عجیب ولی واقعی:
تو مراسم ختم خواهر مرحوم درحال اشک ریختن می گفت: پاهاشو این ور اون ور می کرد من فکر کردم می خواد زنده بمونه نگو داشته بای بای می کردهههه T^T
خاطرات خنده دار
دیشب ساعت ۳ نصفه شب رفته بودیم بیرون.دعوا شد.پسره برگشت به اون یکی گفت:(تو اگه...نبودی این موقع شب اینجا نبودی).
بعد خودشم اونجا بود.در واقع ما هم اونجا بودیم:/
دیشب بابام.داشت جوک تعریف میکرد جلو مهمونا منم خندیدم زیاد هی بع بابام.میگفتم دهنت سرویس بعد مامانم.صدام کرده میگه پگاه ینی چی هی به بابات میگی دهنت سرویس میدونی ینی چی دیوونه؟منم میگم ینی چی میگه ینی همون کاری که با ماتحتت میکنن بادهنت کنن ... :/
امروز سوتیی دادم که تا زنده ام فراموش نمیکنم! کلاس رانندگی بودم(بعله دیگه ١٨ سالمه ^_^) توی تایم استراحت داشتم دنبال استاد میگشتم ،دیدم گله ی پسرا ایستادن جلوی در یه اتاق، منم اخم کردم و سرمو انداختم پایین که یعنی به شما توجه نمیکنم و این حرفا! در اتاقو با اعتماد به نفس باز کردم وهمزمان بلند گفتم :اســــتـاااااااد .... ، یهو یه دستشویی تاریکو جلوم دیدم •_•پسرا که همدیگه رو جویدن از خنده منم آبروم رفت :(((
تا آخر کلاس با لپای گل انداخته و چشمای پراز اشک به تخته خیره شده بودم :(
دیروز تولد بابام بود پول نداشتم چیزی واسش بخرم.رفتم کولرو خاموش کردم.اومد خونه اشک تو چشاش جمع شد گفت "کار کیه؟"گفتم:"من پدر.تولدت مبارک^__^"
بعد همو بغل کردیم تا صبح گریه کردیم:دی
داریم فیلم ترسناک میبینیم
تو یه صحنش آجیم جیغ زد بابام داد زد فرار کرد رفت تو دسشویی
مامانم جیغ زد رفت تو راه پله ها
همه ی این اتفاقات تو چند صدم ثانیه اتفاق افتاد
من مونده بودم بخندم یا بترسم
سلام. مانی هستم، ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
پدرم تعریف میکرد قرار بوده از دانشجوهاش امتحان بگیره، بچه ها گفتن استاد امروز امتحان ترمودینامیک داشتیم، لطفا از ما امتحان نگیرین. پدرم قبول کرده. تایم استراحت از همکارش (استاد ترمودینامیک) سوال کرده، ایشونم به پدرم گفته بچه ها گفتن با شما امتحان دارن و منم ازشون میانترم ترمودینامیک نگرفتم.
اینکه میگم واقعی هستاااا
ما چند سال پیش تصمیم گرفتیم که با خانواده بریم تفریح اقا ما رفتیم برگشتیم فرداش خبر دادن شوهر خالم مرده
یه بار دیگه هم باز با خانواده رفتیم تفریح چند روز بعد خبر دادن مادر بزرگم اونم مرده
بعد امروز مامانم گفت بیا بریم با بقیه هماهنگ کن تا بریم تفریح
حالا نمیدونم این دفعه عزرائیل دنبال کیه
خدا بخیر کنه
یه بار تو باشگاه بودم یهو مربیم اومد یه کم صبر کرد بعد
گفت : از اون برنامه غذاییت تخم مرغ و حبوبات رو بردار .
گفتم : چرا ؟
گفت : سرطان ریه گرفتیم از بس چسیدی لامصب :/
با بابام بحثمون شد یهو گفت: یادته شیش سالت بود زمستون ساعت ۴صبح با بشکه تو صف نفت بودیم،بهت گفتم از کنار بشکه ی خودمون تکون نخور من برم برات خوراکی بخرم،رفتم ساعت ده برگشتم هیچی هم نخریده بودم؟
گفتم :خب؟
گفت:اومدم خونه خوابیدم،خوب کاری کردم:/
من : :/
بابام : :)))
مامانم : :D
یونیسف : ^ــــ^
سازمان حمایت از کودکان بد سر پرست : ~∆~
عزراعیل: :)))
دوباره من : :((((
یکی اون بشکه نفت رو بده به مـــن ن ن ن ن
با پسرعموهام رفته بودیم استخر سرِشام شرط بستیم
هر کی بیشتر زیر آب بمونه
شانس آوردیم غریق نجاتا با چک و لگد آوردنمون بالا
نزیک بود نسلمون منقرض شه:/
سلام. من مانی هستم. ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
امتحانات من هشتم خردادماه تموم شد و با گوشی پدرم مدام بازی دانلود میکردم. یه بار در حین بازی، یه پیغام تلگرامی برای پدرم اومد که : استاد عزیزم سلام. من دانشجوی ترم آخر درس معادلات دیفرانسیل شما دانشگاه... هستم، امکانش هست گوشه ای از سوالات امتحانو به من بگین تا همون مباحثو خوب بخونم و پاس بشم. مرسی.
من به بابام چیزی نگفتم. رفتم از پوشه سوالات امتحانیش، یک نمونه امتحان معادلات دیفرانسیل که مال یک دانشگاه دیگه بودو عکس گرفتم جوری که اسم دانشگاه توی عکس نیفته و براش فرستادم. بنده خدا کلی تشکر کرد. از گوشی پدرم، اون عکس و مکالمات تلگرام دانشجوشو پاک کردم.
آخر خرداد امتحان معادلات دیفرانسیلشون بود، ظهر بابام خیلی عصبانی اومد منزل و بلند بلند به مامانم میگفت: یک ترم با کلی زحمت به این دانشجوها درس یاد دادم، آخرش هم دانشجوها سر جلسه امتحان پایانی هیچی بلد نبودن، همشون سفید دادن و پا شدن رفتن.
سلام. من مانی هستم، ۸ ساله.
پدرم استاد دانشگاهه.
به پدرم توی تابستون درس دادن که ارائه بده. یه روز مامانم بیشتر باید اداره میموند، پدرم گفت مانی حاضر شو بریم دانشگاه کلاس دارم (من از تنهایی بشدت میترسم)، سر کلاس یکی از دانشجوها گفت استاد هوا گرمه، بستنی مهمونمون کنید. پدرم توی رودرواسی کارت بانکیشو داد به من، دانشجوها را شمرد، گفت مانی برو ۴۰ تا بستنی بخر. منم از سوپر مارکت بیرون دانشگاه بستنی مگنوم چهل تا خریدم، شد ۲۰۰ هزار تومن، برگشتم سر کلاس.
تراکنش و کارت بانکیو به پدرم تحویل دادم و شروع کردم بستنی خوردن. بابام تراکنشو دید، جا خورد، چپ چپ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. توی راه برگشت دعوام نکرد فقط گفت: باید بستنی هزار تومنی میخریدی. در ضمن تا ۲ماه، پول تو جیبی بهت نمیدم.
به مامانم مشخصات ایمیلم رو دادم میگم اگه مردم داشته باشی
اونم خیلی راحت نگاه میکنه
بعدم تازه باسر تعیدشم میکنه
یعنی میخاستم اون لحظه کلمو بکوبم تودیوار
تااین حد داغونما ،داغون .
اوایل سال تحصیلی هنوز هیچی نشده یه سوتی دادم که تا الآن هنوز منتظرم خدا سنگم کنه:/
دبیرمون خواست در وصف امی بودن پیامبر(ص) یه بیت شعر بخونه و گفت "نگار من که به مکتب نرفت..." منم تو حال خودم بودم همون لحظه گفتم: وقتی میرفت جمعه میرفت ! اصلا نمیدونم این چی بود یهو از دهن من پرید بیرون o_O. بچه ها هم فکر کردن دارم مسخره بازی میکنم هرچند دقیقه یکبار میگفتن ایول بهار خیلی باحال بود :|||
و من همچنان o_O
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 55604
کل بازدید: 531601381










