چ

چکاوک

@باقلوا · ۸۱ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲ رأی)

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
ويژه ی T.N.S
سلام نگين جون ب پاتوق خوش اومدی :-*
وای انقد واسه اون پستت ک گفتی آقا طاها ميخاد بچتون دختر باشه خنديدم :)
خب آقا طاها راس ميگه نگين جون مگه دست اونه ک بچه دختر باشه؟؟ :)
ولی ايشالا ک دختر ميشه بچتون اسمشم ميذاريد "سها" :)
فک کنم اسم کاربری نگين جونم اوله اسماتونه؟ درسته؟؟ "طاها.نگين.سها" :)
ايشالا خوشبخت بشيد ب پای هم پير بشيد ايشالا خدا بتون 4 دختر با 1 دونه پسر بده :))
بهرحال پسرم واسه زندگی لازمه :))))
خوش باشيد.

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
سلام دوستان من عضو تقريبا قديم چارجوکم ولی پست نذاشته بودم با اين اسم...
سايلار*امير21*عباس مستقيم*هرروزظهرکته*محمدرسول*سينا مشهد*مانی*کيان*آرمين*دماغ عملی*آلوچه*رفت...*دخترشمالی*وهمه!
خيلی پستاتونو دوس دارم...
بچه ها ی سوال پرسيدم ازتون ديروز تو پاتوق ممنون ميشم اگه جواب بدين منتظرم...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
سلام بچه های تنهايی اميدوارم خوب باشين
شايد ديدين اينجا چن تا پست گذاشتم درمورد تنهايی دل تنگی ولی ديگه تصميم گرفتم نذارم چون موقع نوشتن بدتر ياده آدم می افته آدمو داغون ميکنه! ب قول خانوم صادقی آدم افسردگی ميگيره... بسه ديگه... من احساس ميکنم اينجا منظورم تو فضای چارجوکه ب يکی حسه خاصی دارم هيچوخ نميگم کيه ولی اون ی نفر کم کم داره ب زندگيم هيجان ميده از کسل بودن دارم دور ميشم...
از اين ب بعد اگه شد فقط مطالب طنز يا عاشقانه ميزارم...
بيخيال غم ها مگه ن بچه ها؟؟ :)
خب من برم ديگه ايشالا همه غصه هاتون آب بشه :)
دوستون دارم
من رفتم(البته از قسمت تنهايی!)
شاد باشيد خدانگهدار :-*

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
چه روزهای زيبايی...
صدای آواز پرندگان هنگام طواف خانه مان سحر انگيزترين صدايی ست که روحم را جلا ميدهد...
چشمانم که به خرگوشکه سفيد در لابه لای چمن ها می افتد تمام خستگيم در می رود...
گل رز هفت رنگه حياطمان برايم سری تکان می دهد و سلامی ميکند...
درخت انگورمان منتظر است برايش آبی بدهم تا ترشی جانش به شيرينى تبديل شود...
درخت گردويمان با سخاوت سايه اش را بر سرم انداخته...
چه ماه ها و روزهای زيبايی دارد بهار...
ارديبهشت... نو شدنت مبارک...
"دل نوشته هام"

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
وااای چ باحال :) خيلی وقت بود اينطوری نخنديده بودم :) سيدمصطفی خيلی باحالی دمت گرم اصن اسم تورو ک ميبينم ياد دو نفر می افتم "پسرخاله (کلاه قرمزی) و ارسطو (پايتخت) :))
خندم ميگيره :)
بهرحال اتفاقه ديگه پيش مياد ی عبرتيم شد واسه اون افرادی ک بدون شناخت پاچه خواری ميکنن :))
ولی سوتيه توپی بود مرسی :))

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
کاش شخصيت های کارتونی بوديم... هر نقشی ک واسمون در نظر ميگرفتن و ما اجراش ميکرديم مهم نبود... چون چيزی نميفهميديم بدونه هيچی احساسی پوچ و توخالی...!!!
ولی...
ما انسانيم! سرشار از احساس ها!
چطور ميشه نقشی بهمون ميدن(وقتی يکی تورو عاشق خودش ميکنه يعنی نقشه عاشقی رو برات درنظر گرفته! نقشی ک روح و باطنت اجراش ميکنه نه ظاهر و جسمت!) و ما به نحو احسن اجراش ميکنيم در آخر ميگن... مهم نيست چه حسی داری! برو! نقشت رو خوب اجرا کردی!
"دل نوشته هام"

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
دلم تنگه واسه اون روزايی ک اگه ی ذره حالم بد ميشد نگران و ناراحت ميشدی...
(مکالمه ی منو خودش پشت تلفن)
من: (سرفه) سلام عزيزم خوبی؟
خودش: (باصدای ناراحت) سلام شما بهتری!!!! چی شده؟ چرا سرفه ميکنی؟ بازم سرما خوردی؟ آخه من از دست تو چيکار کنم؟ نميتونی وقتی داری ميری بيرون خودتو بيشتر بپوشونی؟؟؟ زود باش زودباش پاشو برو دکتر!
من: آخه چيزی...
(مياد وسط حرفم)
خودش: (ی خورده عصبی) چکاوک!!!!
من: چشم ميرم! چرا ميزنی عشقم...
الان کجاس؟ بهش بگين چکاوک مريضه تب داره سرشم درد ميکنه...
تا خودش نگه دکتر نميرم...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
دلم تنگه برای خاطره هايی ک باهم داشتيم...
آخ ياد اون شب ها بخير...
من با خودش نصفه شب تلفنی داريم حرف ميزنيم مثه هرشب!
از بس خنديديم صدامون خش دار شده!
من: بسه ديگه عزيزم بخابيم صبح نميتونيم بيدار شيما! کار داريما!
باشه اينم بگم بعد بخابيم...
و دوباره حرفامون شروع شد! ی ساعت دو ساعت...
ديگه بزور صدام درمياد از بی خابی...
من: منو ميخابونی...؟؟
خودش: (صدای آرومه خندش مياد) آره عشقم... چشماتو ببند...
من: شب بخير ماهم...
خودش: شب بخير نفسم...
چشمامو روهم ميزارم... با صدای قشنگش با لحن فوق العاده مهربونو آرومش قصه ی عشقمون رو واسم تعريف ميکنه از اول تا... نميدونم تا کجا... چون همينطور گوشی رو گوشم خابم برده...
"دل نوشته هام"

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
کافی شاپ ی ميزه دونفره منو خودش دست تو دست هم...
من: ميترسم... از تنهايی از نبودنت ميترسم...؟؟
چشمام پر اشک چشمای خودشم... ی فشار خفيف ب دستام ک تو دستاشه ميده...
خودش: تو از طرف من هيچ ترسی نداشته باش عزيزم! تا وقتی تو هستی منم هستم خيالت راحت! آروم پلک ميزنه...
من: هيچوقت!
و حالا ی لبخند پر از آرامش ميزنم ک نشون از آرامش قلبمه...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
سلام گلای چارجوک...
ی مطلبی رو از "گابريل گارسيا مارکز" خوندم که خيلی تاثير گذاره به نظره من گفتم اينجا بزارم تا شمام بهرمند شيد...
...
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...
اميدوارم واستون مفيد بوده باشه...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
ديشب فيلم "بال های خيس"
مکالمه ی سارا و محسن در پارک(باکمی تحريف)
سارا خطاب ب محسن: دهه 60ی هستی ديگه
محسن: مگه دهه 60يا چجورين؟
سارا: زلال مثه اشک چشم...
خيلی جمله قشنگی بود! الحق ک اينطورين...
دهه 60يا خوش بحالتون...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
روی صندلی نشسته ام و از پنجره کلبه ی چوبی به فضای سرسبز بيرون خيره شدم... هوا گرفته شايد ميخواهد باران ببارد؟ اگر ببارد چه بگويم برايش؟؟ گفته بودم باران وقتی دوباره می آيی منو خودش کنار همديگر می ايستيم تا قهقهه زنان شاهد نوازش مهربانانه ات باشيم... اما حالا من تنهايم... صدای رعدوبرق آمد باران باريد شيشه ی پنجره خيس شد... يا شايد...
به تنهاييم باران گريست... مانند خودم...
"دل نوشته هام"

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
خسته و در به در شهر غم�
شبم از هر چی شبه سياهتره
زندگی زندون سرد کينه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
چی ميشد اون دستای کوچيک و گر�
رو سرم دست نوازش ميکشيد
بستر تنهاييو سرد منو
بوسه ی گرمی به آتيش ميکشيد
چی ميشد تو خونه ی کوچيک من غنچه های گل غم وا نميشد
چی ميشد هيچ کسی تنهام نميذاشت جز خدا هيچ کسی تنها نميشد
من هنوز در به در شهر غم�
شبم از هرچی شبه سياهتره
زندگی زندون سرد کينه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره...