دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 245961

تاریخ انتشار : مهر 1397


من تازگی ها بابام شده بود مدیر یه مدرسه بعد زمان تحویل کتاب به بچه باید یه مبلغی رو به عنوان شهریه پرداخت میکردند منم رفتم کمک بابام که یهو مرد میانسال وارد مدرسه شد بعد این داداش احمقم اومد گفت میگه کتاب میخوام و این پول برای چیه منم رفتم جلو شروع کردم توضیح دادن براش که اینجوریه و اونجوریه که دیدم داره بر وبر منو نگاه میکنه بعد از تمام شدن حرفام یهو گفت من که نیومدم کتاب بگیرم اومدم یه کمکی در راه خدا به من بکنید منم که از خجالت آب شده بودم که یه ساعت برای چی بهش توضیح دادم یهو شروع کردم به زدن داداشم