چند روز پیش بابام رفته بود مسافرت کاری بعد منم رفتم پیش مامانم خوابیدم نصف شبی مامانم چراغ روشن کرده
منو فوش بارونم می کنه میگم چرا حالا؟
میگه پنجره باز گذشتی پشه ها منو کشتن
منم برای اینکه نور چشمامو اذیت می کرد رفتم زیر پتو حالا مامانمم دمپایی به دست!!!
اقا چشمتون روز بد نبینه
پشه رو پتو نشست(قشنگ رو سرمم بود) مامانم چناااااااان با دمپایی زد توسرم که بیهوش شدم
با اجازتون پتو خونی هم شد
مامانم: ^_^
من:>_<
خانواده ی پشه:0_0
خاطرات خنده دار
یه سوتی دادم در حد تیم ملی...تو ماشین نشسته بودیم هوا هم تاریک بود.نگران نمازم بودن که قضا نشه.ساعت ماشینو نگاه کردم دیدم خاموشه...ساعت مچیمو نگاه کردم دیدم جل الخالق(جلل خالق) فقط عقربه ی دقیقه شمارش شبرنگه...گفتم خدایا حالا چیکار کنم...اهااااان یه فکری به سرم زد...گوشی که از اون موقع تو مشتم بوده رو یه نگاهی انداختم و................در کمال تعجب نور صفحه ی گوشی رو انداختم رو ساعتم و ساعتو دیدم. ساعت گوشی0.o من:)) میدونم نابغه ام.اینجوری نگاه نکنید معذب میشم:)
*************************R-F**************************
دامه قبلی:
بله با چوب زد رو ال سی دی ! گفتم:بیا پدر من زدی تلوزیونو به چی دادی^_^حالا من امشب چجوری فوتبال آنالیز کنم؟ ها؟ چوبو بر د بالا و گفت: تو من اینجا نیست چه اوهی میخوری –پدر من چرا جو رو متشنج می کنی ا خو بذار بگم چه اوهی میخورم!(^_^)-ببند اون غاررروووووو!!! پووووووووففففففف(صدای برخورد چوب با سر بنده!)
بماند که وقتی بیدار شدم چجوری از خونه در رفتم دردم این نیس!دردم آن است که با پیژامه ای که خشتکش خورده تا شب توخیابونا راه میرفتم! آبرو برام نموند :(حالا این وسط همه شهر دنبال ما بودن :ا شب رسیدم خونه دیدم هیشکی نیست تا وسط پذیرایی رفتم در بسته شد 5 نفر عین چی ریختن سرم تا بیام بجنبم دیگه جای سالم تو بدنم نموند:(بعدم عین شوالیه زخمی خودمو کشیدم بیرون
تا بعدش تونست براشون نوضیح بدم چی شده بعد هم رفتم تا خونواده هاشون روراضی کنم اونام نه گذاشتن نه برداشتن گفتن باید بگیریشون بعله و اینجوری ما متاهل شدیم!!!!!!!!!!!!!!!!
لایک کنی بیشتر داستان میزارم پست اول و دوم:)
اینقدر به صدایِ داداشِ تازه به بلوغ رسیدم خندیدیم که دیگه صدای خودمونم در نمیاد ! *^_^*
خداوند ما را ببخشاید !!!!
یه مدت پیش دبیر زبانمون(اقا هستن ایشون)میگفتن که مثلا به کی چه شغلی میاد حالا مکالمه رو داشته باشین:
ایشون:دبیری بهت میاد!!
من:نهههههه من دبیری دوست ندارم!
ایشون:پرستاری هم بهت میاد!!
من:نهههه پرستاری هم دوست ندارم!
ایشون:دندون پزشکی رو چی؟؟؟؟؟؟؟
من:نه اونم نمیخوام!!
دوستم:اقای....!این (من)زیر پزشکی قبول نداره!!!
ایشون:پس پزشکی بهت میاد!
من:بله بلهههه خیلی بهم میاد.همینو میخواستم بشنوم!!
معلم عزیز:•_•
من ^_^
ابوعلی سینا *_*
شبکه نسیم +_+
بی مقدمه ! امروز زنگ زدم استادمون واسه این ک باهاش کلاس بگیریم ...
و اما قسمتی از مکالمه :
من : سلام استاد ببخشید وقتتون رو میگیرم (کلا بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ) ما این هفته نمیتونیم بیایم کلاس اگه میشه بعدا واسه ما کلاس بذارین
استاد : بعله حالا ببینم چی میشه
من : پس برامون بعدا کلاس میذارین ؟
استاد : حالا ی کاری میکنیم
من : ممنون استاد پس شما زنگ بزنین خبرشو بهم بدین !!!!
.
.
.
من ب این پررویی^_^
استاد ک خودش باید زنگ بزنه خبر کلاسا رو بهم بده 0_0
همه ی شاگردای پیگیر *_*
یه روز با بچه ها داشتیم می رفتیم اردو... یکی از بچه های مردم آزار کنار پنجره نشسته بود... یه پسره داشت تو پیاده رو راه می رفت و سرش تو گوشیش بود،اینم مردم آزاریش گل کرد!!!
یکی محکم خابوند پشت گردن پسره
از قضا همون لحظه ماشین وایساد
پسره سرشو آورد بالا بعد از دیدن دختره گفت:
بنفففففشششششه...
هیچی دیگه... پسره پسرخالش بود!
نشسته بودم مامانم خیلی شیک اومده کنارم میگه مهدیه یه چی بپرسم راستشا میگی؟ منo_O. معلومه مامانی بفرما مامانم پرسید تو واقعا مخاطب خاصتا دوست داری؟)بعله مامانم میدونه مخاطب خاص دارم پس چی؟برو از خدا بترس ما از اوناش نیستیم(منم جوگیر شدم گفتم معلومه من یه تار موی اونا با دنیا هم عوض نمیکنم به جون خودم یه جوری نگام کرد که من فرار را برقرار ترجیح دادم الانم تو اتاقم سنگر گرفتم اینجا سنگر من هم در انتظار مامان با دمپایی آی لاوی یو فورجک.
هیییییی زندگی!!!!!یعنی توی کلاسه ما معلم سوتی بده کاملا باخاک یکسان میشه!!!میگید نه!داشتیم امتجان جغرافی میدادیم در سکوت گوش خراش کلاس یکی داد زد ببخشید خانوم این سوال خوب چاپ نشده اینجا نوشتین خصوصیات؟ معلمه بیچاره درگیر گوشیش بود بلند گفت آره عجیزم(یعنی عزیزم)!!!!!دختره بلند درحالی که روده هاش داشتن روی هم میلرزیدن میگفت هییییییییییس! که یهو کل کلاس ترکید وبه دیار باقی شتافت!!خوب خوتون الان دارین چه فکری میکنین راجبه این معلمه؟ راستی شنیدم هوای پست اولیا رو دارینا
منتظر لایکاتونم
یه معلم داشتیم ک یه نگاهی به منو دو تا دوستام که پای تخته بودیم کرد و گفت: چرا درس نخوندید؟
سرمونو انداختیم پایین…
بعد اومد نزدیکمون و چوبی رو که توی دستش بود داد به من و گفت: منو بزن
گفتم: چی؟!
گفت: بزن… حتما من درست درس ندادم که شما خوب یاد نگرفتید
منم دیدم حرفش منطقیه!
به همین برکت اینقدر زدمش اینقدر زدمش،
که اگه ناظم نیومده بود کشته بودمش!!
من روی نوع آموزش حساسم!! ^_^
یه دفعه اومدم مثل توی این فیلم ها احساساتی بشم عکس هامو بسوزونم اولش که دستم سوخت بعدشم عکس ها را انداختم تو یه سطل پلاستیکی نمیدونم چی شد یه دفعه سطل با فرش اتاقم آتیش گرفت عاقا احساساتم دود شد به فنا رفت :(
حالا بماند چه فحش هایی از مامانم خوردم
یکی از رفقام می خواست نخ دندون بگیره با هم رفتیم داروخانه و به داروخانه دار گفت: آقا یه نخ دندون مشکی بدین.
داروخانه داره که چشاش از حدقه بیرون زده بود گفت: نخ دندون مشکی؟!
رفیقم جواب داد: آره آخه دندونام سیاه شده می خوام نخش هم رنگ خودش باشه!!!
خدایا این رفقای منو هم شفا بده :)
Hi love you 4jok
اقا ما چن هفته پیش سر کلاس عربی(مرد) سوتی دادیم فرستادیم اینجا تایید نشد حالاسوتی از این قرار بود که(دبیر سر کلاس پرسیدن به عربی علم بهتر است یا ثروت و اینجانب عرض فرمودم هیچکدام شوهر:-)البته دبیره نفهمیدا ولی دوردیف بلانسبت ادم تلف شدن از خنده
اقا این قضیه گذشت تا چند روز بهد سر کلاس زیست دبیرمون ی خانم پایس
بحث جدی درباره رگ بود که رفیقمون مینا خانم گفت داییش وقتی میخنده رگ پیشونیش ورم میکنه ومن خیلی شیک و مجلسی پرسیدم مینا???داییت مجرده یا متاهله؟؟؟^_^ (خو چیکار کنم بی شوهری دیگه)
دبیر@_@
و ناگهان یکی از خل وعضای کلاس سوتی سر کلاس عربیم رو هم تعریف کرد
جاتون خالی سوتی بنده انفجار نور بود ^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^
چند روز پیش سرکلاس شیمی بودیم منم کتاب نبرده بودم حالا مکالمه ی من و دبیر گرامی:
+ چرا نمی نویسی؟
-خانوم کتابمو نیاوردم!!!
+خب رویه کاغذ بنویس!!
-اخه گذاشتمش تو کیفم!!!!
دوستم : خب درش بیارررررر!!
و اینگونه دبیر گرامی قانع شدن!!!
من ^_^
دوستم °_°
دکترای اینده √_√
امروز امتحان نهایی عربی داشتیم بابچه ها تو حیات حوضه جمع شده بودیم منتظر بودیم تابگن برید سرجلسه اقاا من ودوستای گراام درحالی که امتحان میدادیم نگران دوستمون بودیم که چرانیومده خلاصه امتحان دادیمو امدیم بیرون(به قصد انداختن سوال طرح کرده بودند) دیدم تازه اروم اروم داره میاد بالا خیلی خوشحالم میگه بریم سرجلسه تادیرنشده قیاف ما حالا:oیکم دیرنیومدی اون میگه نه دیگه ده شروع امتحان مگه نیست میگم ایکیو پشت کارتت ساعت زده برنامه داره مگه ندیدی یکم ساکت شدبعد زئ زیر خنده واکنش مامانش من کشته ااا چرااا اشکال نداره دیگه پیش اومده اگه مامان من بودمن اویزن کرده بود
قیافه من دوستان00
*
قیافه دوستم خواب موندم:o
ای لاویو شهریور
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 55604
کل بازدید: 531607973










