*چکاوک پرنده ی احساس*
دلم تنگه برای خاطره هايی ک باهم داشتيم...
آخ ياد اون شب ها بخير...
من با خودش نصفه شب تلفنی داريم حرف ميزنيم مثه هرشب!
از بس خنديديم صدامون خش دار شده!
من: بسه ديگه عزيزم بخابيم صبح نميتونيم بيدار شيما! کار داريما!
باشه اينم بگم بعد بخابيم...
و دوباره حرفامون شروع شد! ی ساعت دو ساعت...
ديگه بزور صدام درمياد از بی خابی...
من: منو ميخابونی...؟؟
خودش: (صدای آرومه خندش مياد) آره عشقم... چشماتو ببند...
من: شب بخير ماهم...
خودش: شب بخير نفسم...
چشمامو روهم ميزارم... با صدای قشنگش با لحن فوق العاده مهربونو آرومش قصه ی عشقمون رو واسم تعريف ميکنه از اول تا... نميدونم تا کجا... چون همينطور گوشی رو گوشم خابم برده...
"دل نوشته هام"