من تازگی ها بابام شده بود مدیر یه مدرسه بعد زمان تحویل کتاب به بچه باید یه مبلغی رو به عنوان شهریه پرداخت میکردند منم رفتم کمک بابام که یهو مرد میانسال وارد مدرسه شد بعد این داداش احمقم اومد گفت میگه کتاب میخوام و این پول برای چیه منم رفتم جلو شروع کردم توضیح دادن براش که اینجوریه و اونجوریه که دیدم داره بر وبر منو نگاه میکنه بعد از تمام شدن حرفام یهو گفت من که نیومدم کتاب بگیرم اومدم یه کمکی در راه خدا به من بکنید منم که از خجالت آب شده بودم که یه ساعت برای چی بهش توضیح دادم یهو شروع کردم به زدن داداشم
نمایش مطلب شماره 245961
تاریخ انتشار : مهر 1397
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
292
بازدید دیروز: 21621
کل بازدید: 531623132
بازدید دیروز: 21621
کل بازدید: 531623132










