دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  221213

رفته بودیم خونه خالم اینا (جای شما خالی چن سال پیش ) بعد دم صب بود شوهر خالم طی یه حرکت کولرو خاموش کرد (خخخخ)ما هم پختیدیم از گرما (اخه تابستون بود دیه ) گذشت دفعه بعد اونا اومدن خونمون مهمونی گفتیم دیه وقت تلافیه (هاهاهاها) پا شدم دم صب کولرو خاموش کردم بعد طی یه حرکت مامانم پا شد کولرو روشن کرد گفت بار اخرت باشه بدون هماهنگی کولرو خاموش میکنی فقط میتونم بگم به افق خیره شدم ....:| :|:|

  221206

"دوستمون یکی از سگاش توخونه ری...ه اشتباه ی سگ دیگه اش رو دعوا کرده اونم شاکی شده رفته تو کفشش ری...ه!بصورت عملی ثابت کرده کار اون نبوده:)))"

  221196

آقا ما یه بار خواستیم خونه مادربزرگم نارنگی بخوریم. از شانس بد ما گیر کرد لا دندونمون. هر چی خلال دندون کردم تو دندونم نشد که نشد. از مامان بزرگم پرسیدم:شما نخ دندون ندارید ؟ گف . سر فریزر هست. نگاه کردم دیدم نیس اما خلال دندون هست. برگشتم پیشش گفتم نبود گفت که سر یخچاله. رفتم نگاه کردم نبود. گفتم اونجا هم نبود گفت که تو یخچالو نگاه کن نگاه کردم دیدم نیس گفتم نبود بلند شد از سر یخچال خلال دندونو نشونم داد. گفت بیا. گفتم مامان بزرگ نخ دندون گفت که نخ دندون؟ فکر کزدم گفتی خلال . دندون

  221185

اقا یه باریه جلسه سرکلاس غیبت کردم
بعدفرداش که رفتم گفتم بچه هادیروز خیلی حالتون گرفته شدمن نیومدما حالا امتحان خوش گذشت یکی از دوستام نه گذاشت نه برداشت گفت خداییش دیروز که تونبودی کلاس خیلی خشک بودهیچ کس نبودوسطامتحان پارازیت بندازه ودلقک بازی دربیاره
بعنی دوستای گلم منوبه عنوان پارازیت قبول دارن
خدایا شکرت

  221140

اقا یه بارم داشتم با پرایدم میرفتم باشگاه دنبال پسرداییم که با هم بریم مغازه دوستش من یه چمدون جمع و جور بخرم که فرداش که میخواستیم بریم شمال وسایلم پخش و پلا نباشه چون معمولا پنج شنبه ها که میریم جوج همه بهم میگن خیلی شلخته ای.:\
بعد یه نفر منو دید گفت داداش داری اشتباه با پرایدت میری باشگاه دنبال پسرداییت که با هم برید مغازه دوستش یه چمدون جمع و جور بخری که فردا که میخوای بری شمال وسایلت پخش و پلا نباشه چون معمولا پنج شنبه ها که میرید جوج همه بهت میگن خیلی شلخته ای!!!!!!!!!!!!
مسخره هم خودتی!!!!

  221134

سلامیه خاطره تعریف کنم. :-)
سال85من شش ساله بودم...اون موقع پدر و مادرم تازه به استخدام اموزش و پرورش در اومده بودن و به همین دلیل مجبور بودن تا چند سال توی یکی از روستاها ی کرمان کار کنن
اون سال من قرار بود برم پیش دبستانی...روز اول مدرسه با یه نفر دوست شدم.وقتی زنگ تفریح تموم شد و همه رفتن کلاس،گلاب به روتون به دوستم گفتم میایی بریم دستشویی؟(دستشویی ها کنار در حیاط بودن)...گفت نه.گفتم پس همین جا وایسا تا من برم :-)
تا نزدیکای دستشویی رفتم و یعد طی یک عملیات حرفه ای،از مدرسه فرار کردم.دوستم شروع کرد جیغ زدن و از اونجایی که فاصله ساختمون مدرسه تا در حیاط زیاد نبود،در عرض چند ثانیه یه لشکر معلم افتادن دنبالم!
من میدویدم و جیغ میزدم،اونا هم پشت سرم میدویدن و میگفتن وایسا،وایسا!اخرش هم رفتم تو کوچه پس کوچه ها و چون اونجا رو بلد نبودم، گم شدم .هیچی دیگه.کثرسه شب پلیس پیدام کرد:-)

  221129

اقاما امروز امتحان داشتیم بعدمراقبه دودقیقه رفت بیرون یهو بادوستم ازته سالن دادزدیم اهای خرایهوهمه برگشتن به سمت ما
دوستم گفت یعنی عزت نفستون منوکشته خوبه همتون قبول دارین خرین !!!!
حالابماندچه فحش هایی که نخوردیم

  221127

امروز امتحان داشتیم قبل از شروع امتحان، سالن خیلی همهمه بود بین جمعیت یکی از استاد ها رو دیدم چهرش به شدت ناراحت بود رنگش هم پریده بود. با دو سه تا از بچه ها رفتیم سمتش
من:سلام استاد خوبید؟؟
_سلام ممنون
_رنگ تون پریده استاد. حالتون خوبه؟؟
_چیزی نیست مامانم بیمارستانه
من:خدابیامرز تشون
تعداد زیادی از. دوستان زمین رو گاز میزدن
چی خب فکر کردم گفت مرده فکر کنم این درس و میافتم واسه مادر استادم دعا کنید

  221125

یه بار آزمون قلم چی داشتم شبش نشستم واسه خودم لقمه کره و عسل گرفتم که فردا با خودم ببرم. مامانم هم خواب بود. بعد بیدار شد (من تو پذیرایی نشسته بودم) و از پذیرایی رفت بیرون و بعد اومد. فرداش من پا شدم کره و عسل ها رو از تو یخچال در اوردم بردم سر جلسه خوردم. همه هم سر جلسه این شکلی o-o نگام می کردن. منم تو دلم می گفتم: اینا حتما فکر می کنن من مامانم خونه داره هر روز واسم صبحونه درست می کنه. نه بابا مامان شاغله اینارم خودم درست کردم. اومدم خونه مامانم گفت کره عسلا رو خوردی؟ خوشمزه بود؟ منم جریان فکرایی که تو دلم کرده بودم رو بهش گفتم. اونم گفت دیشب از خواب بیدار شده و گرسنش بوده. رفته لقمه هایی که من درست کرده بودم رو خورده بوده. بعدکه از من شنیده بوده اونا رو واسه خودم درست کرده بودم سریع رفته چند تا دیگه برام درست کرده بوده. من حتی متوجه عوض شدن بشقابش هم نشده بودم!

  221110

معلم مون داشت میگفت: بچه ها چیزایی مثل اداره و گاز روده از بدن وضو را باطل میکنه
یه دفعه دوستم گفت اجازه گاز روده چیه0_0
بیچاره معلم مونده بود چی بگه :[

  221106

دیـشـب تــوی خـونـمـون ســر سـفـره یـهویـی بــــرق رفــــت ...

بــعد داداشـم بـا فـلـش مـوبـایلـش نــور انــداختــه تــوی سفـــره ...

بـه مـن میـگه مـوبـایـلـتـو بـده نـورشـو بنـدازم .. نـور مـوبـایـل مــن کمـــه ..

بهـــش میـــگم گوشیـــم شـــارژ نـــداره فلـشش روشــن نمـیـشه

میـــگه اشــکالـی نــداره .. الان میـــزنمــش بـه شــارژ .. یـــکم کــه شـــارژ شــد فـلـش رو روشـــن میـکـنــم

مــن :/

اداره بــــــرق :_:

اون دخــتـر مـانتــو آبیـــه کــه دیـــروز بهـــش شــمـاره دادم *_*

بـــــزرگ آقــــــا : ^_^

  221074

اقا مایه بار رفته بودیم اردوبعدبرای برگشتنه خیلی هواگرم بود دادزدم بچه ها توروخدایکی آب بده هلاک شدم بعدیکی ازدوستام ازآخراتوبوس گفت بچه ها کی آب داره بده به من تابهش بدم بچه مردم مرد ازتشنگی.بعدیهو آب روازاخراتوبوس پاشیدروصورتم یعنی هنگ کردم بهش میگم بلانسبت الاغ این چه کاری بود کردی سکته کردم برگشته میگه بی جنبه چالش آب سردبود
ملت روانی ان

  221063

«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
چند وقت پیش یکی از همکارای بابام که پسرش فقط و فقط به چشم خواهری بدجیگریه زنگ زده بود خونمون.کلی با مامانم احوال پرسی کردن و خلاصه کلی درباره ی فواید فریضه ی ازدواج از نظر پیامبر و حضرت داوود و بی بی ابی دردا و مرحوم سوفیا لورن و..حرف زد و در آخر به این نکته رسیدن که من میخوام پسرمون زن بدم دخترتو میدی به ما؟؟؟
ینی مامانم آنچان زد زیرخنده که چهارستون خونه لرزید..خانومه بدبختم گرخید قطع کرد!!بعد مامانم میگه بلد نیستی نیمرو درست کنی اون وخ میخوای جواب مثبتم بشون بدم؟؟
هیچی دیگه...
مامانم::)
من::)
خانومهo_0
عاشخخخخخ مامانممممممم

  221037

ظهر یکی از روزای قشنگ و گرم بهاری (!)
مشغول صرف ناهار به همراه اهل خونه بودیم ....
برادر عزیز بنده ناهارشو سه سوته تموم کرد و رفت که به کاراش برسه !!!

بابا خطاب به اینجانب : زینب جان بیا سالادای داداشتو تو بخور !

- نه بابایی نوموخوام !

بابا- چرا دخترم ؟

- عاخه با دستش خولده !

بابا - با دستش خورده با پاش که نخورده !( بعد یه ثانیه مکث ) گرچه دست و پاش زیاد باهم فرقی هم ندارن!(ینی کشته مرده ی بهداشت داداشمم !!)

انفجـــــــــــــــــــــــــار بنده از خنده !!!

بارانی از برنج !!!

قیافه ی برنجی بابا !!!O_0

فرار اینجانب !!!

و دیگر هیچ ....


  221020

اقا بازم سلام من اومدم
این خاطره چن وقت پیشه تو مدرسه پشت سری ما یه دوس پسر داره که با بغل دستیش بهش زنگ میزنن تو مدرسه حالا این ایلار هم گیر داده بود که باهاشون زنگ تفریح بریم گوش بدیم چی میگن:| هرچی هم میگفتم ایلار بی خیال شو میگفت یا باهات قطع رابطه میکنم یا میای بریم دیگه خلاصه ما سالی یه بار پامون تو دستشویی های مدرسه نمیزاریم الان چهار تایی میخواستیم بریم تو یه دستشویی بعد کلی انالیز دستشویی ها که کدوم تمیز تره اخه ایلار یه کوچولو وسواس هم داره خیلی هم فوضووول یکی انتخاب کردیم بعد اگه چهارتامون میگرفتن دیگه سرویس بودیم واسه همین پشت سری های ما خیلی استرس داشتن در گرفته بودن کسی داخل نشه
خلاصه این دختره زنگ زد بهش این بدبختم خواب بود ساعت سه بعداز ظهر رو ایفون داشتن چرت و پرت میگفتن که خواب بودی الا موهات ژولیده اس خوشمل شدی و.....
که ناگهان یه عنکبوت از رو دیوار اومد حالا عنکبوت اندازه ناخون منم نبود ها همه ترسیدیم چهارتایی تو دستشویی فقط جیغ میکشیدیم جیغ که چه عرض کنم بیچاره پسره ایلار هم داد میزد من و به دیوارا نزنید من کثیف میشم پسره بدبخت که پشت تلفن میگفت چی شده چی شده :| بعد این دخترم نمیزاشت بریم بیرون میگفت میگیرنمون بدبختیم صب کنیم زنگ بخوره بعد از بیرون میگفتن شما اون جا چیکار میکنین چهار تایی تو یه دسشویی این
خلاصه اون روز انقدر جیغ کشیدم گلوم میسوخت
ایلار که بعدش اومدیم بیرون گریه میکرد عنکوبته داشت گازم میگرفت :|
پسرم که فکر کنم کات کرد با پشت سریم :|
عنکبوتم انقدر ما جیغ کشیدیم سکته کرد مرد :|










نتیجه اخلاقی هم نداره =| همه خاطره ها که نتیجه اخلاقی نداره
parisa