دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 245854

تاریخ انتشار : مهر 1397

هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند (قسمت4)
داشتیم راه میرفتیم اون سه تا جلو ما عقب همینجوری که داشتم با دوستم میخندیدم دیدم خشتک یکیشون پایینه مررررردم از خنده دیگه انقدر خندیدم که همون لاشیه برگشت به دوستش گفت چقدم خوش خندس ینی من در حال مردن از خنده بودم کنترلم سخت حالا تو اون گیر و دار عصبانی هم شدم ولی بیخیالی زدم که دو دیقه خداااا شاهده دو دیقه بعد گفت حوصلم سر رفت بیاین بازی کنیم :-/منم گفتم میام ولی بدون منحرف بازی رفتیم جرعت حقیقت که لاشیه رو مجبور کردم برگ بخوره و ساعت 7 رفتیم بالا(پایااان)