چ

چکاوک

@باقلوا · ۸۱ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲ رأی)

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

آی مـــــــــــــــــادرای مـهـــــــربـــــون بــچــه هـاتـون بـچـــه هــاتـون...
دســتــه گُــــــــــــــلـایـــی کــه دادیـــن...
بـه جِــــــــبـــــــهــــــــه هـا فــرســـتــادیـــــن...
حــالـــا بـا تـــــــابــــــــــــــوت اومــــدن...
بـا بـــــــوى بـــــــــــــاروت اومـــدن...

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

دروغ
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺧﺮﺑﺰﻩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻃﺮﻑ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩ: ﺑﺪﻭﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺧﺮﺑﺰﻩ ﻋﺴﻞ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺍﺻﻼ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺭﻃﺐ ﺍﺳﺖ! ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻫﻮﺱ ﺧﺮﺑﺰﻩ ﺗﺮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ ، ﻃﺮﻑ ﮔﻔﺖ: ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ
ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﺮﮐﻪ ﺍﻋﻼ هستند!!!

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
جوک

یـه بـارم خونـه يـکـی از فـامـيـلـامـون دزد اومـده بــود هـمـــه طـلــاهـاشـونـو بــرده بــود! دزدشــم نـتـونــسـتـن پــیـــدا کـنـــن! چـــن شــب بــعــد اون مـاجــرا تـقــريــبــا کــل فــامـیــلــا جــمــع بــوديـم خـونـشـون ، حــرف از ايــن کــه آخــه دزد از کــجـا اومـده تـو خـونــه! هــمــه جـا حــفـاظ داره و ایـنــا شــد ، مــن گـفــتـــم: خـیـلــی راحــت! ایــن کـه کـاری نـداره! و کــامـل تـوضـیــح دادم کـه چــجـوری خـیـلــی آســـون و بــی ســـروصــدا مــیـــشــه وارد خـونـه شــد! بــعـــد کــه حـــرفــای پُـرمـغـزم تـمـوم شـد ، یــه دفـه ســـکـوت سـنـگيــنـی بــه فـضــا حـــاکــم شـد و هــمـه نـگـاه مــعـنـی داری بـه هـمــدیـگــه انــداخــتـن! مـامـانـمـم بـا چــشــم و اَبــروی کـه واسـم اومــد فـهـمــيـــدم فــاتـحــم خــونــدس!یــعــنــی واقـــعـا فــک کـردن کـه مــن...؟!
هــیــچــی دیـگـه مـن از اون شـــب بــه بـعـــد بـه خـــودم و خــونـوادم قـول دادم تـو هــیـــچ جــمـعــی اظــهــار ِ نـظـر نـــکــنــم! ^_^

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

ﺍﻣــﺮﻭﺯ ﮐــﻪ ﺍﯾــﻦ ﺷــﻌــﺮ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﻧــﻮﯾــﺴـﻢ........
ﺑــﻪ ﺗـﻘـﻮﯾــﻢ ِ ﺭﻭﯼ ﺩﯾــﻮﺍﺭ ﺩﻗـﯿــﻘـﺎ .....
ﺳــﺎﻝ ِ ﯾــﮑــﻬــــــــﺰﺍﺭ ﻭ ﺳــﯿــﺼــﺪ ﻭ ﻧــﺒــﻮﺩﻥ ِ ﺗــﻮﺳــﺖ !
ﺁﺭﯼ ﮔﻠــﻢ...
ﺗــﺎﺭﯾـﺦ ﺑــﯽ ﺣــﻀــﻮﺭ ﺗــﻮ......
اﯾــﻨــﮕـﻮﻧــﻪ ﻣــﯽ ﮔــﺬﺭﺩ...........
"پیرستانی"

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

ﺟــــﺎﺩﻩ ﻫـﺎ ﻫــﻢ ﺧــﺴـــﺘـــﻪ ﻣــﯿــﺸـــﻦ......
ﺍﺯ ﺑــس کـــﻪ ﻣـــﺎ ﺩﻭﺭﯾــــﻢ.......
ﺑـــﻪ ﻣــــﻦ ﺷــــﮏ ﻣـــﯿـــﮑــﻨـــﯽ ﻋــﺸــــــــﻘــﻢ.... !!!؟؟؟
ﺑـــﻪ ﺍﯾــــﻦ ﺩﻟــﺘــﻨــﮕــﯽ ﻣـــﺪﯾـــﻮﻧـــﯽ........!!!
"پیرستانی"

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﭘﯿﺮﯼ ﺿﻌﯿﻒ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﻮﺍﺭﻩ ﺍﯼ ﺧﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ، ﺑﺮ ﺍﻭ ﺭﺣﻤﺶ ﺁﻣﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﭘﯿﺮ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﺭ ﻣﯽ
ﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎ ﺩﺭﺍﺯ ﮔﻮﺵ ﯾﺎ ﺩﻭ ﺳﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﺎﻏﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﺣﻤﺖ ﺧﻼﺻﯽ ﯾﺎﺑﯽ؟ ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﺯﺭ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺩﺭ
ﻣﯿﺎﻥ ﺑﻨﺪﻡ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭﺍﺯ ﮔﻮﺵ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﮔﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﻗﯽ ﻋﻤﺮ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﯿﺎﺳﺎﯾﻢ
ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

درک نـــکـــردن مـوقـعــیـت
ﻣﺮﺩﯼ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ . ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﺳﻂ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﻧﺸﯿﻤﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ!
ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﻫﯽ، ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ!
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ
ﻣﺴﺎﻓﺮ ﮔﻔﺖ :ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﯽ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ . ﻣﺎﺩﺭﻡ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺍﮔﺮ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺮﻭﯼ ، ﺳﯿﻨﻪ
ﭘﻬﻠﻮ ﻣﯿﮑﻨﯽ...

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

عــــمــــل جــســــورانــــه
ﺭﺍﻡ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺳﻴﺮﻙ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻄﻴﻊ ﻛﺮﺩﻥ ﻓﻴﻠﻬﺎ ﺍﺯ ﺗﺮﻓﻨﺪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ .ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﭽﻪ ﺍﺳﺖ، ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﭘﺎﻫﺎﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺘﻲ
ﻣﻲ ﺑﻨﺪﻧﺪ. ﺣﻴﻮﺍﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻧﻤيتوﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﻨﺪ ﺧﻼﺹ ﻛﻨﺪ ﺍﻧﺪﻙ ﺍﻧﺪﻙ ﺍین ﻋﻘﻴﺪﻩ
ﻛﻪ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﻮﻱ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﺳﺖ ﺩﺭ ﻓﻜﺮﺵ ﺷﻜﻞ
ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻟﻎ ﻭ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪ ﺷﺪ ، ﻛﺎﻓﻲ ﺍﺳﺖ ﺷﺨﺼﻲ ﻧﺨﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﭘﺎﻱ ﻓﻴﻞ ﺑﺒﻨﺪﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺩﻳﮕﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﻱ ﮔﺮﻩ ﺑﺰﻧﺪ. ﻓﻴﻞ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺗﻼﺷﻲ
ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ!
ﭘﺎﻱ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ، ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻓﻴﻠﻬﺎ، ﺍﻏﻠﺐ ﺑﺎ ﺭﺷﺘﻪ
ﻫﺎﻱ ﺿﻌﻴﻒ ﻭ ﺷﻜﻨﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﻲ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﺮﺍﺕ ﺗﻼﺵ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﻴﻢ، ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ...
"ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺁﺯﺍﺩﻱ ، ﻳﻚ ﻋﻤﻞ ﺟﺴﻮﺭﺍﻧﻪ
ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ!"

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

ايــــمــیـــــل تـــرســـنـــــاک
رﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﻫﺘﻞ ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺘﻞ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻣﺠﻬﺰﺍﺳﺖ ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﯾﻤﯿﻞ ﺑﺰﻧﺪ ، ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺗﺎﯾﭗ آﺩﺭﺱ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻮﺩ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﺪ ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺿﻤﻦ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺮﻩ ﺧﺎﮐﯽ ، ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺎﮎ ﺳﭙﺎﺭﯼ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﯾﺎ آﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﺗﺎ
ﺍﯾﻤﯿﻞ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭼﮏ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﻏﺶ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ، ﭘﺴﺮ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻮﻝ ﻭ ﻫﺮﺍﺱ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﻘﺶ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﺎﻧﯿﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ:
ﮔﯿﺮﻧﺪﻩ: ﻫﻤﺴﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﻣﻮﺿﻮﻉ: ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪﻡ
"ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﺪﯼ ، ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﻧﻬﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ که ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ آید ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﺶ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﻪ ، ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺭﻭﺩ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻤﺖ ، ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺳﻔﺮ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺳﻔﺮ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺧﻄﺮ ﺑﺎﺷﻪ ، ﻭﺍﯼ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﺮﻣﻪ!!!" ^_^

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

شـــــراب
مردی نزد ایاس بن معاویه آمد و گفت: اگر خرما خورم زیانیم باشد؟ گفت: نه گفت: اگر سیاه دانه با نان خورم گناهی کرده ام؟ گفت: نه گفت: اگر اندکی آب بر سر آن نوشم؟ گفت: منعی ندارد گفت: شراب خرما نیز ترکیب همین چیزها باشد پس از چه رو حرام است؟ ایاس گفت: اگر بر تو اندکی خاک افشانند دردت آید؟ گفت: نه گفت: اگر بر پیکرت آب پاشند، اندامیت بشکند؟ گفت: نه گفت: اگر از آب و خاک خمیری کنند و در آفتاب نهند که خشک شود و بر سرت بکوبند چون باشد؟ گفت: آنم میکشد! ایاس گفت: آن نیز چون این باشد.

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

دزدی از خــــــــود
ابوبكر ربانی اكثر شبها به دزدی رفتی و چندانكه سعی كرد چيزی نيافت. دستار خود بدزديد و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورده ای؟ گفت: اين دستار آورده ام گفت: اين كه از آن خود توست گفت: خاموش
تو ندانی! از بهر آن دزديده ام تا آرمان دزديم باطل نشود! ^_^

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

مــــــــــــــادر
وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد...
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره....تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن نوشتن يک نامه ساده !!!وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود، تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کرديوقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد..تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد، تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد..
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر، لطفا تو کارام دخالت نکن !وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد. تو هم، با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي! وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت. تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردی!!!
و سپس يک روز اون به آرامی از دنيا ميره و تمام کارهايی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد...
اگه مادرت هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی، با كوچكی يك بوسه تا بزرگی گفتن
"مـــــادر دوســـتــت دارم"

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

گــردنــبــنــد پــر برکــت
روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم «ولی راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه راهنمایی کرد.
پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن بند را گرفت و به مسجد آمد.
پیامبر هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد: ای پیامبر خدا، فاطمه این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر گریست. عمار یاسر با اجازه پیامبر گردن بند را از پیرمرد خرید.
عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید.
حضرت فاطمه راز این خنده را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده ای را سوار نمود، بنده ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.