همکارم از صبح چند بار رفته بود دم دفتر رئیسمون، در زده بود رفته بود تو.
چند دقیقه بعد دوباره بلند شد بره دفتر رئیس، حواسش کامل تو کارش بود، در اتاق خودمون را زد، رفت بیرون.
خاطرات خنده دار
هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند (قسمت4)
داشتیم راه میرفتیم اون سه تا جلو ما عقب همینجوری که داشتم با دوستم میخندیدم دیدم خشتک یکیشون پایینه مررررردم از خنده دیگه انقدر خندیدم که همون لاشیه برگشت به دوستش گفت چقدم خوش خندس ینی من در حال مردن از خنده بودم کنترلم سخت حالا تو اون گیر و دار عصبانی هم شدم ولی بیخیالی زدم که دو دیقه خداااا شاهده دو دیقه بعد گفت حوصلم سر رفت بیاین بازی کنیم :-/منم گفتم میام ولی بدون منحرف بازی رفتیم جرعت حقیقت که لاشیه رو مجبور کردم برگ بخوره و ساعت 7 رفتیم بالا(پایااان)
--زن زیبا بود در این زمونه بلا ..خونه ای بی بلا هرگز نمونه خدا
(من و دو نفر دیگه از بچه ها تو کلاس میخوندیم )
یهو در وا میشه دبیر دینی میاد تو (همه مثل اسب میرن سر جاهاشون میشینن)
دبیر:به به اکیپ اراذل /:
سمت راستیم(تا دو قیقه پیش قر میداد)-خانوم با من بودین؟ ):
دبیر:نه عزیزم تو که دختر خوبی هستی بقیه منظورمه
سمت چپیم(مقنعه اش دور کمرش بسته موها افشون)خانم با من بودین ینی؟
دبیر(زل زده تو چشمای من):نه گلم تو رو که میشناسم منظورم بقیه اس
درحالی فقط من موندم و دیوار
بقیه):
من):
هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند (قسمت3)
دیگه اون روم بالا اومده بود کنترل میکردم خودمو(جلوی کسایی که نمیشناسم یا کسایی که منو نمیشناسم ولی من میشناسم خوددارم) یکم حرص خوردم ولی بعد اروم و مثل همیشه بی نقص (اعتماد به سقففف) شروع کردم بالاخره حرف زدن گفتم:نه ممنون اعصاب بازی نداریم. همون که ازش بدم میومد اومد جلو گفتش نه بازی نمیکنیم فقط حرف میزنیم. دیگه راستش بهانه ای نداشتم (اینم بگم از همون اول که اومدن در آسانسور در حال خنده ی عصبی بودم و خنده ی عصبی من از حالت عادی قابل تشخیص نیست) گفتم باشه. رفتیم. (ادامه در قسمت 4 )
دیروز به بابام گفتم شارژرم کو؟
گفت تو ماشینه برو بردار تو گرمای 50 درجه اهواز رفتم پایین داشتم دنبال شارژر میگشتم دیدم بابام از تو بالکن میگه هندزفری منم بیار شارژرو پیدا نکردم ولی هندزفری رو بردم دادم بهش گفتم بابا شارژرم اونجا نبود گفت:آره بیا بگیرش اینجاست گفتم پس چرا منو تو این گرما فرستادی پایین گفت دنبال یکی میگشتم که بره هندزفریمو بیار که تو اومدی
فک و فامیله داریم؟
دوستم تعریف میکرد
مهمونی یکی از فامیلای دورمون رفته بودیم. بعد از یکی از پسرای فامیلمون که خیلی ادعا داشت پرسیدم چی می خونی؟
برگشت گفت:دندانه بهشتی
منم گفتم:عه چ جالب منم دماغه مطهری می خونم خخخ
پسر خالم :))))
پسر فامیل :(((
دماغه مطهری *o*
خمیر دندون با طعم نعنایی تند یا هر خمیر دندونی که تند و خنک باشه رو بزنید
بعدش یه
لیوان آب یخ یخ یخ بخورید اصلا نمیشه یه قلوپ آب رو خورد از بس لپت درد میکنه
حتما امتحان کنیدD:
من که بیشتر وقتا این اتفاق برام میوفته چون تا مسواک می زنم تشنم میشه
الانم که اینو نوشتم همینجور شدم
آبی هم که خوردم از شانسم یخ یخ بود خمیر دندونه هم تند و خنک°•°
بدشانسم دیگه●•●
.... آی لپم....
صدای همسایمون میومد که داشت توی حیاط می گفت: آخه یکی بیاد به من بگه مگه مغز خر خوردی که امانت مردم را قبول کردی.
رفتم بهش گفتم: آخه مگه مغز خر خوردی که ... .
نمی دونم چرا این قدر ناراحت شد! مگه خودش نگفته بود یکی بیاد این جمله را بگه؟!
هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند :قسمت2
بهش گفتم خله تو که از این متنفر بودی گفت فقط میخام از نزدیک ببینیش. گفتم آقا قربون دستت عمرا نمیخام. با هزار بدبختی و شرط قرار شد منو بزاره بالا برگرده.رفتیم تو آسانسور ولی چشمتون روز بد نبینه.(راستی بگم که شبش تا صب تو فورجوک بودم) در آسانسور از اینا بود که یه کم مونده به بسته شدن باز میشه. درو کشیدن باز کردن. یکیشون گفت (اسم دوستم) میای پایین دیگه؟ گفت آره درو بستیم دوباره یکم مونده بود همون که گفتم خیلی اوضاع روانی داغونه درو باز کرد گفت چرا نمیای؟ دوباره وا کرد گفت میل خودتون ما اونقدرا هم زشت نیستیم (ادامه در قسمت بعد)
هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند:قسمت اول
یه روز رفته بودم خونه دوستم توی یه مجتمع که قبل این خاطره جای مورد علاقم بود.داشتیم قدم میزدیم که سه تا پسر دیدیم بیرون مجتمع. یدفه گفت فک کنم اینارومیشناسم
گفتم مدیونی بری صداشون کنی.اونم رفت. برگشت، گفت فلانی و فلانی و فلانین(چیه انتظار که نداری اسم بیارم؟) اسم اخریو که شنیدم یخ کردم.خیلی ازش گفته بود. یه لاشی به تمام معنا، البته یه کمی هم دلقک اما تعجب کردم چون صفت بارزش بدترین دشمنِ بهترین دوستم بود. نمیدونم چرا صداشون کرد. این خاطره از قسمت 2 خنده دار میشه فورجوک لطفا تاییدش کن مطمئنم قسمت 2 جالبه اما به این قسمت وصله. ببخشید طولانی شد
یه بار تو اتاق هنذفری تو گوشم بود داشتم یه آهنک ازبکی خیلی شاد گوش می دادم . که جو گرفت و شروع کردم به قر دادن. یه سری حرکات موزون هم در میآوردم و سرمو هم به شکل عجیبی با زاویه ۴۵ درجه رو به افق میچرخوندم
یک آن به خودم اومدم و دیدم مامانم داره منو تماشا میکنه . نگاهش طوری بود که انگار داره به یه آدامس تفی چسبیده به زیر نیمکت نگاه میکنه بعدشم یه سری به نشانه تاسف تکون داد و از اتاق خارج شد
فقط میتونم بگم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همچین وضعی رو
یه بار با مدرسه رفته بودیم مسابقات فوتبال رسیدیم به جایی که همه تیما جمع شده بودن و منتظر بودن تا قرعه کشی انجام بشه یدفعه ما همه یکصدا شروع کردیم به خوندن این شعر:
دیگه کارت تمومه شرتت توی حمومه
بنده خداها مونده بودن که مارو دیگه از کجا اوردن تازه وقتی فهمیدن ما تیم مرکز استانیم چشاشون چهار تا شد
یبار آخرای زنگ داشتیم با دبیرمون گپ میزدیم بعد داشت میگفتش که اره شوهرم تک رقمی کنکور بود و خانوادگی خیلی باهوشن فک میکنم دخترمم به باباش رفته
یهو من گفتم نه خانوم هوش بچه به مامانش میره :|
بعد که همه پوکر شدن تازه من فمیدم چه گندی زدم
حالا هی میخواستم توضیح بدم نیت من حمایت از فمنیسم و حقوق زنان بوده میخواستم بگم اگه قراره بچه باهوش باشه مث مامانش باهوشه ولی دیگه گلاب به روتون ریده بودم و آبم قط بود :)
درس امروز : میتونستی دهنتو ببندی، شاید شوهرت واسه همین بده اره واسه همین زبونته، دهنتو ببند دهنتو ببند
یه شب مامانم یه سری کاغذ اورد بیرون،منم دیدمش فکر کردم دستخط
خواهرمه...آیات قرآن توشون نوشته شده بود،منم رو این حساب ک خواهرم
نوشته گفتم حیف نیس ک آیات زیبای قرآن با دستخط گند اون(اشاره به
خواهرم)خراب بشه؟؟؟(کلا حال میکنم ابجیمو اذیت میکنم)
بعد مامانم گفت مسیح این دستخط خودمه...خلاصه خیلی خندیدیم
--------------------------------------------------------------------------------------------------
درمورد رفیقم یه آهنگ ساخته بودم،انقدر پیشرفته ترش کرده بودم ک دیگه
ترجمه اینگیلیسیشم ساخته بودم...موقع امتحانات پایانی بود مام منتظر این
رفیقمون بودیم،من ب سرم زد این اهنگرو بخونم ظاهر شه بیاد تیکه تیکم کنه
(از اهنگه بدش میومد)هیچی،ما این اهنگرو خوندیم این 10 ثانیه بعد ظاهر شد و به رحمت خدا رفتیم
4جوک تایید کن حیفه این تایید تشه ممنون
یه روز رفته بودم بیرون روی یه مغازه نوشته بود از اینجا رفتیم و اینا وبه خیابان امام خمینی جنب مسجد ثارا... به مامانم گفتم چرا سارا رو اینجوری نوشتن گفت خنگ خدا این ثارالله نه سارا من برم محوشم تو دود
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21621
کل بازدید: 531623038










