دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  245178

ادامه پست قبلی
با یه لحن خاصی گفت: خب پیامبر تو دره شعب ابی طالب چطوری مردم رو به یگانه پرستی دعوت میکرد؟

من متوجه شدم ایزدی یه گندی زده ،سکوت تمام کلاس رو گرفته بود ،ما هم داشتیم از ترس میمردیم ، دوباره معلم سؤالش رو تکرار کرد ،

منم با ترس و لرز گفتم: با تماس تلفنی
که یکدفعه کلاس منفجر شد از خنده ، بعد از اینکه معلم کلاس رو ساکت کرد گفت شما کنار هم نشسته بودین؟

با ترس و لرز گفتیم بله همینجوری که چوبش رو تو دستش میچرخوند گفت خب حالا بگو ببینم مگه زمان پیامبر تلفن بوده؟ منم گفتم: خب پیامبر خدا بوده یه خط تلفن که چیزی نیست که خدا به پیامبرش نده باز کلاس منفجر شد از خنده .


معلم در حالی که با اشاره چوبش داشت بهمون حالی میکرد که دستاتون رو بیارین بالا گفت: حالا خدا به پیامبرش یه خط تلفن داد مشرکان قریش از کجا تلفن آوردن که اگه پیامبر بهشون زنگ زد جواب بدن؟

بعد با صدای بلند گفت دستاتون رو بگیرین بالا متقلبهای کثیف

در حالی که داشتم به این فکر میکردم راست میگه تازه اگه خدا به مشرکان قریش هم تلفن میداد وقتی کاروان در حال حرکته سیم تلفن رو به کجا میخواستن وصل کنن ؟ (سال هفتاد و چهار موبایل نبود)
احساس کردم تمام کلاس رو برفکی میبینم ، متوجه شدم معلم با تمام قدرت چوب رو خوابونده کف دستم.

  245177

تماس تلفنی پیامبر ص با مشرکان

یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)



سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :


(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کاروانهایی که از آنجا عبور میکردند تماس بر قرار میکرد و آنها را به اسلام دعوت میکرد)
بعد یکی دوستان من هم چون تو کتاب خونده بود پیامبر (ص)تماس برقرار میکرد همیشه پیش خودش فکر میکرده منظور کتاب تماس تلفنی بوده


خلاصه ما هم طبق معمول سر جلسه برای تقلبی کنار هم نشسته بودیم ، بهش گفتم ایزدی ، جواب سوال هشت چی میشه گفت جوابش میشه :(با تماس تلفنی )،

تعجب کردم بهش گفتم مگه زمان پیامبر(ص) تلفن بوده برگشت گفت تو انگار حالت خوب نیست مثل اینکه پیامبر خدا بوده ها ، برای خدا کاری داره یه خط تلفن بده به پیامبرش؟ ،

اینو که گفت کمی قانع شدم بعد گفت: نترس بنویس بعد از امتحان تو کتاب هم نشونت میدم تا خیالت راحت بشه ، منم با کمی ترس همینو نوشتم ،

هفته بعد معلممون آقای کازرونیان برگه ها رو صحیح کرده بود ،اومد سر کلاس قبل از اینکه هر کاری بکنه مستقیم رفت در کمدش رو باز کرد چوبش، (که خودش بهش میگفت ترکه علیه السلام) رو بیرون آورد، گفت : موسوی و ایزدی بیان بیرون ،

از حالت معلم متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کلاس یه جوری تو سکوت همراه با ترس فرو رفته بود که هنگام حرکت کردن صدای کفشهای داملامپ سیاه دوتامون تو کلاس می پیچید اومدیم بیرون کنار تابلو ایستادیم ،

معلم همینجوری که تو کلاس قدم میزد و میرفت ته کلاس و بر می گشت،
ادامه پست بعدی

  245152

اوج درجه کثیفی یه پسرو جایی فهمیدم ک رفتم خونه دوستم می‌خواستیم بریم استخر دنبال پلاستیک میگشت دیر بود منم شروع کردم به گشتن از یکی از اتاقا یه پلاستیک برداشتم دادم بهش یه نگاهه چندش به پلاستیکه کرد بعد بوش کرد بعد گفت از اون اتاق (اتاق داداشش) برداشتی گفتم آره دستمو گرفت برد تو اتاقه در کمدو باز کرد تختو هم داد بالا گفت نگا کن! هیچ وقت از اتاق یه پسر پلاستیکو دستمال کاغذی برندار! کمدو اتاقش خیلی شلخته بود ولی این چیز غیر عادی برا من نبود:)))اومدیم بریم بیرون خواستم درو ببندم دیدم پشت در تو قفسه یه جعبه پیتزا هس به دوستم اشاره کردم برش داشت درشو باز کرد توش جورابو پیتزا بود (جووووورابووو پیتزاااااا باهممم!!) اه ینی تا دوروز یه هاله سبز از تعفنی دور صورتم حس میکردم:////

پ.ن:من حرف دوستمو تأیید کردم ولی نفهمیدم چرا نباید از اتاق یه پسر پلاستیک برداشت؟D:
خواهشاً اطلاع رسانی کنید:)

  245098

سلام
آقا ما دیروز رفتیم خرید برایه مدرسه بکنیم بعد رفتیم تویه مغازه که یه کم شلوغ بود‌‌‌‌‌۰
یه گود زیلایی هم تویه مغازه بود که جاش نمی شد رد شه انقدر چاغ بود بعد صاف به مامانم نگاه میکنه ومیگه برو کنار آقا!!!!
اینا از گود زیلا بد ترن یه پا انا بلن برایه خودشون
من*-*

مامانمO_O

آقایه چادری؟_؟

  245089

‏جدی خارج میرید هی با شلوارک تو خیابون تردد نکنید. عموم وسط زمستونِ فرانسه رفته بود پاریس با شلوارک راه میرفت عکس میگرفت تا اینکه پلیس فرانسه با تیر زد تو زانوش متوقفش کرد.

  245050

‏داشتم سیگار میخریدم بابابزرگم اومد تو مغازه گفت سیگار میکشی؟ گفتم نه برای بابام خریدم. گفت بابات که سیگار نمیکشه، گفتم ببین تربیت بد خودتو ننداز گردن من. پشمای جفتمون ریخت

  245029

یه روز خونه پدر بزرگم بودم خالم با پسرش 5سالشه اومدن پسرش با پسر داییم6سالشه دعواشون شد پسر دایی م زد تو چشمش گریه کنون اومده میگه ارسلان چشم مو شکست

  244993

‏توی مدرسه داشتیم نماز میخوندیم که یه مشت پسته که تو جیب پیرهنم بود وقتی که رفتم سجده ریختن رو زمین.
کلا 120تا دانش آموز حمله کردن سمت پسته ها.
واقعا بچه های بیشعوری بودن
اگه شما بدونید با چه مکافاتی اون پسته هارو دزدیده بودم

  244932

فقط یه ایرانی میتونه یه جمله با 19فعل بسازه ...
داشتم
میرفتم
دیدم
گرفت
نشست
گفتم
بذار
بپرسم
ببینم
میاد
نمیاد
دیدم
میگه
نمیخوام
بیام
بذار
برم
بگیرم
بخوابم ...
نه فاعلي نه مفعولي نه قيدي نه صفتی!

  244911

E.M
عاقا سر کلاس بودیم زنگ اخر بود بازرس اداره هم اومده بود.یه اقای راننده سرویسی از یه دستگاه استفاده می کرد که اهنگای فلششو رو موج اف ام پخش میکرد(امیر فیزیکدان ^-^). حالا موج اون دستگاه با موج بلندگوی مدرسه قاطی شد توکل کلاسا با صدای بلند ساسی شروع کرد خوندن"تو پیشی منی میو*****پس ناز نکن و بیو"
حالا ماهم با اهنگ قر می دادیم"حالا پارمیدا یو آر بست لیدی" بیا وسط !!اها اها
امیر رقاص^-^ *-*

  244876

E.M
دختر عموم داره در مورد نامزدش باپسر عموم حرف می زنه
-وای پارسا من تا گردن حسینم نیستم
-چرا الکی ناراحتی قد اون که مثل خربزه نیست که تو دربرابرش گوجه باشی قد تو در مقابل اون مثل پیاز در برابر خیاره!
-وای پارسا مگه داری سالاد درس می کنی؟!
من:عاقا یه سوال نقش این گوجه و خیار و اینا چیه
راستی مگه تو سالاد خربزه می ریزن؟
*-* *:

  244862

وااااااییییییヽ(*゚ー゚*)ノ
ما چون نمونه ایم تابستون هم میریم مدرسه حالا امروز یکی از دبیرا نیومده بود ماهم کلاسو گذاشته بودیم رو سرمون یعنی انقدر سرو صدا بود که باید داد میزدیم تا صدامون به هم برسه منو ۵تا دیگه داشتیم آهنگ میخوندیم یهو بحث ماکان‌بند شد یکیشون گفت امیر خیلی خوشگلع منم خواستم بگم من اصن محل خواننده ها نمیزارم با حالت تحقیر البته بلند گفتم امیییر خوشگلههه؟؟؟ یعنی تا من اینو گفتم یهو کل کلاس و اونهمه سروصدا ساکت شد سکووووت کامل بود ک من گفتم اینو یعنی کلاس منفجر شد حالا ما هی میخواستیم بپیچونیم میگیم امیرالمومنین منظورمون بود ولی دیگه سوتیو دادم دیگ-_-

  244807

ی بار موقع مدارس زنگ تفریح ما تو حیاط بودیم منم مشغول زور زدن برا خوردن اون میوه ته رانی بودم یکی از دوستامم داش میگفت چ بوی بدی میاد منم ک کلا تو حسرت اون تیکه اخریه بودمو ناامید شده بودم رفتم قوطی و بندازم تو سطل اشغال یهو دوستم داد زد برو بچ فلانی سریع محل و ترک کرد و مارو گوزو فرض کردن

از همینجا ب اون دوست عزیزم میگم ایشاا... تو عروسیت جبران کنم

  244778

دستم خورد به کلید کمد داشتم از در زوزه میکشیدم
بابام از اون ور داد زد : هوی کلید و نشکونی دستت به جهنم..

هیچی فقط خواستم بگم بابا قهرمانهه❤:|

  244729

خاطرات دوران خدمت
برای اولین مرخصی شهرستانت جشن پتو می گرفتن این که چن جا بدنت هم قطع و از بین بره اصلا مهم نیست

اولین مرخصی تو شهری که میرفتی کمدمو خالی می کردن که بدونی فعلا آشخوری.

همیشه سر پستت دیر می اومدن تا بدونی بزرگ پادگان کیه.

معمولا بهت غذا کم میدن بعد به خنده میگن هنوز سهمیه جیرت نیومده.

معمولا اگه بخان برن ماموریت آشخورترین سربازو می بردن.

معمولا باهات نمیخندیدن که مبادا شاخ بشی.

مرخصی اولتو دیر و کم می دادن تا به خانه عادت نکنی.

اگه چیزیو با خودت نمی بردی خونه، باید فاتحه شو میخوندی.

همیشه باید دعا می کردی که سرباز جدید بیاد چون از نظافت سرویس خسته شدی.

زدن ستاره رو کلاه برای آشخور رو جایز نمیدونستن.

معمولا پایه بالاها تجربه درگیری با چند فرمانده و گردن گلفتو تو دوران آشخوری داشتن.

هیچ پایه بالایی تا به حال هیچ وقت سرویس رو نظافت نکرده حتی تو دوران آشخوری.

همیشه هیچ پایه بالایی برای مرخصی زیراب هم دوره هاشو نزده.

از همه مهم تر قبل سربازی٬ تو حرفه مدلینگ کار می کرده و می خاسته بره خارج چون کارت پایان خدمتو نداشته نمی دونست بره.