دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  152387

نامردید اگه فکر کنید خنگ بودم
چند سال پیش یه روز یکی از اقوام که از خارج اومده بود به بابام سوغاتی داد بابام سوغاتیها رو توی اتاقش گذاشت بعدش تنهایی رفتم سراغشون. توی سوغاتیها یه شیشه جلب توجه کرد خیلی بوی خوبی هم داشت فکر کردم(شاید هم فکر نکردم) ادکلنه به لباسم زدم و کلی کیف کردم چند روز بعد اون شیشه رو دست بابام دیدم پرسیدم این چیه? گفت برا اصلاح صورته برام سواله چرا اون لحظه فکری رو کردم که الآن شما درمورد من فکر میکنید?

  152386

با بچه ها رفته بودیم مشهد ساعت دو نصفه شب داشتیم بطری بازی میکردیم دوستم حکم کرد برم دم در اتاق بغلی هامون ادای آدمای لال رو درآرم. جاتون خالی منم رفتم با ایما و اشاره ازشون در خواست قند کردم طوری ادای لالا رو در آوردم که بنده خداها همشون باور کرده بودن من لالم. گفتن رفتیم حرم برات دعا میکنیم
البته فردا صبش که داشتم دم در اتاق با دوستم میحرفیدم همشون فهمیدن خالی بندی بود

  152377

Amiram21 72.12.21 17:15 21337712221
اصلا لايك نكنيد ولي تصور كنيد حتما..
ديشب داشتم خواب ترسناك ميديدم كه يه جن مثه سايه همش دنبالمه.. بعد كه جنه ميخواست منو بگيره از خواب پريدم، قلبم داشت هزار تا ميزد.. يه نگاه به ساعت انداختم ديدم ٣:٢٠ دقيقس.. بلند شدم از تو اتاقم رفتم آشپزخونه آب از شير بخورم.. تا شير رو باز كرد يه دفه زاررررررررررت.. زاررررت زاررت زارت..
همچين جيغي كشيدم كه بيست تا خونه اونور ترم بيدار شدن..
مسئولين اخه اين چه وضعشه، نصف شب چرا اخه ابو قطع ميكنين؟!!!؟

  152374

یادم میاد بچه بودم... دختر همسایمون که از من بزرگتر بود میومد خونمون.
یه روز تو آشپزخونه تنها بودم با دختره
کفِ آشپزخونه مون هم همیشه ی خدا مورچه ها رفت و آمد داشتن...
این دختره الکی دستشو میذاشت زمین، بر میداشت، میذاشت دهنش
بعد به من میگفت ببین من دارم مورچه میخورم تو هم بخور...
منم که کوچیک بودم و .... باور میکردم و میخوردم..... :|
یادش بخیر...
هعــــــــی روزگار...

  152369

عاقا ما ی استاد داشتیم داشت در مورد فرهنگ و ادب حرف میزد گفت بله مثلا ببینید چ آدمای بی فرهنگین با ماژیک رو پنکه کشیدن منم ن گذاشتم ن برداشتم گفتم استاد هر کی بوده ماژژیک داشته :))) یعنی کلاس منفجر شد استاد هم پنج دیقه سرخ ی گوشه نشست:) بهله الان س ترمه اون درسو فقط اون استاد میگیره :|

  152359

K : E @@@@@
وقتی شرم میکنی ریز میخندی و مثل لبو قرمز میشی ^_^
وقتی شادی و از ته دلت میخندی و اینور اونور میپری‎ ‎:‎)‎‎)‎‎)‎‎)‎‎) ‎
وقتی ناز میکنی و مثل بچه کوچولو ها لوس میشی‎ ‎‎^‎‎_‎‎^ ‎
وقتی سوسک میبنی میترسی و جیغ میزنی و فرار میکنی 0‎_o
از ته دلم خدارو شکر میکنم برا داشتنت ^_^
تقدیم به عشق خوشگلم الهام خانم و همه دخترای ایران
**حامد داداش یه سالگیت تو 4jok مبارک **

  152327

یه دختره رو دیدم که داشت با سگش تو پیاده رو قدم میزد، گفتم :وای چه هاپوی با مزه و قشنگی…
دختره رو به سگش کرده و میگه :پشمی بگو مئیسی عمو
من موندم منظورش تشکر بود و یا هم نژاد کردن من با سگ
ا

  152291

دیشب دوتا اس از دوتا ازهمکلاسیای قدیمم ب فاصله چن دیقه واسم اومد ، منم دیدم اس جدید توگوشیم ندارم اس اینو فرستادم واسه اون ، اس اونو فرستادم واسه این !!!!
چن دیقه بعد یکیشون اس داد : بهتره نداشته باشمت تااینکه داشته باشمتو ندونم با چن نفر شریکم...!!
ینی چ اتفاقی میتونه افتاده باشه ؟!!! :|

  152278

من در خدمت شما هستم با سری داستان های مخاطب های خاص و عام من
خو کدومشو بگم از اولیش شروع میکنم:دی
یه مخاطب خاص داشتم که بعد ترم اول سال اول دبیرستان فهمیدم داره ازدواج میکنه چقدر گریه کردم چقدر ناراحت بودم یه بار به فامیلش زنگ زده بودم گفته بود رفته برا خرید لباس عروسی دیگه از حال و روزم نگو و نپرس فکر کنم عصر اون روز بود که بهم زنگ زد زیاد یادم نمیاد چی گفتیم فقط چند خطشو یادمه به ترتیب زیر بود
من:اوه اوه(به قول کامران و حامد که جورابام بره تو حلقشون گریه میکنم)مینا تو برا اونی مبارکت باشه
مخاطب خاص:اوه اوه نه من تورو دوست دارم خودمو میکشم
من:اوه اوه نه من بدون تو میمیرم اوه اوه
مخاطب خاص:منم بی تو میمیرم اوه اوه
و این داستان تا نیم ساعت بعدش هم ادامه داشت
از این به بعد کارمه بیام فور جوک از این پستا بذارم پس از همین الان شروع کنید لایک کنید تا جورابامو نکردم تو حلق کامران و حامدا

  152270

یه روز رفته بودیم سالن فوتسال. من دیر رسیده بودم. تیم حریف یه مهاجم داشت که هیکلش به کشتی کج کارا میخورد!
خلاسه رفتم تو زمین . سمت راست تو دفاع وایستادم. بازی شروع شد و همین که بهم پاس دادن بازیکن هیکلی هریف مثل تانک دوید سمتم ، منم یه لایی با حال بهش زدم (همه خندیدن) و رفتم سمت چپ زمین ، دوباره دوید سمتم ،( ایندفه می خواست پام رو بزنه) منم یه لایی فانتزی دیگه بهش انداختم و رفتم سمت راست زمین . ( سالن پره صدای خنده شد) . یه نگاه معنی داری کرد و دوباره دوید سمتم .
اشهدم رو خوندم و یه ژست گرفتم ، قبل از این که برسه بهم پاس دادم به دروازبان و مثل میگ میگ فرار کردم سمت درب خروجی .
من :( چون تا خونه دویدم
جان سینا :((
میگ میگ :))
mosio

  152238

زنگ تفريح شد؛يكي از پسرام بدو بدو اومده پيشم؛يه سيب گنده قرمز تو دستشه؛دستشو دراز كرده طرفم ميگه:اجازه سيب نمي خورين؟
گفتم:نه؛ممنونم خودت بخور.
ميگه:اجازه بگيرين ديگه؛من سيب دوس ندارم ميدم به گاومون بخوره‏!‏‏!‏O O
تو دلم يه بي شعور کثافتي نثارش كردم‏!بي ادب منو با گاوشون...‏!‏

حالا زيادنخند؛اين بچه ها دو زبانه ان؛متوجه معني جمله هاشون نيستن‏!‏‏!‏

  152194

یک سال ساعت دوازده شب داشت برف میومد
ما هم خوشحال فردا تعطیله
یهو قطع شد بارون اومد برفا آب شد بارونم بند اومد
کم مونده بود نصفه شبی خورشید شروع کنه به تابیدن !!!:|

  152177

ฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟ ♥ нⓐмⓔd = нάnįε ♡ ฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟ
کیلیپس سارا تو رباط صلیبی پای کامران اگه دروغ بگم(کامران:o_0)
حدود یه هفته پیش داشتم با حانیه پی إم بازی میکردم
که یهو داییم متوجه شدش و من نفهمیدم که اون متوجه شده گوشیمو گذاشتم و رفتم WC (حدودن یه ربعی گلاب به روتون اون تو بودم)^_^
وختی برگشتم دیدم: داییم داره با حانیه پی إم بازیو ادامه میده من در عین حال که داشتم آتیش میگرفتم فقط یه لبخند اینجوری ^=^ تحویل خان دایی گرام دادم و .....
خلاصه....دیشب خونه مادر بزرگم بودم وختی داییم خابید و رفتم گوشیش رو برداشتم ^_^
شروع کردم با مخاطب خاصش پی إم بازی کردن و فرداش باهاش قرار گذاشتم ک فلان ساعت فلان جا باشه ^_^
هیچی دیگه فردا دوست دخترش زنگید : میلاد (داییمه) من سر قرارم تو کجایی؟؟
داییم:0_0 , باز تو بدون اجازه من رفتی بیرون الناز ؟؟
الناز : وااا ؛ مگه خودت دیشب نگفتی بیا بیرون کارت دارم o_O ؟؟
داییم با یه نگاه اینجوری به من0_o : من به پس و پیشم بخندم ؛ بزار یه دیقه گوشیمو نگاه کنم
و فهمید که من با مخاطب خاصش پی اِم بازی کردم و از اون موقع این گوشه تو افق قایم شدم و اون داره دنبالم میگرده ^_^
خو من چیکار کنم خودش سر شوخی رو باز کرد دیگه :))))
من: ^_^
داییم:0_o
الناز: 8_8
کامران : @_@

  152170

خاطرات دهه شصتیا وهفتادیا:
یادش بخیریه تفریح سالمی که داشتیم تونوجوونی این بود
که شب بابچه های محل میشستیم راجب جن وروح صحبت
میکردیم وهممون زهره ترک میشدیم...
یه زمانی مچ دستمونو گازمیگرفتیم بعدباخودکاربیک روی
جای گازساعت میکشیدیم،مامانمونم واسه دلخوشیمون
ازمون میپرسیدساعت چنده ومام ذوق مرگ میشدیم...
اون موقع شلوارباباها اندازه پرده خونمون چین داشت...
یه زمانی براامتحان بایدازاون ورقه هاکه بالاش آبیه میگرفتیم میبردیم مدرسه برای امتحان دیکته!
یادش بخیرحاشیه دورفرش جاده اتومبیل رانیمون بود...
سلامتی دهه شصتیاوهفتادیا که ماشین کنترلی نداشتن ولی
یه نخ دومتری به ماشین پلاستیکشون میبستن وذوق دنیا
رومیکردن که ماشینشون دومتری عقب ترازخودشون راه میره...

  152139

عاغا دیشب از بلندگوی خوابگاه اعلام کردن که آب خوابگاه تا مدت نامعلومی قطع خواهد شد، لذا برای مصرف خود آب ذخیره کنید...!!!!!!!
من و هم اتاقیم طی یک عملیات فوق سریععععععععععع با پارچ ها و لیوان ها و حتی شیشه مرباها دویدیم سمت آشپزخونه تا پرشون کنیم!!!!!
(تازه اون یکی هم اتاقیمم با تشت ها دویده بود سمت حموم!!!!!!!!!)
تو آشپزخونه پشت سرمون صف طویلی تشکیل شده بود واسه پر کردن ظروف... دوست منم که پترس!!!!! تا پر شدن همه ظرفامون به هیشکی اجازه نداد حتی یه لیوان آب کنه!!!!!!
هیچی دیگه، همین که ما ظرفامون پر شد آب هم قطع شد!!!!!!!!
و من و دوستم طی یک عملیات فوق سریع تررررررر آشپزخونه رو ترک کردیم :D
و فعلا هم جرئت نداریم پامو از اتاق بیرون بذاریم...
آخه همچنان پشت در اتاقمون کمین کردن تا حالمونو بگیرن :D