دیروز تلویزیون داشت سریال بزم آخر را می داد، الهام چرخنده یک بیت خوند از حافظ که به تنهایی مرزهای زبان و ادبیات فارسی را آباد کرد:
"کسی" چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان، "سخنِ شانه" زدند
آخه خودت نمی فهمی چی می خونی لااقل از یکی بپرس درستش را!!! اگر هم هیچ کدوم نمی دونین، همون یک توپ دارم قلقلیه را بخون، بسه.
سخن شانه چیه؟!
خاطرات خنده دار
سلام
خوبین
می خوام یه چیزی بگم
اگه بگم
اگه نگم
باشه میگم
می خوام یه چیزی بگم ° ~ °
رکورد سریع ترین نقل و انتقال تاریخ دست دایی منه، بزرگوار از سربازی فراری بود
پدربزرگم دستی به سرش کشید بردش یه کباب مشتی با نوشابه بش داد باش رفت تا پادگانش کرمانشاه،همدیگه رو آغوش گرفتن با چشمای اشک بار از هم جدا شدن
پدربزرگم برگشت و دید دایی جان با شرت جلو پنکه در حال چرت زدنه
توی یک سایت مشاوره بودم، یک پسری پرسیده بود که یک دختری از فامیل من رو خیلی دوست داره و هیچ جوره هم کوتاه نمیاد، اما من اصلا ازش خوشم نمیاد، چی کار کنم؟ طرف زیرش نوشته بود: یک مدت حموم نرو، مسواکم نزن، برو بشین کنارش سر سفره، بعد تف کن تو غذا بخور!!!
یه سری با بابام رفتم استخردو بار زیرآبی رفتم
گفت انشالله
تو زندگیت که ب جایی نرسیدی درعوض قورباغه خوبی شدی.
بابا تو که داری ما رو حیوان میکنی
حداقل بگو دلفین،ماهی،ستاره دریایی
قورباغه آخه
معلم ما تو دبیرستان یکی رو بیرون کرد طرف تا یه ماه تو حیاط میچرخید، معلمه کسی رو فرستاد گفت به اون حیوون بگین فقط یه جلسه اخراجش کردم :))))
آقا یه ناظم داشتیم همیشه یکی ازین سوت گردنیا داشت واسه متفرق کردن پچه ها میزد.
چشمتون روز بد نبینه این اومدو سوتو زد منم حس گرفته بودم...یه سوت بزن باریتم من دوست دارم...باور کنید به خندش می ارزید حالا اشکال نداره با همه معلما حرف زد نمرمو کم کنن.
تو مدرسه بودیم بعدش یهو آب قطع شد. هیچی دیگه ما هم دویدیم سمت دستشوییا ببینیم کیا گیر افتادن،
دبدم رفیقم مبین هم تو دستشویی گیر کرده. هیچی دیگه از پشت بهش گفتم((مبین ریدی اب قطعه!))
و الفرار!
ماجراهای منو ننه خانم(مادربزرگ)^___^
من:ننه(کشیده بخونید)
ننم:جانم
من:0_o
ننم:چ مرگته؟!
من:آخیش ی لحظه فک کردم سرتون به جایی خو...ر..د..هههه(در حال لنگ کردن در حلق بنده)
ننم:فک کردی فقد مامیتو ددیت از این چیزا بلدن بیبی؟
من:ô_0
ننم:حالا بگو بینم چی میخواستی!؟فرندم کارم داره
من:میخواستم بگم اون شلواره بود دوباره گمش کردم تو خونمون میخواستم بیای پیداش کنی
ننم:همون جاست
من:ننه میدونم همونجاست میگم بیا پیداش کن واسم
ننم به نشونه تاسف سرشو تکون داد رف تو اتاق شلوارمو آورد
ننم:همین بود دیگ!؟شلوار کردیت؟(دقیقا شلوارکردیه بدون اون خوابم نمیگیره)
من:ممنون ننه اگ تو رو نداشتم میخواستم چ خاک رسی تو فرق کله ی داداشم بریزم(از این کارش تعجب نکردم چون زیاد ای بلارو سرم آورده)
ننم:باشه از جلو چشام خفه شو حوصلتو ندارم
من:آی لاو یو ننه^__^
پ.ن:این ماجراهای منو ننم ساختگیه قابل توجه
پ.ن:دعا کنید سایش بالاسرم باشه
دوستون دارم یاعلی
حالا شما خوبه باباهاتون مستقیم میرن کولرو خاموش میکنن من بابام میره کنترو میزنه بدون اینکه ما بفهمیم بعد میاد میگه اه برقو قطع کردن این تابستونم هی برقارو قطع نمیکردن ماهم هی فکر میکردیم برقارو قطع کردن نمیدونم چرا همیشه هم روزی دو بار برق میرفت بعد یه روز دستشویی بودم بعد ندونست من اونجام کنترو زد منم که بیرون اومده بودم فهمیدم چرا برق ما روزی دو بار میره اون کنترو زد بعد رفت منم برقو وصل کردم بعد رفته بود خونه گفته بود برقو قطع کردن مامانم هم گفته بود نه یه لحظه رفت دوباره برگشت اومد نگاه کرد منو دید تا جا داشت منو زد ولی خدایی حالا میره کوارو خاموش میکنه میگه حالا هر گوهی میخوایید بخورید
زُلْفْ بَرْ بٰادْ بِدِه تٰا بِدَهَمْ بَرْ بٰادَتْ
خلاصه ی ادبی نکاتی که دیروز از برادر گشت ارشاد دریافت کردیم^_^
پ.ن:حواسمون نبود بعد ک اینا نصیحتمون کردن دوستم ترسیده و هول بود برگشت گفت بخدا توراه پارک بانوان بودیم(TT) فک کنم همین قانعشون کرد:))))
سر سفره، برای اینکه بچه ۴ساله رو به غذاخوردن ترغیب کنن، دایی جان گفت: هرکی غذاشو زودتر ازهمه تموم کنه یه جایزه خوشگل وخوشمزه بهش میدم!
۵دقیقه بعد بچه داد زد: دایی جان! عمه ناهید غذاشو تموم کرد، چیز خوشگل و خوشمزتو بده بخوره!
نصف قاشق رو قورت دادم هیچ، ۳روزه دارم میخندم :-))
نمیدونم دقیقا چه حکمتیه من هر وقت دارم تو تاریکی فیلم ترسناک میبینم جای حسااااس فیلم یهو یخچال میگه تاااااااااااااااق!
یا یه سوسکی عنکبوتی چیزی از کنارم با سرعت رد میشه ، یا هم همسایمون در رو محکم میبنده 0_0
از خود فیلم نمیترسم ، از کابوسای بعدشم نمی ترسم ولی در اثر اتفاقات فرا زمینی که در طول فیلم میوفته قلبم میوفته تو پاچم ~_~
من تازگی ها بابام شده بود مدیر یه مدرسه بعد زمان تحویل کتاب به بچه باید یه مبلغی رو به عنوان شهریه پرداخت میکردند منم رفتم کمک بابام که یهو مرد میانسال وارد مدرسه شد بعد این داداش احمقم اومد گفت میگه کتاب میخوام و این پول برای چیه منم رفتم جلو شروع کردم توضیح دادن براش که اینجوریه و اونجوریه که دیدم داره بر وبر منو نگاه میکنه بعد از تمام شدن حرفام یهو گفت من که نیومدم کتاب بگیرم اومدم یه کمکی در راه خدا به من بکنید منم که از خجالت آب شده بودم که یه ساعت برای چی بهش توضیح دادم یهو شروع کردم به زدن داداشم
تو خونه بحثِ این بود که بچهای که از یه زن دیگه شیر میخوره با بچههای اون زن خواهر برادر رضائی میشه...
بعد مامانم گفت همه بچههایی که از یه برند شیر خشک استفاده میکنن خواهر برادر کارخونهای میشن :)
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 55604
کل بازدید: 531621790










