دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 221037

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1395

ظهر یکی از روزای قشنگ و گرم بهاری (!)
مشغول صرف ناهار به همراه اهل خونه بودیم ....
برادر عزیز بنده ناهارشو سه سوته تموم کرد و رفت که به کاراش برسه !!!

بابا خطاب به اینجانب : زینب جان بیا سالادای داداشتو تو بخور !

- نه بابایی نوموخوام !

بابا- چرا دخترم ؟

- عاخه با دستش خولده !

بابا - با دستش خورده با پاش که نخورده !( بعد یه ثانیه مکث ) گرچه دست و پاش زیاد باهم فرقی هم ندارن!(ینی کشته مرده ی بهداشت داداشمم !!)

انفجـــــــــــــــــــــــــار بنده از خنده !!!

بارانی از برنج !!!

قیافه ی برنجی بابا !!!O_0

فرار اینجانب !!!

و دیگر هیچ ....