دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  223543

بچه که بودم زنگ زدم ۱۱۸ فوت کردم بعد خانومه گفت تلفن شما کنترل میشه بیب بیب بیب …





جاتون خالی داشتم سکته میزدم ، سریع قطع کردم ، سیم تلفنم کشیدم ، رفتم بیرون در خونه رو هم قفل کردم!
فقط کم مونده بود از کشور خارج بشم!!

  223542

خالم داشت امروز روز دختره چون بهم عیدی میداد من تو تعارف موندم گفتم بابا نکنید از این کارا من دختر نیستم اصن
چشما اینطوری شد O_O
اومدم درستش کنم گفتم منظورم اینه :پسرم -__-


روز دختر مباک^_^

  223448

«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
چند وقت پیش بابام کشیک بوده بعد بزور فرستاده بودنش ویزیت در منزل اومده بود برامون تعریف میکرد:..هیچی دیگه پنجاه تومن داد منم برگشتم با مسئول بخش..
من با قیافه نگران و نالان و زاران:بابا واقعا ازش پول گرفتی؟دلت اومد از ی پیرزن تنها پول بگیری؟مگه شما انسان نیستی؟؟اهواهو..
قیافه کل خاندان←@_a(من کلا ب سنگدلی معروفم برای همین!!)
من با گریه:آخه چرا ازش لواشک نگرفتی؟؟یا آلوچه خشک..یا لواشک؟؟من دوج دالم.:(
قیافه کل خاندان←–_–
واقعا فکر کرده بودن سرم به جایی خورده

  223436

*عمه در خانه ی ما*(قسمت دوم)
عمه و عمو علی(شوهر عمه) پیش منشی رفتند.و منشی هم متاسفانه به بیماری خود شیفتگی و خود پنداری مبتلا بود طوری که اگه ممکن بود خودش بچه تون را درمان میکرد.بالاخره رفتیم دکتر و من و آن یکی دختر عمه ام منتظر ماندیم.من یک جایی نزدیک در اتاق معاینه نشستم.بعد از 40 ثانیه صدای گریه دختر عمه ام آمد و همان چیزی بود که انتظار داشتم.خلاصه بعد 10 دقیقه بیرون آمدند و گفتن که این مشکل خودش خوب میشه.به سمت خانه راهی شدیم.وای، بازم مترو پرس کوب شدن... به ایستگاه رسیدیم و تقریبا نصف ایستگاه پر بود بعد از کلی له شدن و رفتن دست و پا توی حلق بنده حقیر رسیدیم ایستگاه طرشت و به سمت خانه رهسپار شدیم.این نکته رو هم بگم که ناهار نخورده بودیم ولی بازم گشنه مون نبود.ساعت نزدیک هفت بود که مادرم از سرکار آمد و کلی با عمه مان حرف زد بعد من و عمو علی(شوهر عمه.آخه چند بار بگم) و عسل(آن یکی دختر عمه)رفتیم توت خوری.

  223409

جهت اطلاع من ریش زیاد میزارم یه روز رفتم حموم تو حموم شروع به خواندن کردم اومدم بیرون دیدم همه فامیل خونمونن و اینجوری O_o نگام میکردن منم فوری رفتم اتاق لباس که پوشیدم اومدم بیرون نشستم همه انگار جن دیدن فقط منو نگاه میکردن مامانم صدام کرد رفتم یکی از این آیینه کوچیکا داد بم کفت ریشتو ببین یا ابلفضل نصف ریشم همون ریشی کهتقریبا 2 سال ازش نگهداری میکنم رفته بود نگو وقتی داشتم زیر بغلو میزدم نگاش کردم ریشم چون بلند بوده رفته پیش موهای زیر بغلو زدمشون.
من:((((((((((((((((((((((((
فامیل :)
مامان بابا :)

  223408

ما یه معلم داشتیم اسمش شرافت بود .
تو کلاس مام معمولا برای قسم دادن از واژگان شرافتاً و ناموساً استفاده می شد
بعضی وقتا اشتباهی یهو سر کلاس این معلم مون می گفتیم شرافتاً اونم بدش میومد شوخی شوخی تذکر می داد و می گفت
(...)
مام از اونجایی که بچه های خوبی بودیم واین معلم مون رو خییییییییلی دوس می داشتیم
واژه ی شراموستاًرو اختراع کردیم (خواهش میکنم تشویق نکنید متعلق به خودتونیم )خخخ
و از اون به بعد حرف قسم تو کلاس ما شد شراموستاً
لطفا دانش آموزای باحال بلایکن
به سلامتی همه معلما خصوصاًبا حالاشون

  223403

یادش بخیر اول ابتدایی بودیم با همکلاسی ها قرار گذاشته بودیم
تو امتحان املا وقتی یه کلمه تشدید داره خر خون کلاس سرفه کنه
بعد خودتون اینو تو زمستون وقتی خر خون سرما خورده تصور کنید
واسه ازاده هم تشدید گذاشته بودیم
:-) :-) :-)

  223392

چن روز پیش وسط خیابون به اجیم اس دادم
سلام عشخم حمومو گرم کن الان میام
یهو دستم خورد به پسر خالم فرستادم
ینی در اون لحظه یه جیغ بنفشی کشیدم دیدم همه به من نگاه میکنن
لایک = خاک توسرت

  223370

اين خاطره مال مامانمه
ميگه سال ها قبل يكي از اشناهاشون رفته دكتر دكتر واسش شربت نوشته بعد اقاهه شربت اورده ريخته تو كاسه نون تيليت كرده توش و خورده دو روزم خوابيده عجب مغز متفكرايي پيدا ميشه

  223355

*عمه در خانه ی ما*
از آن روزی که عمه گرامی همراه با خانواده خویش از شهرستان به خانه ما آمدند چند روزی میگذرد. آنها همراه خودشان آذوقه دو ماه در جنگل ماندن با خود آوردند و حسابی یخچال بیچاره مان سنگین و پر کرده بودند. در صبح زیبای یک روز تابستانی بنده داشتم خواب هفت نره غول را میدیدم که زنگ خانه به صدا در آمد و بنده در میان خواب و بیداری به سمت آیفون رفتم.گوشی را برداشتم و با صدای خواب آلود گفتم:بله؟ که صدای شوهر عمه،من را به وجد آورد.
در را باز کردم و خودم را با شیرجه ای خفن به سمت دستشویی رساندم و چون فرصت مسواک زدن نداشتم صورت خود را آب زدم تا کمی خواب از سرم بپرد.اولین نفری که یورش کنان به سمت خانه مان حمله ور شد دختر عمه ام بود. بعد شوهر عمه و بعد خود عمه همراه با آن یکی دختر عمه من آمدن.بعد از لباس عوض کردن و حموم کردن خستگی راه را از خود دور کردند. بعد دیوانه وار مشغول بازی بودم تا حداقل از این شوک صبحگاهی در بیام.
چند دقیقه بعد از آمدن آنها پدر بنده آمد و با آنها سلام و علیک کرد.دختر عمه کوچولو که اسمش آنیسا هست یه یک مشکل داشت که موقع راه رفتن یک پایش را کج میزاشت و اصلا دلیل اصلی اومدن آنها این بود.بگذریم، ساعت 3:30 وقت دکتر داشتن.و البته با مترو به سمت مطب رفتیم.من نمیدانم چرا همه روز ها در مترو مگس نیست اما اون روز جا برای مگس هم نبود! القصه باید در ایستگاه میرزای شیرازی خط سه پیاده می شدیم.موقع رفتن واگن مردان نسبتا پر بود ولی زنانه جا نداشت و همین مرا خنداند اما چشمتان روز بد نبینه ایستگاه را عوض کردیم و به زور هل وارد شدیم طوری که در بسته نمی شد و آنجا کلا پرس کوب شدیم و مفهوم(خودم کردم که لعنت بر خودم باد) قشنگ فهمیدم.القصه با هزار مکافات خودمان را به مطب دکتر رساندیم. وقتی وارد شدیم خشکم زد.یک عالمه بچه و همراه با پدر مادرشون ریخته بودن تو مطب و یه جا نشستم.

  223347

داداشم کلاس پنجم ابتدایی بود برا امتحانات نوبت اول گرفته بود کلی تقلبی رو کاغذ A4 نوشته بود بعد سر جلسه امتحان معلمشون داره در حال رفتن بالا سرش بود که این داداشه میگیره از ترس برگه تقلبی هاشو میخوره :)))))

  223280

عاقا ما یه دفعه نرفتیم مدرسه ...
تو یه نسخه دکتر به جای اسم مامانم اسم خودمو نوشتم بردم که الکی دیروز مریض بودم....
ناظم تا دید انداختم بیرون...



اصلا دقت نکردم که متخصص زنان و زایمان مهرش زده :D

  223266

سلام...
از اونجایی که دیشب با خانواده ی گرامی زدیم تو سر و کله ی هم,صبح که بیدار شدم هنوز تو حال و هوای دعوا بودم و اخموووو و خیییلی ناراحت از خونه زدم بیرون بسمت پایگاه.(امدادگرم)
حالا تو راه دارم میرم یه اقایی بالای چارپایه داشت نمیدونم چیکار میکرد!!از کنارش رد شدم با یه لحن مسخره برگشته میگه:
بپا نیوفتم تو سرت
منم شیک و مجلسی سرمو گرفتم بسمت بالا(اون لحظه بالا سرم بود) و گفتم... بادمجون بم افت نداره!!و به راهم ادامه دادم!
یعنی هنگ کردنش دیدنی بووووود
ایا من باید مواظب میبودم که اون نیفته؟؟
ایا منظورم از بادمجون بم,خودمم بودم؟
نتیجه گیری:اگه تو همچین موقعیتی بودید یه وقت,با یه لگد خوشگل و محکم به پایه ی چارپایه از این نگرانیه افتادن نجاتش بدید!!

  223219

«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
یارو پست گذاشته بود عکس نوشته عکس ی قرص بود نوشته بود من با قرص خواب..تو..(بووووق)..زیرشم باکلی افتخار نوشته بود کار خودم!
کامنت گذاشتم داداچ اشتباه زدی!
کلی فوشم داد چیه یاد گرفتین خجالت نمیکشی فهمیدم باشگاه میری و..
گفتم این عکس که گذاشتی ژلوفنه..قرص خواب نیس اشتباه زدی..
و در افق محو شدندی...

  223210

با دوستم رفتیم استخر دوستم دفعه اولش بود و شنا بلد نبود یه تیوپ گذاشته بود تو قسمت عمیق که بپره توش این بیچاره پاهاش گیر کرده بودن توش و سرش رفته بود زیر آب الان دیگه حموم هم میره جلیقه میبره.