بهش گفتم...
دیگه همه چی تمومه و خداحافظ...
حتی جواب خداحافظیمو نداد...
ولی یه هفته بعدش اومد خواستگاریم :)
چیه اینجوری نگاه میکنی خودم اون قسمت اولش اشکم در اومد.
@fariba118 · ۱۵ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۲۷ رأی)
بهش گفتم...
دیگه همه چی تمومه و خداحافظ...
حتی جواب خداحافظیمو نداد...
ولی یه هفته بعدش اومد خواستگاریم :)
چیه اینجوری نگاه میکنی خودم اون قسمت اولش اشکم در اومد.
یادش بخیر...
قبل نامزدیمون با وحید با اتوبوس رفته بودیم بیرون.
من نشستم کنار شیشه و پامو انداختم رو اون پام و اتفاقی چادرم از روی پام رفت کنار و زانوم از روی شلوار معلوم شود.(شلوارمم جذب نبودا)
گرم صحبت بودیم که وحید چادر رو کشید رو پام...
منم از این حرکتش خوشم اومد و دوباره یواشکی چادرمو انداختم اونور...
دوباره همینجوری داشت باهام حرف میزد و چادر رو کشید رو پام...
خخخخ دوباره هلش دادم اونور.
چندبار این قضیه تکرار شد
بار اخر چادر رو که انداخت رو پام,به خیال اینکه محکم سرجاش وایسته یکی تررررررق با کف دستش کوبید روی چادر که رو پام بود ...
خخخ بعدش تازه فهمید چیکار کرده و بعد کلی معذرت خواهی و ....
جریمش بردمش طلا فروشی...
میگم...
چقدر قشنگه...
4جوک شده برام آلبوم خاطرات.حتی پست های تایید نشده رو هم گاهی یه سری بهشون میزنم و یا از روی شکرگزاری و یا بخاطر گذشتن روزای سختی یه لبخند کوچولو رو صورتم میشینه.
مدیر جون از ته دل ممنونیم ازت که ما رو دور هم جمع کردی و باعث شادیه دلامون میشی.
کیا موافقن؟؟
سلام...
امروز موقع ناهار تو اداره,من ناهار نرفتم و نشستم به چت کردن با اقامون.
چندماه بود همو ندیده بودیم..
حالا گیر داده که عکس بفرست.منم قول دادم که اول اون بفرسته بعد میفرستم.یعنی عکساشو دیدم هنگ کردممم یه تیپ خفنی زده بود که فکرشم نمیکردم:))
حالا من با لباس فرم در اوج خستگی و شلختگی با دوربین 5 مگاپیکسل گوشیم عکس گرفتم و فرستادم:))
اصلا من اعتقاد دارم زیبایی باید در سیرت انسان باشه,نه صورت...
الکی مثلا سیرت من خوبه:))
شما هم تو دیکشنری گوشیتون چرت و پرت مینویسید و میزنید رو پخش و بعدش هرهر میخندید یا فقط من انقدر روان پریشم...
خوشبختی یعنی...
وقتی با قهر و شیطنت از اون طرف اتاق بهت پیام میده که"اگه گفتی اون چیه که اولش منم,دومش تویی,سومش هم زبونه"
و در جواب این پیام رو دریافت میکنه"خر شیرین زبون؟"
و...
بالشی که با شتاب میاد سمتت و قهری که تبدیل به دیوونه بازیای همیشگیمون میشه...
بیدار شدن با چشای خوابالو...
سریع لباس فرم میپوشم و سرکار...
وارد میشم...یه سلام و سکوت...
همه تعجب کردن از رفتارم(اخه معمولا پرشور و شلوغم)
کارامو انجام میدم و وارد انبار میشم...تو تنهایی بغضم میترکه و همزمان که دارم دنبال یه جعبه میگردم اشک میریزم.چشمم میفته به یه بسته ی فال که قبلا یکی از بچه ها اورده بود برا سرگرمی...
بدون فکر کردن به چیزی,اسم خدا رو میارم و یکی از فال هارو باز میکنم...
یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور -کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
خدایا عاشقتم به مولا...
پایین اکثر پستام زدین'قوانین و مقررات"
مگه دلتنگی قانون میشناسه؟
هیچ کدومتون,هرگز نخواهید فهمید دوری از عشقت چقدر سخته...
مخصوصا وقتی که بدونی اونم عاشقته و داره زجر میکشه...
خدایا به حق مهربونیت قسم میدمت...هر کی دلش هر جا هست,خودشم اونجا باشه...
ستوان به پات میمونم تا بیای...
ممنون که هستی...
به عهد و دلامون رحم نمیکنن,خدا خودش...نمیتونم نفرین کنم.
پروردگارا شاهد دلای شکستمون باش...
سلام...
الان ده روزه که از نامزدیم با ستوان میگذره.(بعد از یه عشق دور ودراز به هم رسیدیم).این روزا خییییلی سرم شلوغ شده طوری که فقط شب تا صبح خونه ام,تمام روز هم یا سرکارم یا دنبال خرید نامزدی...خلاصه...
امروز اومدم خونه گودزیلامون اومده گوشی های تمام اعضای خانواده رو اورده برام,میگه برو ببین اسمتو چی سیو کردن...
اخه اینا هم خانوادن؟؟
اسمم تو گوشیه مامانم:زنه وحید(نامزدم)
گوشیه داداشم:زنه سید(دوباره نامزدم)
ابجی کوچیکه:مامان بچه ها!!
اون یکی ابجی:مسافر غریب شهر!(چون قراره خونمون یه شهر دیگه باشه)
و پدر خوندم:عروس اذربایجان
یعنی اینا فقط منتظر بودن که من برم راحت بشن.بازم ایول به بابا...
شما بگید اینا هم فک و فامیلن من دارم...
سلام...
از اونجایی که دیشب با خانواده ی گرامی زدیم تو سر و کله ی هم,صبح که بیدار شدم هنوز تو حال و هوای دعوا بودم و اخموووو و خیییلی ناراحت از خونه زدم بیرون بسمت پایگاه.(امدادگرم)
حالا تو راه دارم میرم یه اقایی بالای چارپایه داشت نمیدونم چیکار میکرد!!از کنارش رد شدم با یه لحن مسخره برگشته میگه:
بپا نیوفتم تو سرت
منم شیک و مجلسی سرمو گرفتم بسمت بالا(اون لحظه بالا سرم بود) و گفتم... بادمجون بم افت نداره!!و به راهم ادامه دادم!
یعنی هنگ کردنش دیدنی بووووود
ایا من باید مواظب میبودم که اون نیفته؟؟
ایا منظورم از بادمجون بم,خودمم بودم؟
نتیجه گیری:اگه تو همچین موقعیتی بودید یه وقت,با یه لگد خوشگل و محکم به پایه ی چارپایه از این نگرانیه افتادن نجاتش بدید!!
خدایا عاشق زارم خدایا
گره افتاده در کارم خدایا
به تار الفت و دام محبت
گرفتارم گرفتارم خدایا
محمد ناصر نصیب
سلاممممممم�
میگممم تازه فهمیدم چرا کسی در این خونه رو نمیزنه و تک سوار عاشق من(بهتره بگم خر سوار لایق من) نمیاد دنبالم تا با اسب نجیبش(شایدم خر نجیب!!) بریم دور دنیارو بگردیم...
اخه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تمام محلمون فکر میکنن من عروس شدم!!
واقعا چرا؟
اخه من که ابروهام فابریکه.سنگین و دخترونه و اروم هم میرم و میام...
جلل الخالق...
شما هم فکر میکنید الکی میگن که جون پسراشونو نجات بدن؟؟
یه سوتی دادم در حد تیم ملی...تو ماشین نشسته بودیم هوا هم تاریک بود.نگران نمازم بودن که قضا نشه.ساعت ماشینو نگاه کردم دیدم خاموشه...ساعت مچیمو نگاه کردم دیدم جل الخالق(جلل خالق) فقط عقربه ی دقیقه شمارش شبرنگه...گفتم خدایا حالا چیکار کنم...اهااااان یه فکری به سرم زد...گوشی که از اون موقع تو مشتم بوده رو یه نگاهی انداختم و................در کمال تعجب نور صفحه ی گوشی رو انداختم رو ساعتم و ساعتو دیدم. ساعت گوشی0.o من:)) میدونم نابغه ام.اینجوری نگاه نکنید معذب میشم:)
دلتنگی یعنی الان من که دارم بعد از مراسم خواستگاری امروزم,به یاد تو اهنگ شاد گوش میدم و گریه میکنم و بین اشکام میخندم به یاد روزی که سرکوچمون وایمیستادی که خواستگار پاشو نزاره تو خونمون و ارزو میکنم فقط یه بار دیگه اسممو از دهنت بشنوم...