دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 252910

تاریخ انتشار : مرداد 1398

سلام. من مانی هستم، ۸ ساله.
پدرم استاد دانشگاهه.
به پدرم توی تابستون درس دادن که ارائه بده. یه روز مامانم بیشتر باید اداره میموند، پدرم گفت مانی حاضر شو بریم دانشگاه کلاس دارم (من از تنهایی بشدت میترسم)، سر کلاس یکی از دانشجوها گفت استاد هوا گرمه، بستنی مهمونمون کنید. پدرم توی رودرواسی کارت بانکیشو داد به من، دانشجوها را شمرد، گفت مانی برو ۴۰ تا بستنی بخر. منم از سوپر مارکت بیرون دانشگاه بستنی مگنوم چهل تا خریدم، شد ۲۰۰ هزار تومن، برگشتم سر کلاس.
تراکنش و کارت بانکیو به پدرم تحویل دادم و شروع کردم بستنی خوردن. بابام تراکنشو دید، جا خورد، چپ چپ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. توی راه برگشت دعوام نکرد فقط گفت: باید بستنی هزار تومنی میخریدی. در ضمن تا ۲ماه، پول تو جیبی بهت نمیدم.