ی گودزیلای داریم تازه حرف زدن یاد گرفته اونم نصفه نیمه.
حالا دایی ما داشت با گودزيلا ميحرفيد بهش گفت: پرنسس من بگو دایی شهروز تا بهت شکلات بدم.
گودزيلا: دایی دیو..س
واااااااي همه مرده بودن از خنده...
داييم:(〒︿〒)
گودزيلا:(^__^)
اعضای خانواد:(*^o^*)
خو بچمون بلد نیس حرف بزنه...
داييم که دیگه از روز تاحالا طرف هیچ بچه ای نرفته..
خاطرات خنده دار
کاملا واقعی
معلممون تعریف میکرد میگفت از یه دانش اموز اومدم جغرافیا بپرسم گفتم در مورد افعانستان توضیح بده بعد چون دانش اموزه تنبل بوده معلممونم می دونسته جوابی نداره ولی درکمال تعجب همه ی جوابا رو درست میگه معلممونم از روی تعجب میاد در مورد پاکستان میپرسه دانش اموزه میگه پاکستان کشوری است در نزدیکی افغانستان بعدش دوباره شروع میکنه در مورد افغانستان توضیح داد معلممون میاد راجبه هلند می پرسه ازش دانش اموزی میگه هلند کشوری است که به افعانستان هیچ راهی نداد دوباره میاد راجبه افغانستان توضیح میده
خخخخخخخخ
دانش اموزه :))
معلم :(((
ما :))
نمیدونم چه حکمتیه هروقت من دارم یه فیلم ترسناک میبینم جای حساس فیلم یه دفعه یخچال میگه تاااااااااااااااااااااااا ق! یااینکه یه سوسکی،عنکبوتی چیزی ازبغلم رد میشه یایکی ازهمسایه هامون در رو محکمممممممم میکوبه به هم!از خودِفیلمه نمیترسم ازکابوسای بعدشم نمیترسم ولی دراثر اتفاقات فرا زمینی درطول فیلم قلبم میوفته توپاچم!!!
این هفته آزمون دکتری بود (بعله ما یه همچین آدم فروتنی هستیم) بعضیا هم بدجور مجهز اومده بودن یعنی دو پرس جوجه، پنج تا هندونه، دو کیلو پرتغال و ... بار نیسان کردن با خودشون میارن سر جلسه، از همون اول جلسه هم که میگه "داوطلبین عزیز شروع کنید" ایشونم حمله میکنن به خوراکی ها...
بعضیام که چهل تومن میدن میان فقط کیک کنکور رو بخورن. مدیونید اگه فکر کنید اونا قبول میشن مام پشت کنکوری
لایک = حسود نباش انشاالله تو هم قبولی
(اینو یک جایی خوندم خوشم اومد گفتم تو فور جوک بزارم)
یبارم به دعــــوت دوستان تو یه همایش شرکــت کردم
وسط برنامه بهـــــم گیر دادند که میکــــروفونو بگیر برو روی صحــــنه هر آیتمی که دوســـــت داشتی، اجــــرا کــــن
هیچــــی دیگه مام رفتــــــیم رو سن میکرفونو روشن کردم
من: خب قبل از هر چیز میخواســــــــتم خیر مقدم ارض کنم حضــــــــورتونو تو این همایش
و بعـــــدم دلیل اینکه من الان اینجا حضــــور دارم اینکه ما امشــــــــب به قید قرعه به یکـــــــی از عــــزیزان حاضر در همایــــش یه دســــــتگاه اتومبیل اهدا خواهیم کرد
فقط
فقط کافیه شمـــاره پشت صندلیتونو به شمــاره پیامک 30021 ارســــــــال کنید
عاغا ملتــــو میگی همچی برمیگشتن این ور اونور صندلیا رو چک میکردن که نگو
یه 1 دیقه ی که گذشــــــــت هیچـی پیدا نکردن
منم ریلکـــــــس تو میکرفون گفتم: لـــیدیز اند جتلمنز شـووووخـــــی کردم باوا نکشین خودتونو
یهووو یکی ا اون تـــــه برگشت گف مگــــه نیای پایین بچـــه سوسول من میدونمو و تو
یکی دیگه از اون طرف یه پوست پرتقال پرت کرد بم مام جاخالی دادیم بخیر گذشت:دی
یکی دیگــــــــــشونم برگش گف: جوجه فشن تو اون بالا چه غلطی میکنی عاخه؟؟؟؟
هیچـــی دیگه هرچـــی میومد دستشون پرت میکردن طرف من
منم با یه نگاه معصومانه ا تو میکرفون گفتم:
»»»»غلــــــــــــــط کــــــــــــــردم«««««
اغا یه بار سوم دبستان بودیم یکی از بچه ها سرشو از
بیخ تراشیده بودبه معلم گفتیم فلانی سرطان داره اغا
معلم ما هم باور کرد و اون روز درس ندادو درباره سرطان حرف زد .
حدود یه هفته معلم ها درس ندادن و ما بیکار بودیم.یه روز مدیربه
خونشون زنگ زدو اونارو دلداری داد.پدرش به مدیر گفت که او موهاشو
تراشیده ....هیچی دیگه زنگ تفریح مارو برد روی سکو قراربود
بایه چوب ازمون پذیرایی کنند. چوب از دست مدیر افتاد مدیر دولا شد
یه دفعه مدیر گ.و.ز.ی.د. هیچی دیگه بعدش با معلما
اسفالت رو می جویدیم
یه روز پای تخته خواستم بنویسم "باتوم" از حاضرین پرسیدم باتوم درسته یا باتون؟ تو شلوغی هرکسی یه چیزی گفت و منم نفهمیدم کی درست میگه بالاخره گفتم آخرش کدوم درسته؟ یه نفر جواب داد: یه چندتاش که بخوره تو سرت می فهمی!!!
این خاطره رو آقای قرائتی در برنامه درسهایی از قرآن تعریف کردند. به افتخار این مدرس خوش خلق قرآنی...
یادش بخیر بچگی ها چقد ساده بودیم!
نیم ساعت دست به سینه می نشستیم تا مبصر اسممون رو جزء خوب ها بنویسه!
بعدم معلم میومد بدون توجه به اسم ها تخته رو پاک می کرد!
و چقدراسکل تر بودیم که زنگ بعدی هم دست به سینه مینشستیم ;-)
دیروز چندتا از دوستام اومدن دم خونمون دنبالم که باهم بريم دور دور.
زنگ در رو زدن من هنوز آماده نبودم مادربزرگم رفت در حیاط رو باز کرد.حالا مکالمه رو داشته باشین.
مادربزرگ: بفرمايين؟
دوستم: من همزه ام.به آرش بگین بیاد دم در
مادربزرگ: باشه پسرم ی ديقه صبرکن.
و بعد از دم در بلند داد زد گفت : آرش بیا همزن اومده دنبالت..
رفقا که مردن از خنده خدارحمتشون کنه خیلی بامرام بودن ..
همزه:(〒︿〒)
مادربزرگ:(∩_∩)
همزن:-_-
من:(*^o^*)
سایر رفقا:\(^o^)/
ثبت احوال:;-)
سازمان حمایت از مظلومین:-)
اصغر آقا بقال:B-)
بدترین حرفی که به یه استاد یا دانشجوی رشته الکترونیک میشه زد اینه که بگی
مخترع برق ادیسون بود!
من خودم بعد از ٣ سال(دوره دبیرستان) رنج و عذاب فراوان نتونستم به کسی بفهمونم مایکل فارادی مخترع برقه!
اخرشم رشتمو به تربیت بدنی تغییر دادم تا یه ذره ارامش داشته باشم!
حالا که اومدم تو این رشته خودمم فکر میکنم مخترع برق ادیسونه!
چه جالب؟!!
دوستم یه کتری داره که با هم استفاده میکردیم ازش...
حالا اون روز داشت کتری روپر اب میکرد که بذاره روگازاول از کتریه اب خورد بعد بقیه اب رو
گذاشت روشعله..اخرشم یه نفس عمیق میکشه میگه اخیش انگار ازچشمه اب خوردم...
منم هیچی دارم کل اب بدنمو خشک میکنم که اثرات اون ابهایی که خوردم ازبدنم بره...خطر
مرگ داره اما یاد اون صجنه که میفتم انگیزه پیدا میکنم که ادامه بدم...حتی اگه به قیمت
جونم تموم شه..
یکی مسیج زده: دیگه بهم اس نده دارم شوهر میکنم...
گفتم باشه ولی شما؟!
میگه نسترنم, اینم شماره جدیدمه
:-)
تو کلاس دبیرمون داشت میگفت ک خارجیا خیلی به سگاشون اهمیت میدن و اونارو بیشتر از بچه هاشون دوس دارن
دوستم خیلی شیک و مجلسی گفت سگ هم نشدیم از بچه ادم بیشتر اهمیت داشته باشیم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من دیگ حرفی ندارم
ی ویلا تو عمود خریدم میرم توش نون و شن بخورم
روز سوسکی(!)_ متاسفانه واقعی می باشد _
روز آخر سفر زیارتی بود.
تا اینجاش که کلی خوش گذشته بود
تو نجف بودیم.
تا این که من و مامان شام خوردیم و رفتیم اتاقمون
از خریدامون کلی ذوق زده شده بودیم و اینا
که اومدیم بخوابیم....لحافو زدم کنار
یه چیز سیاهی تودستم بود
تو یک میلیونیوم ثانیه طول کشید تا فهمیدم سوسکه!
انداختمش و جیغ زدم و پریدم اونور
مامانم کشتش....
چشتون روز بدم نبینه..
از تخت ده متر فاصله گرفته بودم
گفتم من دیگ نمی خوابم!
مامانمم از خنده داش میترکید و با گوشیش برا بابام می نوشت قضیه رو
با لب خندوووووووون!منم. داشتم گریه
هی می گفتم مامان دارم سکته می کنم مامااااااان!
جاتون خالی وای فای رایگان
مامانم داشت فقط جزئیات کامللللل با تلگرام می فرستاد!
حالا بابام: سوسکای نجف چه شکلیه؟
من: °_°
مامان:^_^ عزیزم چاق و سیاه و زشت!
خلاصه من جا مامان و مامان جای من خوابیدیم
من به صورت مچاله شده اصن تا صب کمر درد گرفتم...
صب نماز رفتیم حرم....
وسط نماز ی دست کشیدم رو سرم دیدم یه چیز نرمیه!
من سکته رو زدما! فک کردم رتیله!
نگو این گنجیشکای نجف خیلی پررو ان!
هرجور بود نمازو تموم کردم
حالا صبر کنید هنور یه سوسکه دیگه مونده! :-(
رفتیم هتل بعد از صبونه که رفتیم اتاق، چادرم رو دراوردم
رفتم دشوئی، اومدم چادرمو سر کنم که بریم یه سوسکه دیگه
از لاش افتاد!
حالا سوسکه دوید از کنار کفشامون رد شد از زیر در در رفت!
جاتون خالی اصن تا همین حالاشم هر وقت می خوام کفشامو بپوش صد بار می شورمشون!
نخند!
نخند من کل اون روز تمام تنم می خارید نخند!
میگم ببند اون نیشو سرت میاد بدبخت!
دوستم سربازیش تازه تموم کرده تعریف میکنه چند روزه دارم خواب می بینم دارن منو بیدار میکنن برم پست بدم :)))
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 55604
کل بازدید: 531620107










