دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  116205

سلام
این خاطره برا خواهرمه(بله ،خواهر هم دارم پس چی فک کدین)
میگه:معلممون میخواست ی حس رو ب طور محسوس بهمون القا کنه(ادبیاتو داشته باش)
میگه چشاتون رو ببندید و فکر کنید لب ساحلید، کفشاتون رو دربیارید رو شنهای ساحل قدم بزنید......
بعد تموم شدن رو ب خواهرم گفته پاشو بینم حالا چ حسی داری؟!
خواهرم گفته اجازه بدید کفشامو بپوشم
کلاس منفجر شده
بعدشم بچه ها نیمکتارو جویدن
لایک موخوام

  116193

امروز ی چی رفته بود تو پوست دستم با موچین درش آوردم
عایا شما هم
از موچین برای جراحی های خانگی استفاده میکنید؟؟!!
حالا جراحی که یکی از کاربرداشه
خیلییییییییییییییی کارا میشه باهاش انجام داد:))))))))))))
حتی پیچ هم باهاش باز کردم!!!

  116182

قبض موبایلمو به بابام فوروارد کردم آخرشم نوشتم بوووووس
بابام بهم اس‌ام‌اس داد:
اون بوس و پاک کن قبضتو بفرست واسه اون پدر سگی‌ که باهاش حرف میزدی

  116177

دیروز یه کلیپس دیدم ماشالا خیلی قدش بلند بود !
زیرش هم هیچ دختری زندگی نمیکرد !!!
مگه چیه بالاخره مستقل شده بود دیگه :))

  116175

یه گودزیلاهه هست.پسر خالم رو میگم.شیطون از ساعت 2 تا 6 میاد ازش درس میگیره!یه روز اینقدر کرم ریخت که به خودم گفتم باید حال اینو بگیرم.منو اون یکی پسر خالم دستو پای اینو گرفتیم مثل لایک می کوبوندیمش به در و دیوار!این قدر حال داد!کلش ورم کرد این قدر حال داد!رفت به خالم گفت این قدر حال داد!خالم دهنمو اسفالت کرد این قدر حال داد!باهام دشمن شد این قدر حال داد!چقدر کثافطم من،این قدر حال داد!این قدر حال ...

  116171

یه بار با بچه های دانشگاه تصمیم گرفتیم بریم یه نقطه دور از دید بقیه تو محوطه بزنیم و برقصیم...
خلاصه رقصیدن همان و نادیده گرفتن دوربین هماااااااااان و حراست همااااااااااااان...

  116166

مدتی بود که باسه درس خوندن با رفیقم میرفتیم کتابخونه ) الیته تنها کاری بود که نمیکردیم(
کتابخونه یه ساعت بزرگ داشت از اونایی که سر هر ساعت زنگ میزنن و البته زنگش خاموش بود
یه من نگاهم افتاد به کلیدی که روی ساعت بود زنگشو خاموش کرده بود !!
نقشه کشیدم که روشنش کنم ولی ساعت 10 دقیقه به 9 بود باسه همین گذاشتم باسه بعد از 9 ...
ساعت به 9 و ربع رسید خیالم راحت شد که اگه روشنش کنم تا ساعت 10 صداش در نمیاد متصدی هم نبود ...
یه صندلی گذاشتم زیر پام کلید رو زدم )نامرد( ساعته همون لحظه شروع کرد به زنگ زدن !!!
نفهمیدم چطوری اومدم پایین ولی وقتی متصدی اومد منو ندید ...
منم که خیالم یه کمی راحت شده بود ولی استرس داشتم از دهنم پرید گفتم :
چی شده این که تا همین الان ساکت بود !!
یه نگاه کرد گفت آره ولی از دست بعضیا !!
که همه زدن زیر خنده ! تازه فهمیدم سوتی دادم و لو رفتم !!!

  116162

ب همین 4جوک قسم،اکانتم بسوزه اگه دروغ بگم
گودزیلای خواهرم1سالشه،هنوز مامان بابا نمیگه،
میگه بن دن...*بن تن*0.o

  116160

امروز صب مامانم صدام کرد گفت پاشو کلی کار داریم،
گفتم ولم کن باید برم دانشگاو
گفت خوب پاشو برو دانش خر،
هیچی دیگه پاشدم عاماده بشم برم *باغ وحش*(-:

سلامتیم که پیام اولی ام بزن.لایکووووووو

  116145

عاغا چند هفته پيش يه عروسي دعوت بوديم تو جردن ، خيليم شيك و پيك كرده بوديم كه مثلا عروسيه باكلاسيه، خلاصه رفتيم يه جا خالي پيدا كرديم نشستيم، لامصبا هيشكي به خودش تكون نميداد پاشه برقصه بنده خدا خوانندهه هرچي آهنگ بلد بود خوند ديگه ديد داه كم مياره شروع كرد به خوندن اين:
گرگمو گله ميبرم... چوپون دارم نميزارم... دندون من تيز تره..... هيچي ديگه منو پسر داييام داشتيم كله همديگرو نشخوار ميكرديم.
(پست اولمه ها)

  116110

این فیله 4جوک منو بخوره اگه آدمم بدشانس تر از منم تو این دنیا وجود داشته باشه^_^
یه بار خیر سرم اومدم زود برم کلاسم:D زنگ زدم آژانس اون یه ساعتی که مثل مجسمه وایستادم تا بیاد که نیومد هیچ وقتیم که زنگ زدم ببینم فرستاده که گفت اشتباه فرستاده و اینا به کنار:D
حالا نیم ساعت بعد آژانس اومده 40 دقیقم از کلاس 1 ساعتو 45 دقیقه من گذشته
یک ساعتو 5 دقیقشم که پشت چراغ قرمز و ترافیک گیر کردیم^_^
بعدشم جلومون تصادف شد 2 ساعت اونجا حالا حساب کنید با چه نیت پاکی کی رسیدم :D

  116109

K : E @@@@@
چهار شنبه هفته قبل با مخاطب فوق العاده خاصم رفتیم دانشگاش سر کلاس ریاضی نشستیم ، استاد گف خب حالا یکی بیاد اینو حل کنه !!!
من : خخخخ صدامو نازک کردم گفتم : آقا معلم مگه دبستانه که میبری پای تخته ^_^
استاد : کی بودددد؟؟؟
من : استاد خانم الهام بوققق بود
استاد ببرش پای تخته^__^
الهام : برو جوجه فشن همه میدونن تو بودی با اون صدای کلفتت خخخ ^_^
من :آخی ترسو خانم جرأت نداری بری پایه تخته ؟؟؟
الهام: تو که جرأت داری برو
من : چشمممم ، رفتم پای تخته و به افق های دور دست خیره شدم گفتم : استاد بترس از روز رستاخیز این سوالو بلد نیستم
الهام : خخخخ جوجه فشن چیزی بلد نیست، دی:
استاد : دو تاتون برید بیرون !!!
زدیم بیرون دیدم الهام داره میخنده ، جوجه فشن با من در میفتی؟؟؟
من : دیوونه حذفت میکنه
الهام : خخخخ کلاس من دو ساعت دیگس ، فکر کردی من دیوونم ترو با خودم ببرم سر کلاسم ^_^

  116099

یادش نخیر
بچه بودم یه سگا داشتم که یه بازی هواپیمایی داشت.همون که یه جت بود.خیلی دوس داشتم این بازیه رو.
یه روز بعد از ظهر بود که من داشتم بازی میکردم بقیه خواب بودن.منم بعد یه مدت خسته شدم پا شدم بخوابم دیدم یه روزنامه کنار اتاقه.برش داشتم یه موشک بزرگ درس کردم باهاش بعد این پشتشو با کبریت آتیش زدم.ااااایییییینننننننقققدددههه ذوق میکردم .هی اینو داشتم تو خونه میگردوندم هواپیما بازی میکردم که این موشکه دیگه کامل آتیش گرفته بود.منم مثله چیز ترسیده بودمو هر چی هی فووووووووووت میکردم خاموش نمیشد.منم همینجور که موشکه دسم بود رفتم بالا سر مامانو داداشم خواسم صدا بزنم که دیگه کامل آتیش گرفته بودو منم دسم سوخت و انداختمش رو داداشم:)))
اونم داااااد زد مامانمم بیدار شد و طی عملیاتی چیریکی-انتهاری انداختش تو سینکو خاموشش کرد.جای سوختگیش هنوزم رو دس داداشم هس.
بعدشم که بابام فهمید اون سگا رو بلند کرد زد زمین.:((((((
منم اینقده گریه کردم که چن روزه بعد برام play station خریدن X))

  116095

K : E @@@@@
دیروز یکی از کتابای تخصیصیمون رو حذف کردن با بچه ها رفتیم پیش مدیر گروه ، گفتم دی : آقای اکبری خو چرا کتابمون رو حذف کردی ؟
اکبری هم به افق های دور دست خیره شد و گف استاد براتون پیدا نشد ^_^
هر چی باهاش حرف زدم دیدم نه فایده نداره ، رفتم برا نقشه دوم ، رفتم سرمو کوبیدم تو دیفار و زدم زیر گریه ^_^
آقای اکبری من بابام معتاده هم باید درس بخونم هم باید خرج چهار تا آبجی دم بخت و مادر پیرم رو بدم، تو چه میدونی از زندگی من ، تو چه میدونی من سرطان گوش دارم ^__^ خخخخخ
اشک تو چشمای بچه ها جمع شده بود ، نشتم رو زمین و به افق های دور دست خیره شده شدم که اکبری گف کامران پاشو پاشو کولی بازی در نیار مگه تو بچه ی فلانی نیستی ؟؟
من : بببب بله ؟؟ اکبری : حالا بابات معتاده آره بزار بهش زنگ بزنم ،ای داد و بی داد
رفتم خونه بابام داد زد: کامران باچان شندیدم تو دانشگاه فیلم هندی بازی میکنی ^__^
همین قدر که دیشب تو جوب خوابیدم

  116081

ديشب تو دفتر كارم چند تا ارباب رجوع داشتيم كه منتظر همكارم بودن
منم از بيكاري نشسته بودم بازي حباب ها رو با دقت انجام ميدادم . حالا دقت كنين اسپيكر روشن ولي صداش خيلي زياد نبود با هر تركوندن حباب اين صدا توي فضاااااااااا مي پيچيييد ترررررررررررررررررررررررررر
ترررررررررررررررررررررررررر
منم حواسم به صدا نبود بهو ديدم ارباب رجوعه داره مثل يه موجود بي ادب بو گندو بهم نگاه ميكنه
من :-/
حباب ها ------
ارباب رجوع >:-Q