*چکاوک پرنده ی احساس*
دلم تنگه واسه اون روزايی ک اگه ی ذره حالم بد ميشد نگران و ناراحت ميشدی...
(مکالمه ی منو خودش پشت تلفن)
من: (سرفه) سلام عزيزم خوبی؟
خودش: (باصدای ناراحت) سلام شما بهتری!!!! چی شده؟ چرا سرفه ميکنی؟ بازم سرما خوردی؟ آخه من از دست تو چيکار کنم؟ نميتونی وقتی داری ميری بيرون خودتو بيشتر بپوشونی؟؟؟ زود باش زودباش پاشو برو دکتر!
من: آخه چيزی...
(مياد وسط حرفم)
خودش: (ی خورده عصبی) چکاوک!!!!
من: چشم ميرم! چرا ميزنی عشقم...
الان کجاس؟ بهش بگين چکاوک مريضه تب داره سرشم درد ميکنه...
تا خودش نگه دکتر نميرم...