عاغا ما با یکی از دوستای بابام رفتیم شمال بعد رفتیم یه رستوران سنتی
بابام به دوستش گفت الان یه غذای شمالی خوب برات سفارش میدم
اونم گفت باشه بعد که غذا رو اوردن به بابام گفت اسمش چیه بابا گفت میرزا قاسمی
خلاصه خورد خیلی خوشش هم اومد بعد که گارسون اومد میزو جمع کنه به گارسون گفت:
از عاغای میرزا قاسمی هم بابت غذای خوشمزشون تشکر کنید
ترکیدیم از خنده
خاطرات خنده دار
این خاطره کاملأ واقعیه:
آقا چن روز پیش یکی از دوستام اومده بود پیشم میگفت که اگه کسی سگ ژرمن فروشی داره من میخرم.
میگفت قبلأ یه سگ ژرمن داشتم خیلی قوی و وحشی بود اصلأ کسی جرعت نمیکرد بهش نزدیک بشه گذاشته بودمش برا نگهبانی از خونه.
گفتم خوب الآن کجاست؟
گفت دزدیدنش!!!
من. -_- !
ینی تا هنوز درگیر حرفشم
عاقا خواهرم از اولین سفرهوایش این طورتعریف میکنه که: داشتم مسیر فرودگاه رو خیلی شیک ومرتب و باکلاس طی میکردم و چمدون رو هم میکشیدم؛ نگاه زیاد سمتم بود ولی توجهی نکردم؛ یدفه شنیدم یکی میگه:ببخشید خانوم چمدونتون اونجا افتاده وای نگاه کرده فقط دسته چمدون تو دستش بوده
؛
باکلاسی ^_^
آقا امروز قرار بود یه فیلم ترسناک بزاره عموم گفت:من بیرونم نمیتونم ببینم.
منه بدبخت اومدم بگم مگه توام قراره ببینی,اشتباهی گفتم مگه قراره
توام بمیری.
هیچی دیگه نفهمیدم چی شد فقط وقتی بیدارشدم خودمو تو وسط کوچه پیدا کردم.
خو بابا اشتباهی گفتم دیگه چرا اینطوری میکنی.
شهر ما یه شهر بارانیه ( نمیگم کدوم شهر که آبروی طرف نره...)
باروون اومده همه جا رو آب گرفته بعد با شهردار مصاحبه کردن شهردار میگه دعا کنید اگو ها باز شه...! دقت کنید///// دعا کنیییم..؟؟؟
میگم خوبه حالا شهر ما بارونیه هااا...
از همتون خواهش میکنم دعا کنید باروون که میباره اگو ها نگیره که شهر رو آب ببره... مسئولامون هم انشاالله دعا میکنن!!!
دیروز تو اداره پسریکی از مراجعین( 5یا6 ساله) رفته بود تو اتاق رییس و نامه هایی که روی میزش بودنو امضا کرده بود تازه مهرم پای همه ی امضاها بود کل اداره رفته بود رو هوا.
نمیدونید مردم چقدر خوشحال بودن که کاراشون افتاده بود روغلتک ماهم مثل جن زده ها نمیدونستیم چی شده. تا حالا انقد آدم یه جا ندیده بودم هرکیم که کارش تمام شده بود یا منتظر بود تا نوبتش بشه به بقیه خبر میداد بیان (فکر میکردن حتما روز خاصیه).
باور کنید وقتی رییس از جلسه شورا برگشته بود اداره مردم راش ندادن تو(خخخخخخ گفتن باید بمونه ته صف تا نوبتش بشه.رییس بنده خداهم هرچی زد تو سرش که بابا من خودم رییس اداره هستم کسی باورش نمیشد(خخخخخ آخه چند نفری به همین ترفند صفو پیچونده بودن) ) خلاصه رییس رفت پیش حراست و با چند نفر از نگهبانا و (البته با سند خخخخخخ) تونست وارد بشه. رییسم منگه منگ شده بود نمیدونست چه خبر شده.رفت پیش منشی و اونم گفت که نامه هایی که امضا کردینو دادم به مراجعین
رییس:0 0
منشی:*،*
رییس بازم با همون حالت(0 0): کدوم نامه ها؟ کی رفته تو اتاق من؟
بعله منشیه عزیز کارشو پیچونده بود و گنش درومد.
در همین حالو اوضاع آبدارچی پسرک ماجرارو پیدا میکنه و با مهری که دستش بود میارتش پیش مدیروادامه ماجرا.............
اما اگه گفتین چطور فهمیدیم کار پسر کوچولو بوده؟؟؟؟
یه مهر از پشت زده بود به آقای آبدارچی( ~_~) خخخخخخخخخخخخخ
دبیر ادبیاتمون اونروز زنگ انشا چن تا موضوع داد گفت انشا بنویسید:1.آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید
2.صحنه ورود یک موش به خانه
3.دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو
منم یه برگه برداشتم توش با خط بیش از حد درشت نوشتم:
صحنه ورود یک موش به خانه:ججججججججییییییییییییییغغغغغ ددددددددااااااااااااااددددددددددد مممممممااااااااااممممممممممااااانننننننننن
ممممممممموووووووووووووششششششششش بعد زیرشم ریز نوشتم:مامانمم که از خودم بدتره!!!!!!خخخخخخ...
بعد دادمش دس ب دس تو کل کلاس(فقط دست دوستای با جنبم)بین همه میزا گشت بچه ها از خنده غش کرده بودن معلم گف ب چی میخندین؟؟؟بچه هام هیچی نگفتن واسه منو دوستام ک میخندیدیم نفری ی منفی گذاشت!!!
مگه من حرف بدی میزنم؟؟؟؟؟؟خو صحنه ورود موش ب خونه همینه دیه!!!...(خونمون موش نداره ها واسه خنده بچه ها نوشتم)
یادش بخیر قبلنا تا مامانا 1 جوش یا 1 دونه رو بدنت میدیدن جوری با زبون نرم خرت میکردن که بری پیششون تا خوبش کنن وقتی که گیرت مینداختن جوری محکم میگرفتنت که 70 نسل قبلت هم میومد ضامنت میشد فایده نداشت بعد جوری میفشردنش که 1 لیتر خون از دست میدادی
جالب اینجاست از حرکت صورت و لب دهنشون معلوم بود با تمام نفرت و بیزاری اینکارو میکنن اخه ننه من بچتم
اگه تو هم از اون بچه ها بودی بالا سمت چپ صفحه رو لایککک کی کن که همو پیدا کنیم
رفتیم نمازخونه
همه رو زمین نشستیم جلوترازهمه یه صندلی و میز گذاشتیم واسه معلمه
بعد اومده جلومون وایساده میگه خب من کجاا بشینمم حالا؟؟؟؟
وای خداااا
رفته بودیم خونه ی داییم. زنداییم برامون شربت آورد.من هم می خواستم ادای با کلاسا رو در بیارم،شربتمو تا نصفه خوردم گذاشتم رو میز.همون موقع این پسر دایی دست و پا چلفتی من پاشو زد به میز شربته ریخت رو فرش...........
من الان تحت تاثیر فحش هایی که از طرف مامانم دریافت کردم تو تیمارستان بستری ام.
آی لاو یو مااااااام
عاغا امروز ساعت شش تو مدرسه کلاس داشتیم هوادیگه تاریک شده بود . دیدم معلم پرورشیمون داره توی تاریکی میره سمت اتاق خودش!منم آروم آروم پشت سرش رفتم یهو گفتم پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخخخخخخخخخخخخخخ بیچاره سکته زد منم که غش غش میخندیدم برگشت بهم گفت فائزه مریضی؟؟؟؟دستش همینجوری روی قلبش بود..منم بیخیال کیفم رو برداشتم اومدم خونه...
ههههه
خخخخ تف(علامت اختصاصی)
من خودم عشق والیبالم کشوری هم تست دادم قبول شدم.:))))
بعد داشتیم توکوچه بادوستم والیبال بازی میکردم که همچین اسپکی زدم کف کردم.بعد یه پسره ردشد گف:منم بازی(بالحن بچگانه)منم گفتم بفرما بعد همچین باتوپ اسپک زدم تو سرش که بدبخت افتاد زمین منم رفتم بالحن خودش گفتم:بازی اشکنک داره..:))
اشکش دراومده بود بدبخت خبرنداره من آجیه داش عباسم اگه شلوارکردی صورتیم بود یه بلایی سرش میاوردم که کف میکرد شانس آورد:((((
خب حالاسوالات:دوستان پرسیدن که کلنازجان چراشلوار کردی صورتیت پیشت نبود؟درجواب باید بگم که شسته بودم آخه شب مهمونی دعوت بودیم.بازم دوستان پرسیدن که دوستت چی شد؟؟؟باید بگم درجوابتون که دوستم ازخنده مرد.پایان:))))))
:دی. (*---*) لایک:پسره حقش بود خواهر... لایک:عاورین به این شجاعت ولایک:کاشکی به پسره میگفتی بادم شیر بازی نکن اونوقت هیجان انگیزتر میشد.
باﻻخره به يكى از فانتزى هام رسيدم...
داشتم سيب زمينى سرخ ميكردم مامانم امد يكى برداره....كفتم دست نزن كمه... خيلى حس خوبى بود _ ... . . . . . . . . . . جان؟ اره بهترم...كبودى صورتم بهتر شده... دكتر هم گفته 2-3 هفته ديكه ميتونى راه برى...
پسر همسایه ی ما کلاس سوم دبیرستانه اونوقت با سرویس میره مدرسه!
حالا مینی بوس و اینا هم نه... از اون ون سبز کوچیکاا
دقت کنید ///// سوم دبیرستاناااا (واقعی)
دخترا؟؟؟ پرچممون زیادی بالا نرفته؟ نظرتون چیه یکم به پسرا فرصت بدیم تا خودشونو بکشن بالا...؟ B)
کوچیک که بودم همش میگفتم می خوام جراح مغز بشم...
بابامم می گفت فائزه جان تو جراح مغز هستی بهتره جراح قلب بشی :(
یعنی بهم امید میداد در حد لالیگا هاا...
یا مثلا وقتی تو ماشین داییم اینا می نشستم و بادختر داییم که همسنمه صحبت می کردم داییم می گفت آدم یکسره رادیو روشن کنه بهتره تا اینکه شما دوتا حرف بزنین....
خرابم آقا،خرااب
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 27106
کل بازدید: 531692519










