یه بار تو چت روم یه پسره پی ام داد:
سلام من کامرانم
قد ۱۸۰
وزن ۷۰
منم جواب دادم مگه میخوام گوسفند بخرم؟
نمیدونم چرا دیگه جواب نداد...
یعنی شما میگین به گوسفند آلرژی داشته؟!
خوب ببعی به این نازی... لیدیز اند جنتلمنز...
بععععععععععع...
@hobab93 · ۲۲ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۳ رأی)
یه بار تو چت روم یه پسره پی ام داد:
سلام من کامرانم
قد ۱۸۰
وزن ۷۰
منم جواب دادم مگه میخوام گوسفند بخرم؟
نمیدونم چرا دیگه جواب نداد...
یعنی شما میگین به گوسفند آلرژی داشته؟!
خوب ببعی به این نازی... لیدیز اند جنتلمنز...
بععععععععععع...
چه لذتی داره صبح بلند بشی
ببینی یه نامه به آینه اتاق چسبیده شده با این مضمون:
«سلام دلیلِ زندگی
صبحِ قشنگت بخیر ...
امروز نمی خواد بری سرِ کار
چمدون جمع کن می خوایم بریم سفر
چمدون نبستم که به سلیقه خودت برام لباس بذاری
شب پرواز داریم...
نمی گم کجا که غافلگیر شی!
راستی ...
قربونِ چشمات برم که الان متعجبه و می دونم اگه اونجا بود�
جیغ می زدی و بغلم می کردی
پس لطقا جیغ و بغل و یه بوس کنار بذار
تا رسیدم تحویلم بدی!
دوست دارم همسفرِ زندگیم»
.
.
.
.
فقط خواستم یاد آوری کنم لذت داره!
وگرنه همچین شریک زندگی حتی در حد افسانه هم وجود نداره!
به زندگیتون برسید...
می خواستیم ناهار بخوریم، گودزیلای خواهرم عوض غذا داشت ماست می خورد.
بهش گفتم به نظر من که نمیشه جای غذا ماست خالی خورد.
برگشت بهم گفت به نظر تو نمیشه، به نظر من میشه!!!
من :|
گودزیلا ^_^
بقیه حضار D:
آقا ما یه بار رفتیم سلف دانشگاه دیدیم خلوته مسئولین بیکار نشستن.
با خودم گفتم چیکار کنیم اینا حوصلشون سر نره که یهو یه فکری به ذهنم رسید...
من تو درآوردن صدای گربه استادم، در حدی که کسی نمی تونه از صدای گربه واقعی تشخیص بده ^_^
شروع کردم به صورت نامحسوس صدای گربه درآوردن...
مسئولین که شنیدن سریع پا شدن تا گربه رو پیدا کنن و بیرونش کنن...
دوستمم هی اعتراض می کرد که این چه وضعشه که گربه به این راحتی می تونه بیاد تو سلف و از این حرفا...
که اینجانب وسط میو میو کردن یهو صدام گرفت و به صورت ناخودآگاه در حین گفتن میو گلومو صاف کردم!!!!!
و یهو همه سرا برگشت طرف من *-*
جا داره به مسئولین عزیز که به این راحتی گربه رو با لگد بیرون کردن تبریک بگم...
بنده هم فعلا تا اطلاع ثانوی طرفای سلف آفتابی نمیشم D:
بوی چمن تازه است دیگر...
جوری مشام آدم را تحریک می کند که...
آدم دلش میخواد بچره!!!!!!!!!!!!
اصلا با روان آدم بازی می کنه لامصب... D:
چمن o_o
ببعی 0_0
من ^_^
عاغا دیشب از بلندگوی خوابگاه اعلام کردن که آب خوابگاه تا مدت نامعلومی قطع خواهد شد، لذا برای مصرف خود آب ذخیره کنید...!!!!!!!
من و هم اتاقیم طی یک عملیات فوق سریععععععععععع با پارچ ها و لیوان ها و حتی شیشه مرباها دویدیم سمت آشپزخونه تا پرشون کنیم!!!!!
(تازه اون یکی هم اتاقیمم با تشت ها دویده بود سمت حموم!!!!!!!!!)
تو آشپزخونه پشت سرمون صف طویلی تشکیل شده بود واسه پر کردن ظروف... دوست منم که پترس!!!!! تا پر شدن همه ظرفامون به هیشکی اجازه نداد حتی یه لیوان آب کنه!!!!!!
هیچی دیگه، همین که ما ظرفامون پر شد آب هم قطع شد!!!!!!!!
و من و دوستم طی یک عملیات فوق سریع تررررررر آشپزخونه رو ترک کردیم :D
و فعلا هم جرئت نداریم پامو از اتاق بیرون بذاریم...
آخه همچنان پشت در اتاقمون کمین کردن تا حالمونو بگیرن :D
استاد است دیگر...
گاهی دلش می خواهد بهت سلام کند و حالت را بپرسد و تو را در کف حرکتش بگذارد...
استادی که حتی جواب سلامت را چندتا در میان به زور می دهد...!
به جااااااااااااان خودم هنوزم که هنوزه تو کف حرکتشم...!
عقده ای هم خودتونین!!!!!!!!!!
:D