ، تو چی جوابشونو دادی ؟!!
ینی آنچنان جواب ابتکاریم مورب رفته تو حلق دوستم که الان دو ساله نتونسته قهوه بخوره ^v^
هفتم که بودم اوج شاخ بودن دانش آموزا این بود که برگردن بگن اگه گفتی ترکیب شیر و کیوی چیه بعدم پاستوریزه هامون میومدن بگن شیوی که همون شاخا لبشونو گاز میگرفتن میگفتن نگو زشته!
Signature:Dr.mahya
زنگ زدم عكاسي نوبت بگيرم...
دختره گوشي رو برداشته ميگم:
ببخشيد خانوم امروز وقت خالي كي دارين؟
ميگه:واسه عكس گرفتن؟
ميگم:ن پ واسه اينكه با خونواده خدمت برسيم ^__^ !!!!
غش کرده ازخنده ميگه:6وقت داريم ...
ميگم: قبل از 6 هم كسي نوبت داره؟؟؟؟
ميگه:ن پ امروز رو كلا واسه همسر آينده ام خالي كردم!!!
(^_<)F:M:Z(>_^)
دوستی تعریف میکرد یه شب مهمون داشتیم همه خواب بودن حدود دو نصف شب بود من تو اتاقم بودم و ارباب حلقه ها رو میدیدم شماره یک اش رو اونجا که تو کوه اند و همزمان با هندسفری آهنگ گوش میدادم
یه لحظه حواسم رفت پیش فیلمه
خواستم صدای گوشیمو زیاد کنم و اهنگ گوش بدم حواسم نبود صدای تلویزیون رو زیاد کردم اونجا که تو فیلمه میگه برییییییییید بییییییییرون الان دیوارا میریزه سی ثانیه بعد اهل خونه و مهمانها از خواب پریدن و فرار کردن و مهمانها دیگه ام خونمون نیومدن
فقد يه کم مغز ميتونه وقتی بش ميگی گيلاس نخور خوب نی واست،همه رو با دونه و سيخ بخوره ک تو نفهمی...
پ.ن: دخترخاله ی احمقه من دارم خو :))))
لايک=از فاميلم شانس نياوردی٨___٨
آغااا زلزله ی چند وقت پیشو که یادتونه من و خواهرم خونه تنها بودیم
در اون شب کذایی بنده طبق معمول دستشویی بودم داشتم به بدبختی هام فکر می کردم یهو حس کردم زیر پام داره می لرزه فکر کردم توهم زدم توجه نکردم یهو دیدم خواهر دراکولام داره دره دستشوییو از جا می کنه و جیغ و داد که زلزله اومد من بد بخت اصلا نفهمیدم چه جوری خودم و از دستشوی پرت کردم بیرون و عین این دیوونها دور خودم می چرخیدم و جیغ می زدم یهو به خودم اومدم دیدم زلزله تموم شده و آبجی کوچیکه دلشو گرفته داره هرهر به ریش ما می خنده اینا همه به کنار رفته برای همه ی قوم و فامیل هم تعریف کرده از اون موقع هر کی مارو می بینه ریسه می ره از خنده . فکر کنم همون چن تا خواستگاریم که داشتم پرید
زلزله ی بی ملاحضه است ما داریم
حموم رفتن زمان ما :
میرفتیم تو حموم
یه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!
اون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!
یه عر میزدیم از سوزش،
مامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر.
بعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون
تا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!
یعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!
بعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده
بعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!
بعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!
دو لایه از پوستمونو بر میداشتن،
فک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن.
بعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،
یه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش.
بعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت خوابیده!!
سوال جدول مسابقه زنده تلفنی شبکه یک بود: «جوهر مردانگی»
سه حرفی، حرف اول و آخرش هم در اومده بود: (ک) و (ر)
شرکتکننده هی میگفت:
بگم؟ واقعا بگم؟
آخر سر هم جواب کار بود
امروز بحث سر این بود تویه کلاس که کی تلگرام داره اگه داره شمارشو بده به من تا یه گروه تشکیل بدیم حالا همه دادن رسیدم خونه شماره هارو از جیبم ریختم بیرون گوشیو گرفتم دستم یکی یکی شماره هارو باز میکردم سیو میکردم بعدم عضو کانال یه کاغذو که باز کردم هر کاری کردم نشد عضو بشه بعد چند دیقه تازه فهمیدم شماره خونشو نوشته داده به من
من ×_×
دوستم *_@
شماره خونه >_^
بقیه بچه ها °●°
تلگرام ¿¿
( : خدا از سر تقصیراتم بگذره :)
حدود چهار سالم بود...داشتم از پنجره بیرونو نگا میکردم،دیدم یه مردی یه چک دستشه و خیلی خوشحال بود و ذوق داشت
سریع رفتم یه سطل اب اوردم ریختم رو سرش...فقط گوشه های چکه موند تو دستش :)...نشست کنار جوب داشت گریه میکرد...امیدوارم بخشیده باشتم :)
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 55604
کل بازدید: 531602265










