دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم

  134571

اعتراف میکنم زمانی که بچه بودیم من و خواهرم(اون 6 ساله بود و من 4 ساله)همسایمون که از خواهرم 4 سال بزرگتر بود اینقد سرکارمون میذاشت.خو ماهم ساده بودیم.یه بار گفت تو باغچه محوطه ای که داخلش زندگی میکردیم کتاب ابوعلی سینا چاله.تازه کتابشم طلاست.اما باید خیلی بکنی تا بهش برسی.بعدش رفت.من و خواهرمم شروع کردیم به باغچه کندن.کل گلای باغچه رو نابود کردیم.دیگه داشتیم خودمو میکشتیم.یکدفعه دیدیم باغبونه از دور داره میاد.اومد جلو گفت دنباله چی میگردین.گفتیم دنباله کتاب ابوعلی سینا.بیچاره فک کرد مسخرش میکنیم.با بیل کل حیاطو دنبالمون کرد.
ملت اعصاب ندارن بوخودا:)))))))))))))))

  134570

اعتراف میکنم زمانی که بچه بودم و جاهل(خوب مثل الان گودزیلا نبودیم) هر وقت تلویزیون نگاه میکردم فک میکردم اون کلمه زنده بالای تلویزیون یعنی اون شخصی که داخل تی وی هست زندست.اما اگه نمی نوشت یعنی مرده.من شب و روز کارم شده بود گریه واسه کارکنان صداوسیما. تو ذهن من همه مرده بودن.

  134569

شب بود و هوا عجیب سرد ! طبیعتاً تو اون تاریکی چیزی جز بخارهای هوایی که از دهن بیرون میومد دیده نمیشد ...
بروسلی مثل همیشه داشت با لانچیکو تو تاریکی تمرین میکرد رو پشت بوم خونه اش ، فردا باید بره محله کاگالیشیما (!) محله قدیمی ما . صداش کردم و گفتم هی بروس نامرد ، گفت تو این تاریکی دیده نمیشی . حرفتو بگو برو . گفتم نرو محله قدیمی ما . گفت فردا کاگالیشیما به سزای اعمالش میرسه . نفهمیدم چی شد فقط هل دادمش از بالای پشت بوم ... بروسلی پرت شد پایین و افتاد رو یه ماشین و ...
آره اعتراف میکنم که قاتل بروسلی منم ... حالا دیگه قاتل بروسلی پیدا شد ... !
برگرفته از کتاب " خاطرات یک روانی "

  134562

اعتراف میکنم اگه این پول هایی رو که زیر فرش قایم کردم ،تو بانک میذاشتم الان پولم چند برابر شده بود !!!

  134561

اعتراف میکنم:یکی از تفریحات دوران دبستانم باز کردن زیپ کیف جلوییم توصف بود.بعد فرار میکردم آخر صف.... ازروز رستاخیز نمی ترسیدم..........@_@

  134555

اعتراف می کنم سوم دبیرستان بودم امتحان شیمی داشتم نخونده بودم بعد از امتحان تو شلوغی برگمو گذاشتم تو کیفم هفته ی بعد دبیرمون کلی معذرت خواست گفت برگه ی شمارو گم کردم پیدا میکنم میارم :|
بیچاره معلممون :)))))

  134551

اعتراف میکنم من یه دختریم که صد دفعه از کرج تا چالوس رو با ماشین خودم تنها رفتم و برگشتم(به خاطر دانشگام) و هیچیم نشده اما داخل شهر یه بار نشد ماشین ببرم بیرون به یه ور نکوبمش از جدول و در پارکینگ بگیر تا........خخخخخخخخخخخ.یعنی جل الخالق دارما
حالا فهمیدین با کیا شدین 75 میلیون؟؟؟؟؟؟؟؟

  134547

اعتراف میکنم اون عشق و حالی ک تو خوندن اس ام اس بغلیت تو تاکسی هس تو لیسیدن بستنی قیفی وسط بازار نیس! :)

  134027

اعتراف میکنم
تقریبا3سال پیش باچندتاازدوستام بتویک مامانم بودیم من داشتم باتلفن حرف میزدم پسره ازجلومفازه ردشد دیدچندتادخترتوی بوتیک هستن
اومدتومغازه گفت دامن داریدمنم گرم صحبت باتلفن گفتم دخترانه یاپسرانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طرف گفت زمان ماکه دخترا دامن میپوشیدن ولی اگرپسرانه هم داریدپسرانشومیبرم
خیلی دنبال افق گشتم توش محوشم ولی پیداش نکردم

  134017

اعتراف میکنم دوست پسر دوستم رو ازش دزدیدم وباپسره قول و قرار ازدواج هم گذاشتیم حالا جواب دوستم چی بدم؟نمیدونم خدایی خون منو میریزه ولی آخه یاسین خیلی خوشکله

  133829

اعتراف میکنم من هميشه صبح ها مسواک ميزنم. چون شب ها معلوم نيست از كی ديگه چيزی نميخورم‏.

  133820

اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم مایکل جکسون زنه
اخه اون موقع حالیم نبود مایکل اسمه مرده.....بعد از رو قیافش حدس زدم که باید زن باشه

  133811

اعتراف میکنم موقع رانندگی هر وقت به تقاطع نزدیک میشم و میبینم چراغ سبزه، پامو میزارم رو گاز که نکنه دیر برسم قرمز بشه!
جالب اینجاست تا صدمتر بعدش تو آینه نیگا میکنم ببینم قرمز شده یا نه!!!
(یعنی اگه قرمز شده باشه چنان احساس شعفی بهم دست میده که به مگس تو توالت دست نمیده)
فقط من اینجوریم آیا؟؟ |:

  133798

اعتراف می کنم امیرعباس داداش کوچیک ترم وقتی 5ـ6 سالش بود من می بردمش تو اتاق بعد برق رو خاموش می کردم میومدم بیرون درو می بستم بعد از پشت در با صدای وحشت ناک می گفتم اعوذ بالله من شیطان رجیم .اون بدبخت هم می ترسی جیغ می زد منم مث خر کیف می کردم. الان واقعا عذاب وجدان دارم. هروقت براش تعریف می کنم انواع فحش هارو نثارم می کنه.
من قصدم فقط تفریح سالم بوده.همین.
کودک ازار و روانی هم خودتونید
اصلا شما تو مسایل خانوادگی ما دخالت نکنید !

  133794

اعتراف میکنم
بچه که بودم حدود 4 یا 4.5 سال اصرار به بابام که من میخوام برم نونوایی بابامم بعد کلی خواهش قبول کرد بهم گفت رفتی نونوایی ازهر کی جلوت بود بگو صف 2تایی ها کجاست؟ برو پشت اخرین نفروایستا {یادتون قدیماصف نونوایی شلوغ بود} منم رفتم..........
5 دقیقه بعد برگشتم درحال گریه
بابام گفت نون تموم شد گفتم نه
گفت بهت نون ندادن گفتم نه
گفت صف توگرفتن گفتم نه
گفت پول توگرفتن گفتم نه
گفت پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم کسی نبود پشت سرش صف وایستم...................
بلعععععععععععععععععه من یه همچین بچه ی زرنگی بودم یه بارم که صف نونوایی خلوت بود......