دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 218641

تاریخ انتشار : اسفند 1394

روز سوسکی(!)_ متاسفانه واقعی می باشد _
روز آخر سفر زیارتی بود.
تا اینجاش که کلی خوش گذشته بود
تو نجف بودیم.
تا این که من و مامان شام خوردیم و رفتیم اتاقمون
از خریدامون کلی ذوق زده شده بودیم و اینا
که اومدیم بخوابیم....لحافو زدم کنار
یه چیز سیاهی تودستم بود
تو یک میلیونیوم ثانیه طول کشید تا فهمیدم سوسکه!
انداختمش و جیغ زدم و پریدم اونور
مامانم کشتش....
چشتون روز بدم نبینه..
از تخت ده متر فاصله گرفته بودم
گفتم من دیگ نمی خوابم!
مامانمم از خنده داش میترکید و با گوشیش برا بابام می نوشت قضیه رو
با لب خندوووووووون!منم. داشتم گریه
هی می گفتم مامان دارم سکته می کنم مامااااااان!
جاتون خالی وای فای رایگان
مامانم داشت فقط جزئیات کامللللل با تلگرام می فرستاد!
حالا بابام: سوسکای نجف چه شکلیه؟
من: °_°
مامان:^_^ عزیزم چاق و سیاه و زشت!
خلاصه من جا مامان و مامان جای من خوابیدیم
من به صورت مچاله شده اصن تا صب کمر درد گرفتم...
صب نماز رفتیم حرم....
وسط نماز ی دست کشیدم رو سرم دیدم یه چیز نرمیه!
من سکته رو زدما! فک کردم رتیله!
نگو این گنجیشکای نجف خیلی پررو ان!
هرجور بود نمازو تموم کردم
حالا صبر کنید هنور یه سوسکه دیگه مونده! :-(
رفتیم هتل بعد از صبونه که رفتیم اتاق، چادرم رو دراوردم
رفتم دشوئی، اومدم چادرمو سر کنم که بریم یه سوسکه دیگه
از لاش افتاد!
حالا سوسکه دوید از کنار کفشامون رد شد از زیر در در رفت!
جاتون خالی اصن تا همین حالاشم هر وقت می خوام کفشامو بپوش صد بار می شورمشون!
نخند!
نخند من کل اون روز تمام تنم می خارید نخند!
میگم ببند اون نیشو سرت میاد بدبخت!