چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
روی صندلی نشسته ام و از پنجره کلبه ی چوبی به فضای سرسبز بيرون خيره شدم... هوا گرفته شايد ميخواهد باران ببارد؟ اگر ببارد چه بگويم برايش؟؟ گفته بودم باران وقتی دوباره می آيی منو خودش کنار همديگر می ايستيم تا قهقهه زنان شاهد نوازش مهربانانه ات باشيم... اما حالا من تنهايم... صدای رعدوبرق آمد باران باريد شيشه ی پنجره خيس شد... يا شايد...
به تنهاييم باران گريست... مانند خودم...
"دل نوشته هام"

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.