تاریخ انتشار : مرداد 1395
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
چند وقت پیش بابام کشیک بوده بعد بزور فرستاده بودنش ویزیت در منزل اومده بود برامون تعریف میکرد:..هیچی دیگه پنجاه تومن داد منم برگشتم با مسئول بخش..
من با قیافه نگران و نالان و زاران:بابا واقعا ازش پول گرفتی؟دلت اومد از ی پیرزن تنها پول بگیری؟مگه شما انسان نیستی؟؟اهواهو..
قیافه کل خاندان←@_a(من کلا ب سنگدلی معروفم برای همین!!)
من با گریه:آخه چرا ازش لواشک نگرفتی؟؟یا آلوچه خشک..یا لواشک؟؟من دوج دالم.:(
قیافه کل خاندان←–_–
واقعا فکر کرده بودن سرم به جایی خورده











.gif)
.gif)