دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 223355

تاریخ انتشار : مرداد 1395

*عمه در خانه ی ما*
از آن روزی که عمه گرامی همراه با خانواده خویش از شهرستان به خانه ما آمدند چند روزی میگذرد. آنها همراه خودشان آذوقه دو ماه در جنگل ماندن با خود آوردند و حسابی یخچال بیچاره مان سنگین و پر کرده بودند. در صبح زیبای یک روز تابستانی بنده داشتم خواب هفت نره غول را میدیدم که زنگ خانه به صدا در آمد و بنده در میان خواب و بیداری به سمت آیفون رفتم.گوشی را برداشتم و با صدای خواب آلود گفتم:بله؟ که صدای شوهر عمه،من را به وجد آورد.
در را باز کردم و خودم را با شیرجه ای خفن به سمت دستشویی رساندم و چون فرصت مسواک زدن نداشتم صورت خود را آب زدم تا کمی خواب از سرم بپرد.اولین نفری که یورش کنان به سمت خانه مان حمله ور شد دختر عمه ام بود. بعد شوهر عمه و بعد خود عمه همراه با آن یکی دختر عمه من آمدن.بعد از لباس عوض کردن و حموم کردن خستگی راه را از خود دور کردند. بعد دیوانه وار مشغول بازی بودم تا حداقل از این شوک صبحگاهی در بیام.
چند دقیقه بعد از آمدن آنها پدر بنده آمد و با آنها سلام و علیک کرد.دختر عمه کوچولو که اسمش آنیسا هست یه یک مشکل داشت که موقع راه رفتن یک پایش را کج میزاشت و اصلا دلیل اصلی اومدن آنها این بود.بگذریم، ساعت 3:30 وقت دکتر داشتن.و البته با مترو به سمت مطب رفتیم.من نمیدانم چرا همه روز ها در مترو مگس نیست اما اون روز جا برای مگس هم نبود! القصه باید در ایستگاه میرزای شیرازی خط سه پیاده می شدیم.موقع رفتن واگن مردان نسبتا پر بود ولی زنانه جا نداشت و همین مرا خنداند اما چشمتان روز بد نبینه ایستگاه را عوض کردیم و به زور هل وارد شدیم طوری که در بسته نمی شد و آنجا کلا پرس کوب شدیم و مفهوم(خودم کردم که لعنت بر خودم باد) قشنگ فهمیدم.القصه با هزار مکافات خودمان را به مطب دکتر رساندیم. وقتی وارد شدیم خشکم زد.یک عالمه بچه و همراه با پدر مادرشون ریخته بودن تو مطب و یه جا نشستم.