بچه که بودم زنگ زدم ۱۱۸ فوت کردم بعد خانومه گفت تلفن شما کنترل میشه بیب بیب بیب …
جاتون خالی داشتم سکته میزدم ، سریع قطع کردم ، سیم تلفنم کشیدم ، رفتم بیرون در خونه رو هم قفل کردم!
فقط کم مونده بود از کشور خارج بشم!!
خاطرات خنده دار
خالم داشت امروز روز دختره چون بهم عیدی میداد من تو تعارف موندم گفتم بابا نکنید از این کارا من دختر نیستم اصن
چشما اینطوری شد O_O
اومدم درستش کنم گفتم منظورم اینه :پسرم -__-
روز دختر مباک^_^
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
چند وقت پیش بابام کشیک بوده بعد بزور فرستاده بودنش ویزیت در منزل اومده بود برامون تعریف میکرد:..هیچی دیگه پنجاه تومن داد منم برگشتم با مسئول بخش..
من با قیافه نگران و نالان و زاران:بابا واقعا ازش پول گرفتی؟دلت اومد از ی پیرزن تنها پول بگیری؟مگه شما انسان نیستی؟؟اهواهو..
قیافه کل خاندان←@_a(من کلا ب سنگدلی معروفم برای همین!!)
من با گریه:آخه چرا ازش لواشک نگرفتی؟؟یا آلوچه خشک..یا لواشک؟؟من دوج دالم.:(
قیافه کل خاندان←–_–
واقعا فکر کرده بودن سرم به جایی خورده
*عمه در خانه ی ما*(قسمت دوم)
عمه و عمو علی(شوهر عمه) پیش منشی رفتند.و منشی هم متاسفانه به بیماری خود شیفتگی و خود پنداری مبتلا بود طوری که اگه ممکن بود خودش بچه تون را درمان میکرد.بالاخره رفتیم دکتر و من و آن یکی دختر عمه ام منتظر ماندیم.من یک جایی نزدیک در اتاق معاینه نشستم.بعد از 40 ثانیه صدای گریه دختر عمه ام آمد و همان چیزی بود که انتظار داشتم.خلاصه بعد 10 دقیقه بیرون آمدند و گفتن که این مشکل خودش خوب میشه.به سمت خانه راهی شدیم.وای، بازم مترو پرس کوب شدن... به ایستگاه رسیدیم و تقریبا نصف ایستگاه پر بود بعد از کلی له شدن و رفتن دست و پا توی حلق بنده حقیر رسیدیم ایستگاه طرشت و به سمت خانه رهسپار شدیم.این نکته رو هم بگم که ناهار نخورده بودیم ولی بازم گشنه مون نبود.ساعت نزدیک هفت بود که مادرم از سرکار آمد و کلی با عمه مان حرف زد بعد من و عمو علی(شوهر عمه.آخه چند بار بگم) و عسل(آن یکی دختر عمه)رفتیم توت خوری.
جهت اطلاع من ریش زیاد میزارم یه روز رفتم حموم تو حموم شروع به خواندن کردم اومدم بیرون دیدم همه فامیل خونمونن و اینجوری O_o نگام میکردن منم فوری رفتم اتاق لباس که پوشیدم اومدم بیرون نشستم همه انگار جن دیدن فقط منو نگاه میکردن مامانم صدام کرد رفتم یکی از این آیینه کوچیکا داد بم کفت ریشتو ببین یا ابلفضل نصف ریشم همون ریشی کهتقریبا 2 سال ازش نگهداری میکنم رفته بود نگو وقتی داشتم زیر بغلو میزدم نگاش کردم ریشم چون بلند بوده رفته پیش موهای زیر بغلو زدمشون.
من:((((((((((((((((((((((((
فامیل :)
مامان بابا :)
ما یه معلم داشتیم اسمش شرافت بود .
تو کلاس مام معمولا برای قسم دادن از واژگان شرافتاً و ناموساً استفاده می شد
بعضی وقتا اشتباهی یهو سر کلاس این معلم مون می گفتیم شرافتاً اونم بدش میومد شوخی شوخی تذکر می داد و می گفت
(...)
مام از اونجایی که بچه های خوبی بودیم واین معلم مون رو خییییییییلی دوس می داشتیم
واژه ی شراموستاًرو اختراع کردیم (خواهش میکنم تشویق نکنید متعلق به خودتونیم )خخخ
و از اون به بعد حرف قسم تو کلاس ما شد شراموستاً
لطفا دانش آموزای باحال بلایکن
به سلامتی همه معلما خصوصاًبا حالاشون
یادش بخیر اول ابتدایی بودیم با همکلاسی ها قرار گذاشته بودیم
تو امتحان املا وقتی یه کلمه تشدید داره خر خون کلاس سرفه کنه
بعد خودتون اینو تو زمستون وقتی خر خون سرما خورده تصور کنید
واسه ازاده هم تشدید گذاشته بودیم
:-) :-) :-)
چن روز پیش وسط خیابون به اجیم اس دادم
سلام عشخم حمومو گرم کن الان میام
یهو دستم خورد به پسر خالم فرستادم
ینی در اون لحظه یه جیغ بنفشی کشیدم دیدم همه به من نگاه میکنن
لایک = خاک توسرت
اين خاطره مال مامانمه
ميگه سال ها قبل يكي از اشناهاشون رفته دكتر دكتر واسش شربت نوشته بعد اقاهه شربت اورده ريخته تو كاسه نون تيليت كرده توش و خورده دو روزم خوابيده عجب مغز متفكرايي پيدا ميشه
*عمه در خانه ی ما*
از آن روزی که عمه گرامی همراه با خانواده خویش از شهرستان به خانه ما آمدند چند روزی میگذرد. آنها همراه خودشان آذوقه دو ماه در جنگل ماندن با خود آوردند و حسابی یخچال بیچاره مان سنگین و پر کرده بودند. در صبح زیبای یک روز تابستانی بنده داشتم خواب هفت نره غول را میدیدم که زنگ خانه به صدا در آمد و بنده در میان خواب و بیداری به سمت آیفون رفتم.گوشی را برداشتم و با صدای خواب آلود گفتم:بله؟ که صدای شوهر عمه،من را به وجد آورد.
در را باز کردم و خودم را با شیرجه ای خفن به سمت دستشویی رساندم و چون فرصت مسواک زدن نداشتم صورت خود را آب زدم تا کمی خواب از سرم بپرد.اولین نفری که یورش کنان به سمت خانه مان حمله ور شد دختر عمه ام بود. بعد شوهر عمه و بعد خود عمه همراه با آن یکی دختر عمه من آمدن.بعد از لباس عوض کردن و حموم کردن خستگی راه را از خود دور کردند. بعد دیوانه وار مشغول بازی بودم تا حداقل از این شوک صبحگاهی در بیام.
چند دقیقه بعد از آمدن آنها پدر بنده آمد و با آنها سلام و علیک کرد.دختر عمه کوچولو که اسمش آنیسا هست یه یک مشکل داشت که موقع راه رفتن یک پایش را کج میزاشت و اصلا دلیل اصلی اومدن آنها این بود.بگذریم، ساعت 3:30 وقت دکتر داشتن.و البته با مترو به سمت مطب رفتیم.من نمیدانم چرا همه روز ها در مترو مگس نیست اما اون روز جا برای مگس هم نبود! القصه باید در ایستگاه میرزای شیرازی خط سه پیاده می شدیم.موقع رفتن واگن مردان نسبتا پر بود ولی زنانه جا نداشت و همین مرا خنداند اما چشمتان روز بد نبینه ایستگاه را عوض کردیم و به زور هل وارد شدیم طوری که در بسته نمی شد و آنجا کلا پرس کوب شدیم و مفهوم(خودم کردم که لعنت بر خودم باد) قشنگ فهمیدم.القصه با هزار مکافات خودمان را به مطب دکتر رساندیم. وقتی وارد شدیم خشکم زد.یک عالمه بچه و همراه با پدر مادرشون ریخته بودن تو مطب و یه جا نشستم.
داداشم کلاس پنجم ابتدایی بود برا امتحانات نوبت اول گرفته بود کلی تقلبی رو کاغذ A4 نوشته بود بعد سر جلسه امتحان معلمشون داره در حال رفتن بالا سرش بود که این داداشه میگیره از ترس برگه تقلبی هاشو میخوره :)))))
عاقا ما یه دفعه نرفتیم مدرسه ...
تو یه نسخه دکتر به جای اسم مامانم اسم خودمو نوشتم بردم که الکی دیروز مریض بودم....
ناظم تا دید انداختم بیرون...
اصلا دقت نکردم که متخصص زنان و زایمان مهرش زده :D
سلام...
از اونجایی که دیشب با خانواده ی گرامی زدیم تو سر و کله ی هم,صبح که بیدار شدم هنوز تو حال و هوای دعوا بودم و اخموووو و خیییلی ناراحت از خونه زدم بیرون بسمت پایگاه.(امدادگرم)
حالا تو راه دارم میرم یه اقایی بالای چارپایه داشت نمیدونم چیکار میکرد!!از کنارش رد شدم با یه لحن مسخره برگشته میگه:
بپا نیوفتم تو سرت
منم شیک و مجلسی سرمو گرفتم بسمت بالا(اون لحظه بالا سرم بود) و گفتم... بادمجون بم افت نداره!!و به راهم ادامه دادم!
یعنی هنگ کردنش دیدنی بووووود
ایا من باید مواظب میبودم که اون نیفته؟؟
ایا منظورم از بادمجون بم,خودمم بودم؟
نتیجه گیری:اگه تو همچین موقعیتی بودید یه وقت,با یه لگد خوشگل و محکم به پایه ی چارپایه از این نگرانیه افتادن نجاتش بدید!!
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
یارو پست گذاشته بود عکس نوشته عکس ی قرص بود نوشته بود من با قرص خواب..تو..(بووووق)..زیرشم باکلی افتخار نوشته بود کار خودم!
کامنت گذاشتم داداچ اشتباه زدی!
کلی فوشم داد چیه یاد گرفتین خجالت نمیکشی فهمیدم باشگاه میری و..
گفتم این عکس که گذاشتی ژلوفنه..قرص خواب نیس اشتباه زدی..
و در افق محو شدندی...
با دوستم رفتیم استخر دوستم دفعه اولش بود و شنا بلد نبود یه تیوپ گذاشته بود تو قسمت عمیق که بپره توش این بیچاره پاهاش گیر کرده بودن توش و سرش رفته بود زیر آب الان دیگه حموم هم میره جلیقه میبره.
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531590798










